Posted on 03/19/2013 by رضا ایرانی
«نوروز جمشیدی»
«« ما هر سال که نوروز را جشن میگیریم، آنچه را در این جشن فراموش میکنیم آنست که، نوروز جشن پیروزی خرد ِانسانی (جمشید در این روز است که با خردش، ساختن بهشت را پایان داده است) در فعالیت سیاسیاش، در ساختن بهشت در گیتی است.
انسان در این جشن نوروز، به یاد میآورد که با خرد، توانا به آفریدن بهشت در گیتی است. یقین از این خرد آفریننده در سیاست و اجتماع (نه خرد آلتی)، که تجلی غنای وجودی انسانیست، سرچشمه آزادی و دموکراسی است. »»
از «پهلوان منوچهر جمالی»
به نوروز جمشید و جشن سده که نو گشتی آئین آتشکده
ز هر سو عروسان نادیده شوی ز خانه برون تاختندی بکوی
رخ آراسته، دستها پر نگار بشادی دویدندی از هر کنار
مغانه می لعل بر داشتـــــه بیاد مغان، گردن افراشته
فرو هشته گیسو، شکن در شکن یکی پایکوب و یکی دستزن
چو سرو سهی، دسته گل بدست سهی سرو زیبا بود گلپرست
سرسال، کز گنبــــــد تیز رو شمار جهان را شدی روز نو
یکی روزشان بود، از کوی و کاخ بکام دل خویش، میدان فراخ
جدا هر یکی بزمی آراســــتی و زآنجا بسی فتنه بر خاستی
(نظامی)
Filed under: فرهنگ ایرانی، فرهنگ سیمرغی ایران، جمهوری ایرانی | Leave a comment »
Posted on 02/27/2013 by رضا ایرانی
«« نظر یک استاد دانشگاه در ایران در نامه ای به
پهلوان منوچهر جمالی»»
««… در مورد شما هم باید بگویم تاریخ ایران تاریخ ذبح اسلامی شخصیتهایی نظیر شماست. مطمئن باشید که آقایان روشنفکر اگر روزی شما را بر سر دار ببینند لذت خواهند برد. همان کاری که با کسرویها و امیرکبیرها و غیره کردند. کسروی را که ذبح اسلامی کردند، آقایان آزادیخواه لال شدند و هیچ کاری نکردند. تازه عدهای هم لذت بردند که کسروی رفت چون هر کس در این مملکت با بینش خودش چیزی بنویسد چوب می خورد. تازه شما در میان پیروان استبداد قدیم و بهدینان هم چندان با استقبال مواجه نمیباشید چون حقیقت را گفتهاید.
به هرحال با همه این اوصاف، کارهای شما در یک دوره که جامعه دنبال کشف هویت خویش است، ناگهان جرقه میزند و از دل آن جنبشهای تازه بیرون می آید و من معتقدم که همین جنبش جمهوری ایرانی یک دلیل روشن از افکاری مانند شماست که در جامعه تاثیر کرده است. برای همین آقایان صبح تا شام می گویند که جمهوری ایرانی کفر است فقط باید گفت ایران اسلامی.
من معتقدم که شما خواسته یا ناخواسته تاثیر گذاشته و خواهید گذاشت. راهی هم به جز این نیست چون ۲۰۰۰ سال است همه راهها را امتحان کردیم و به هیچ چیز نرسیدیم پس باید افکار کهن را از نو زنده کنیم وگرنه راه حلهای غربی و عربی همین بحرانهای کنونی را بدتر میکند.
با سپاس از شما
یک استاد دانشگاه »»
Filed under: فرهنگ ایرانی، فرهنگ سیمرغی ایران، جمهوری ایرانی | 1 Comment »
Posted on 02/13/2013 by رضا ایرانی
آفای دستمالچی گرامی:
با سپاس فراوان، بسیار خوب یکی از سردرگُمیهای تحصیلکردهگان معروف به «روشنفکر» را بیان و روشن نمودهاید. اما بسیار نیکو میبود که از زندهیاد «پهلوان منوچهر جمالی» که برای نخستین باراین بحث را مطرح و همواره در همهی آثارش بر آن تاکید داشت، یادی مینمودید. منوچهر جمالی در کتاب «حکومت بدون ایدئولوژی» تاریخ انتشار: آگوست 1986، برای نخستین بار بعنوان متفکر و نویسنده ایرانی این اندیشه را عبارتبندی و تئوریزه نمود، گرچه در طول تمامی عمرش، از سوی باصطلاح روشنفکران ایرانی با سکوت و بیمهری روبرو بود آنهم تنها بدلیل استقلال فکری- شخصیتیاش، اما بیداد است که از او و اندیشهاش نامی برده نشود. باور کنید «آفرین گوئی» ما به دیگران، اندکی از ما نمیکاهد که هیچ، بلکه نشان منش ِانسان نیرومند نیز هست. ایران فردا بر شانههای اندیشهی «پهلوان منوچهر جمالی» برمیخیزد و خواهد ایستاد. یقین داشته باشید. با آرزوی پیروزی و شادی شما.
ر.ایرانی
وبلاگ «ارتای خوشه»
Filed under: فرهنگ ایرانی، فرهنگ سیمرغی ایران، جمهوری ایرانی | 3 Comments »
Posted on 01/14/2013 by رضا ایرانی
«خـرد ِ محال اندیش»
«« این اندیشه که خدا، کانون آتشی است که اخگرهایش درجان انسانها پخش شده است، تصویر بسیارشگفتانگیزی از انسان، فراهم آورده است. ما درفرهنگ ایران، انسانی را می یابیم که گرمی و روشنی و جنبش و شادی، از زندگی خودش، میجوشد و میافروزد و میتابد. انسانی که سرچشمه نیرو و غنی و سرشاری است.
خدا، یا اصل تحول (= دگردیسی و ازنو زنده شوی )، خودش، آتش یا گرمی هرجانی میشود و ازاین رو هر انسانی، خودش، ازخودش حرکت میکند و به حرکت میآورد، ازخودش شاد میشود و شاد میکند، ازخودش روشن میشود و روشن میکند، نه از متضاد بودن با کسی و چیزی و از دشمنی با ضدش.
آزادیش، در برگزیدن میان این و آن واقعیت نمیپذیرد، بلکه در روشنشدن و در روشنکردن جهان از خودش هست که آزادی را درمییابد.
آزادیش، دراعتماد کردن به خودش و ایستادن برپای خودش هست. آزادی در زندگی برای او، اینست که انسان از خودش روشن میشود و روشن میکند، و به خودش اعتماد دارد. خوبی و زیبائی و بزرگی،از نیرومندی اوست. بدی و زشتی و پستی،از سُستی اوست، از طفیل بودن اوست، ازاتکاء کردن به دیگریست. آنکه با روشنی خودش، روشن میکند، امکانات ویژه خودش را نیز میگشاید، و امکانات و بدیل های تازه خودش را میآفریند. او در تنگنای « امکانات و بدیلها و خوبی و بدیهای دیگری » مجبور نیست که برگزیند. برگزیدن میان ارزشها ( خوبیها و بدیلهائی) که دیگران گذاردهاند، یا در واقعیت موجود هست، هنوز آزادی نیست. خرد، که میان چنین خوبی و بدی، برگزیند، به آزادی نرسیده است، برپای خود نایستاده است، بلکه آزادی و استقلال خود را نیزدرچنین برگزیدنی از دست داده است. به عبارت دقیقتر، گوهرخدا را درخود، که « ازخود بودن » است، لگد مال کرده است.
ازخود روشن شدن و روشن کردن، که اصل آزادیست، این محتوا را دارد که انسان خودش، در آزمایشهایش در هنگامهای گوناگون، امکانات گوناگون مییابد، که طیفی از ارزشها هستند.
این ما هستیم که باید ایجاد امکانات تازه کنیم، وگرنه در امکانات وبدیلهائی که روبروی ما قرار میدهند وبه ما عرضه میکنند، میتوانند هیچکدام خوب نباشند، و درواقع فاقد امکانات و بدیلهای دیگر باشند که ارزش برگزیدن دارند. دراین صورت، برگزیدن، خطا هست و با چنین برگزیدنی، آزادی و استقلال خود را از دست میدهیم. آزادی، در برگزیدن نیست، بلکه آزادی، در « ازخود بودن، خود میزان و ترازو و سنجه بودن، ازخود، روشن کردن » است.
ما در برگزیدن میان « بد و بدتر » هیچگاه به خوب نمیرسیم و خود را در آزادیمان فریفتهایم. ما در برگزیدن میان « امکانات واقعی » که نام « واقعیت » بدان میدهند، به آزادی نمیرسیم. این « امکانات موجود » در این واقعیت، تحول را محال میسازند.
ما درچنین برگزیدنی، در تنگنا و زندان واقعیت موجود، اسیر و زنجیری میمانیم. در« واقعیت »، غیر ازاین امکانات و بدیلها و خوب و بدهای موجود، امکانی دیگر برای برگزیدن نیست.
چرا غیر از این امکانات، بدیلهای دیگر نیست؟
برای آنکه هر« واقعیتی » برای پایدارساختن خود، یا برای همیشه واقعیت ماندن، راه تحول به آنچه جزخود هست را میبندد و محال میسازد. هر واقعیتی، امکاناتش را محدود و تنگ و سفت و معین میسازد، تا راه تحول را ببندد. غیر ازاین امکانات، امکانات دیگری نباید باشد. ازاین رو، گزینش میان امکانات در واقعیت، هنوز آزادی نیست. درست فراسوی این واقعیت رفتن که کشف امکانات تازه است، محال ساخته میشود. همین امکانات محدود، همین تنگنا، واقعیت است، و واقعیت را باید به عنوان مرجع نهائی پذیرفت. خرد، باید واقعیتاندیش باشد، فقط درتنگنای امکاناتی که به او دراین واقعیت، عرضه شده، باید برگزیند. خرد، باید میان آنچه را خوب میشمارند و آنچه را بد میشمارند، خوب و بد را انتخاب کند. این « دامنه اختیار» اوست. فراسوی این مفهوم خوب و بد رفتن، فراسوی این مفهوم زشت و زیبا رفتن، فراسوی این مفهوم حق و باطل رفتن، محال و غیرممکن و ممنوع ساخته میشود. آزادی خرد، درست با شکستن همین « اندیشه محال» آغاز میشود. آزادی اندیشه، درست جستجوی محال است، کردن کار محال هست. محال، درب به تحول ( ازحالتی به حالتی دیگرشدن = استحاله ) را میبندد. گرانیگاه اصطلاح « محال »، همین « ناشوندگی و ناشدنی » هست، نه « غیرممکن » که ما فراموش ساختهایم. واقعیت، راه شدن و گشتن و ازحالتی به حالتی دیگرشدن را میبندد. واقعیت موجود را نمیشود تغییر داد، این محال، یا ناشدنی است. ولی « خردمحال اندیش »درست در این میاندیشد که « واقعیت موجود = امکانات موجود = خوبی و بدی موجود » را ازحالتی که هست به حالتی دیگر، استحاله بدهد. سد محال را بشکند تا باز « بشود ». ««هیچ واقعیتی دراجتماع و درتاریخ، حق ندارد خود را تحول ناپذیر کند.»» ولی هر واقعیتی، فراسوی خود رفتن را ( حالتی دیگر یافتن را ) محال میسازد. ولی خرد آزاد، امکانات تازه میگشاید، و واقعیت را برهم میزند، و امکانات موجود و واقعی را تنگ مییابد و زندان میشمارد. درآنچه را که محال ساختهاند، از سر، تحول میدهد. برای خرد آزاد، واقعیت، زندان است. آنچه را واقعیت، محال ساخته، نمیپذیرد.
خرد در اندیشیدن، درجستجوی آنست که ببیند، واقعیت موجود، چه چیزهائی را محال ( ناشدنی، ناشونده ) ساخته است، تا باز آن را شدنی وشونده سازد. »»
از «پهلوان منوچهر جمالی»
Filed under: فرهنگ ایرانی، فرهنگ سیمرغی ایران، جمهوری ایرانی | 1 Comment »
Posted on 12/21/2012 by رضا ایرانی
دلیری «جنبش بابی»
دوستانی که من را میشناسند، و گاهنوشتارهای مرا دنبال میکنند بخوبی میدانند که من همواره بر نقش «جنبش بابی» پیش از مشروطه (خود ِجنبش مشروطه بدون تلاش بابیان هرگز بهپا نمیشد ) اهمیت فراوانی قائل هستم. کافی است که به لجنپراکنیهای آخوندها و این نوشتهی بخش اطلاعاتی رژیم، بر ضد بابیان (و بهائیان) کمی دقت نمود تا متوجه قضیه گردید. مبارزه زنان ایرانی برای درآمدن از زیر بار سدهها ستم، با دلیری «جنبش بابی»، بویژه گُستاخی و دلیری افراد بنیانگذار این جنبش، پا به دورانی نو نهاد و تخمک آن از سر، در خاک کاشته شد. همپُرسی و گردهمآئی «دشت بدشتِ» بابیان و ابتکار و دلیری زرین تاج (=قرتالعین = طاهره) که آخوندها از آن بعنوان«خیمه شب بازی فرهنگی» یاد میکنند، هنوز در پیِ بیش از یک قرن و نیم، برای ما بس ناباور مینماید!
این چند سخن را برای آن دسته از »تحصیلکردهگان» مشهور به «روشنفکر» آوردم تا نشان دهم، ناآشنائی با جامعه و فرهنگ آن و تنها خواندن چند کتاب ترجمهای، هرگز نمیتواند بیشتر از یک روکش بر ذهنیت شیعیی بیشترین ِبخش تحصیلکردهگان باشد و همواره در خدمت و نقش رکابگیری و تابعیت آخوندی قرار گرفته و خواهد گرفت. من فکر میکنم، خواندن و تأمل در این نوع نوشتههای بخش اطلاعاتی حکومت اسلامی را باید به جد گرفت تا گیرم مثقالی نیز که شده به «حقیقت» نزدیکتر شویم . و اینکه تاریخ و رُخدادهای آن، همواره در خدمت قدرت و قدرتورزان نوشته شده است.
ر. ایرانی
Filed under: فرهنگ ایرانی، فرهنگ سیمرغی ایران، جمهوری ایرانی | 1 Comment »
Posted on 10/30/2012 by رضا ایرانی
«نُو شدن ِ خود و تجربه مستقیم»
«« جهان، هنگامی نُو و تازه میشود که خود نُو و تازه شود. و خود، هنگامی نُو و تازه میشود که انسان، تجربه نُو و تازه بکند. تجربه نُو و تازه، تجربه مستقیم است. آرزوی تجربه مستقیمکردن، آرزوی تجربه تازهکردن است. نُو ترین و تازهترین تجربه، تجربهایست که خود انسان مستقیم و بیمیانجی ِ «معرفت دیگری» میکند. هر تجربهی با میانجی (با واسطه) و غیرمستقیم، تجربه کُهنه است. هرکسی حق به نُو شدن و تجربه نُو کردن دارد.
هر تجربهای که با واسطه است، از همان آغاز نیز کهنه است. تجربه، موقعی مستقیم است که میان خود ما و آن چیز، هیچ فاصلهای و واسطهای نباشد.
ما از آنچه گذشته است فاصلهی زمانی داریم. آنچه گذشته و دور از ماست، دیگر نمیتوان بطور مستقیم، آنرا تجربه کرد. تجربه مستقیم، «آنی» هست یا بعبارت دیگر، میان ما و تجربه، فاصلهی زمانی نیست.
ما با تجربه یکی هستیم، ما و تجربه، یگانهایم. ما نیاز به «تجربه مستقیم» یا به « معرفت مستقیم ِ خود» و بیمیانجی از جهان، از خود، از هر پدیده یا پیشآمدی داریم. اجتماع و تاریخ و سنتها و آموختهها، هر روز ما را از تجربه مستقیم، دور میسازند. خود، باید «از آنچه گذشته، ولی هنوز در ماست» بگُسلد. و میان خود و آنچه گذشته مرزی ببندد. ما باید در «کنون ِ خالص»، یعنی در « آن » باشیم.
اکنون ِناب، اکنونیست که گذشته و معرفتهای گذشته و معرفتهای غیرمستقیم ( از دیگران)، در آن، وارد نشده باشند. زیستن در « آن »، «در آن بودن »، نیاز به «گُسلیدن از گذشته، گُسلیدن از معرفتهای دیگر، گُسلیدن از قدرتهای گذشته و دیگر» دارد.
ولی معرفتهای گذشته چه معرفتهای آگاهانه و چه ناآگاهانه، باری بر دوش نیستند که ما به آسانی از دوش خود بیندازیم. هر معرفتی، قدرتی است که خود را در آینده میگُسترد و باری بر آینده است. هر معرفتی، آینده را گذشته میسازد. قدرتی که با معرفت یکی شد، در آینده دوام پیدا میکند. قدرتی که استوار بر معرفت نیست، آینده ندارد و نمیتواند به خود دوام بدهد. گُسلیدن از معرفت گذشته، گُسلیدن از قدرت آن معرفت است که چنگ در آینده و در کنون میزند. گُسلیدن از هر معرفتی، رد کردن منطقی آن نیست، بلکه پیکار با قدرتیست که در زمان میگُسترد.
این معرفتها، از ما و در ما و با ما، و بالاخره خود ما، هستند. هر معرفتی میکوشد که با ما یکی شود، یا ما با آن یکی شویم.
آگاهی از خود، یعنی تساوی معرفت، با بُود. برای رهائی از هر معرفتی، باید تساوی معرفت خود را با «بُود خود» به هم زد. باید دریافت که ما، « غیر از معرفت خود از خود» هستیم. با بیگانهشدن معرفت ما ، از ماست که راه تازه معرفت، و راه تجربه مستقیم، باز میشود.
آگاهبود ما و خود ما، گستره ِ قدرت معرفت ما، و معرفت مقتدر ماست.
خود و آگاهبود، بُرشی از هستی ماست که با معرفتی مقتدر، عینیت یافته است.
جدا ساختن معرفت از قدرت، یا زدودن قدرت از معرفت، شالوده « گُسستن » است. هر معرفتی در خود و در آگاهبود، قدرتش را مینمایاند. در «آن»، هر معرفتی خلع سلاح میشود و در «آن» است که فقط هر معرفت و تجربهی دیگر، حق دارد بیهیچگونه قدرتی، در آن وارد شود. تجربه مستقیم تازه، همیشه بیقدرتست.
ما باید از خودی که به گذشته و به معرفت گذشته، تعلق دارد، یا به عبارت دیگر، از معرفتی که از گذشته، قدرت خود را در ما دوام میبخشد و میگُسترد، جدا بشویم. معرفت گذشته، آگاهبود و خود ما را، در دست دارد و خود را در «کنون» دوام میبخشد.
ما باید خودی را که «آلوده به گذشته است»، از خود بگُسلیم تا خودی دست نخورده، خودی بری از گذشته داشته باشیم.
بزرگترین واسطهها ( میانجیها ) همین، « خودی هست که عینیت با معرفت گذشته دارد ». همین خودی که ما میخواهیم با آن، تجربه مستقیم بکنیم، خودش « علت غیرمستقیم بودن، و با میانجی بودن» است.
خود ِ آگاه ما، خودش واسطه است. خود و آگاهبود، واسطه گذشته و معرفت دیگر، در ماست. هم گذشته است و هم اکنون. هم دیگریست و هم ما. درظاهر، اکنونست و در باطن، گذشته. در ظاهر ماست و در باطن دیگری. خود و آگاهبود، «واسطهایست» که ما را به نام « اصل » میفریبد.
ولی در ما گوهری زنده است که بر ضد واسطه است، و فریب این واسطه را نمیخورد که خود را «اصل» میخواند و این گوهر ِ ژرف ماست که بر ضد همین « خود ِ آگاه » ماست که سرچشمه همهی واسطهگیهاست. همه واسطهها، در این خود و آگاهبود، نمایندگی میشوند. ما گوهری داریم که «آن» را دوست دارد و «آن» را میطلبد. در ما گوهریست که بر ضد تاریخاست. بر ضد معرفتهائیست که آموختهایم، برضد افکاریست که ما را به آن خُو دادهاند، بر ضد « معرفت مقتدر» و «قدرت عینیتیافته با معرفت» است.
« خود بودن » نیاز به «تجربه مستقیم» دارد، و تجربه مستقیمداشتن، نیاز به « آن، یا اکنون ِ ناب » دارد و برای داشتن آن و « بودن در آن » باید از معرفتهای گذشته گُسلید. باید قدرت هر معرفتی را بیش از ورود در خود، گرفت. باید از هر قدرتی در آن، آزاد شد.
ولی آیا معرفتی، بیقدرت هست؟ آیا معرفتی هست که آگاهبود و خود را در دست نگیرد، و خود و آگاهبود را نیآفریند؟
آیا آگاهبود و خودی بیمعرفت، ممکناست؟ و آزادی انسان از روند تجربه مستقیم، جداناپذیر است. »»
از «پهلوان منوچهر جمالی»
Filed under: فرهنگ ایرانی، فرهنگ سیمرغی ایران، جمهوری ایرانی | 1 Comment »
Posted on 09/29/2012 by رضا ایرانی
دلیری، مهر، خرد – بخش دو
این میترا هست که با تیغ و آتش سوزان از سنگ، زاده میشود و فطرت او، بُریدن و سوختن است. اینکه فردوسی، دین را کرباسی میداند که چهار سویش را محمد و زرتشت و موسی و عیسی گرفته اند،و از هم میکشند، تا آنرا از هم پاره کنند، نشان میدهد که دین حقیقی، همین دین مردمی میباشد که نمادش، کرباس یا جامه است، و ادیان نبوی، بنا بر این گفته فردوسی، مانند اسلام و مسیحیت و زرتشتیگری و یهودیت، همه، مهر گوهری بشری را میخواهند نابود سازند، ولی علیرغم تلاش آنها در پاره کردن و بریدن، آنرا نمیتوان از هم پاره کرد. این ادیان نبوی نوری، طبق گوهر نور، برنده هستند. ولی پیوند فطری مهر، نیرومندتر از همه ادیان و عقاید و ایدئولوژیها و احزابست. این مهر، محبت به الله یا پدر آسمانی یا یهوه، در اطاعت از آنها و ایمان بدانها نیست بلکه جوشیده از گوهر انسانست. این مهر، مهریست که همه اضداد را در اجتماع و گیتی به هم میپیوند، حتی الله و شیطان را.
اهریمن، قدرتایست همسان اهورامزدا، نه تابع اهورامزدا. در حالیکه ابلیس، قدرتایست ناچیز در برابر الله و یا یهوه و یا پدر آسمانی، که اوج کارش، همان نافرمانی پنهانی است. ولی مهر ایرانی، حتی اهریمن را با اسپنتامینو، پیوند میدهد. آنها را به هم میآمیزد، نه آنکه یکی را در پیمان، تابع دیگری بسازد. هیچ نیروئی را در نافرمانی، ابلیسی نمیسازد و طرد و نفرین نمیکند. دیو بندی، بیان چنین مهری در سیاست بوده است در هم آهنگی.
خرد سپید جمشیدی، با دیو سیاه است که پرواز به آسمان ممکن میشود. ایرج، برای این پیوند میان ملل جهان، از امتیاز خود در مالکیت بر ایران میگذرد. با آنکه ایران بخشی است از زمین که به او رسیده، ولی او از این ملک خود میگذرد. مهر را برتر از داد، میشمارد. این اندیشه، از عرفان دوره اسلام، به شاهنامه نیامده است، و افسانه و آرزوی شاعرانه نیست، بلکه از فرهنگ زنخدائی ایران، در داستان ایرج بازتابیده شده است. ایرج، بر عکس پدرش فریدون، که زمین را از هم میُبرد، تا داد را واقعیت بدهد، پیوند نابُریدنی را میگذارد. در داد کردن، برای تقسیمپذیر ساختن، باید بُرید و فریدون، زمین را از هم میُبرد تا بخش کند. هم، آنچه را باید تقسیم کنند، از هم میبُرند، و هم انسانها برای گرفتن بخش و بهره خود، از هم بریده میشوند. ملل برادر، در عدالت از هم برُیده میشود. واقعیت بخشیدن به عدالت و قانون، همیشه با برُیدن اعضاء اجتماع از همدیگر، و با پاره کردن مالکیت و قدرت، کار دارد. به عبارت دیگر، کاریست بر ضد مهر.
از اینجاست که ایرج، اصل اجتماع و سیاست و قانون و نظم را، مهر و همبستگی میداند.
داد کردن، برادران را از هم پاره، و طبعا دشمن خونین همدیگر میکند. اینستکه تفکر سیاسی ایرانی در فرهنگ اسطورهایش، بر اصل « حکومتی بر ضد حکومت » بود. حکومتی که درآن، زور و قدرت نباشد. تا حکومتی، مهر و همبستگی اجتماعی نیافریند، قدرت و نظم و عدالت و رقابت، آن جامعه را از هم پاره خواهد کرد. در آغاز، نیاز به مهری هست که بر نیروهای برُنده رقابت و دشمنیهای سیاسی و داوریها و سازمانبندیها و کثرتگرائی، چیره گردد. مهر ایرج، ابعاد سیاسی و اجتماعی و بین المللی دارد، و با عشق متافیزیکی میان انسان و الله، یا عشق صوفیانه یا محبت مسیحیت، تفاوت کلی دارد. در مهر، تن را برای روح قربانی نمیکنند، گیتی را برای آخرت ندارند، بلکه این آمیزش اضداد باهمست که مهم است. ایرج، آغازگر ایدهآلی حکومت ایرانیست، و مسئله، مهر گیتائی و اجتماعی است. پس از اینکه ایرج، پیکر مهر را یافت، او « اندازه، میان دلیری و خرد » میشود ( در داستانی که فریدون سه پسرش را میآزماید ). پس نخستین شاه اسطورهای، که همان شهریور یا « حکومت ایده آلی » میباشد، تجسم سه هنر آرمانیست:
مهر و دلیری و خرد.
حکومت، موقعی حقانیت دارد که پیکر این سه هنر باشد. از این رو بود که کورش، جامهی اسطورهای، به خود پوشانید که نشان بدهد درست پیکر همین هنرهاست که مطلوب ملت است. آنچه هرودوت از زادن کورش میآورد، درست همین اسطورههاست، نه تاریخ واقعی زادن او.
این سه هنر که خرد و دلیری و مهر باشند، پیکریابی سه زنخدای ایران هستند. خرد، نشان آرمتئی، زنخدای زمین است. دلیری، نشان آناهیتاست، و مهر، چهره سیمرغ یا سئناست.
ما با پیوند این سه هنر، در هفتمین خان رستم،آشنا میگردیم. چشم کاوس و سپاهش در اثر بی اندازهخواهی که قدرت با خودش میآورد کور شدهاند، و چاره آن، ریختن سه چکه خون در چشم آنهاست، تا چشمشان بینا و خورشیدگونه گردد. یعنی چشم با « روشنائی خودش بتواند ببیند »، نه با روشنائی که از دینی یا ایدئولوژئی یا آموزهای وام میگیرد. و این سه قطره خون، از جگر و دل و مغز دیو سپید است. از بنُدهش میدانیم که جگر از آن سیمرغ، دل از آن آناهیت، و مغز ازآن آرمتئی است. هر کدام از این سه اندام، ویژگی معرفتی و عاطفی خودش را دارد. پیوند معرفت این سه زنخدا، که همان آمیزش سه قطره خون ممکن میگردد ( نماد پیوند، آمیختن مایعات است.از این رو افشره گیاهان را در مراسم دینی زنخدایان به هم میآمیختند : شراب و شیر و گلاب و هوما و انگبین و نماد پیمان، حلقه فازیست ). بدینسان چشم، با روشنائی از بیرونش و فراسویش روشن و بینا نمیشد، بلکه از خودش روشن میشد، تا هم روشن کند و هم ببیند. این چشمی که خودش در تاریکی بی کمک نور خارجی میدید، ایده ال معرفت بود، و این یکی از ویژگیهائی بود که نمادش، سگ بود. تصویر مردم از سگ، این بود که میتواند مانند سروش یا اسب، در تاریکی ببیند.
از «پهلوان منوچهر جمالی»
Filed under: فرهنگ ایرانی، فرهنگ سیمرغی ایران، جمهوری ایرانی | Leave a comment »
Posted on 09/14/2012 by رضا ایرانی
دلیری، مهر، خرد – بخش نخست
«« اسطورههای هر ملتی، نماد ایدهآلهای آن ملت هستند، و فرهنگ هر ملتی را باید در اسطورههایش جُست، که در واکنش در برابر واقعیات سیاسی و اجتماعیاش پدید آمدهاند، نه در تاریخش که بیشتر بیانگر تلخ واقعیاتاند. ارزش بررسیهای تاریخی، در همین نشاندادن گلاویزی نیروهای تاریخی، با ایدهآلهای نهفته در اسطورههای آن ملت هستند.
ما باید کشمکش و گلاویزی قدرتمندان ایران را در هر برههای از تاریخ، با این اسطورهها که ایدهآلهای ملت بودهاند، بشناسیم تا تاریخ آن دوره برایمان معنی پیدا کند. از این رو باید تاریخ ایران را از سر از دیدگاه این اسطورهها بررسی کرد، تا قدرت ملت و فرهنگ ملت را، رو یارو با حکومتها باز شناخت.
تاریخ ما هنوز نوشته نشده است، چون تاریخنگاران ما، هنوز اسطورههای ما را در ژرفایش نمیشناسند. درک تاریخ، از دیالتیک میان اسطوره و تاریخ، ممکن میگردد. از جمله این اسطورههای مهم، اسطورهایست که با همه تغییر شکل، هسته اصیلاش در داستان ایرج، استوار بجای مانده است.
در داستان ایرج، میبینیم که این منش، که پیوند سه هنر بالا باهماند: مهر، دلیری و خرد، بنیاد حکومت مطلوب ایران ( شهریور = کشورداری آرمانی ) قرار میگیرد. یکی اینکه خود ایرج در برابر پدرش، تجسم اصل « برتری مهر بر داد، یا برتری همبستگی، بر قانون و نظم » است. و مهر، اصطلاحیاست که با محبت و عشق تفاوت کلی دارد، و با هم مشتبهساختن اینها، فقط اغتشاش ذهنی میآورد. مهر، پیوند است نه پیمان.
وایو که باد باشد، و عینیت با سیمرغ دارد، همه اضداد را بطور « نابریدنی »، به هم میپیوندد. اهریمن را با اسپنتامینو که دو خدای همنیرو در آفریدن، ولی متضادند، به هم می پیوندد. هیچ نیروئی و قدرتی و عاملی نمیتواند این پیوند را از هم « ببُرد» و پاره کند.
سیمرغ یا سئنا، یا آهنگ و ترانه، نماد چنین مهریست. سیمرغ، با آهنگ و موسیقی و با کلمه آهنگین افسونگر، میتواند همه نیروهای متضاد را در اجتماع و سیاست، با هم بپیوندد.
سیاست و حکومت، استوار بر رامش و گفتگو است، نه استوار بر زور و فرماندهی.
« سرود و رامش » افسونگر، جانشین فرمان میشود.
اسپنتا که معنایش « گستردن پیوسته و نابریده هست » و همان واژه اکسپند انگلیسی است، و افزودن، روند پیوسته است.
یک تخمه در گسترش پیوسته، بیهیچ بریدگی، تبدیل به جهان میشود. دراین گسترش، هیچ جائی بریده نیست. از این رو، همه ذرات جهان، « به هم پیوستهاند ». آزردن هر ذرهای، آزردن همه جهاناست. از درد هر جزئی از هستی، سراسر هستی درد میبرد. قهر ورزی و بریدن و پارهکردن یک نقطه، قهر ورزی و پارهکردن و بریدن همه جهاناست. آزردن یک انسان، آزردن همه بشریت است.
از اینجاست که جمشید، نخستین کارش، بافتن جامه است، و گداختن آهن و تولید جنگافزار در شاهنامه، که به جم نسبت داده شده، از افزودههای دوره میترائیست. »»
از «پهلوان منوچهر جمالی»
Filed under: فرهنگ ایرانی، فرهنگ سیمرغی ایران، جمهوری ایرانی | Leave a comment »
Posted on 08/25/2012 by رضا ایرانی
«آفـریدن ملـت و حکـومـت بـر شـالـوده « منـش ِمـردمـی »
«« قصاص، شریک شدن درجـرم است »»
فریدالدین عطار
« «واقعیت» و «اندیشیدن درآرمان و آرزو»، دو پدیده همیشه بههم پیوسته، ولی متضاد باهماند. درمقابل ِ«حکومتی که قدرت را میرباید و با قهر و ارعاب درمجازاتهای سنگین»، واقعیت اجتماعی و تاریخی میشود، ملتی نیز هست که در« آرزو و آرمان میاندیشد»، برای فردا و رهانیدن خود از آن قدرت و از آن شیوه مجازات کردن.
درآرزوها و آرمانها و روءیاها و داستانها و افسانهها هست که ملت، نهفته و پوشیده ازدید قدرت، میاندیشد. درهر آرزو و آرمانی، اندیشهای برای آفریدن فردائی در واقعیت هست. آرمانها و آرزوهای نهفته و به ظاهرکودکانه، نیروهائی در زهدان تاریک اجتماع هستند، که فردا و نظام حقوقی و سیاسی فردا را میآفرینند، و درست برای آنکه این روءیاها، ناچیزگرفته میشوند، درتاریکی، امکان نیرومند شدن دارند. شعرای بزرگ هرجامعهای، از این گونه روءیاها و«آرمانهای آیندهساز» میسرایند، وبرای این خاطر نیز، درمیان ملت، زنده باقی میمانند، چون دراندیشههایشان، منش ملت و فردای ملت هست.
این اندیشههای روءیاگونه، « منش نیرومند ملت برای پیدایش فردا درمیدان سیاست » میشوند، تا بجای « حکومت بیملت، ولی برملت » درواقعیت، « ملتی بیحکومت » درآینده بگذارند. ملتی که با منش خودش حکومت میشود، تا ریشه قهرومجازاتهای دهشتناک و فلجکننده اجتماع را از بُن بکند.
« مجازات »، همیشه دراین « حکومتهای بی ملت، ولی برملت »، برفلسفه « پایدارساختن قدرت بدون حقانیت » گذارده شده است. این قدرتها، درهرجرمی، آن جرم به خصوص را درمورد خود آن فرد، مجازات نمیکنند، بلکه درهرجرمی، قیامی ازکل ملت برضد خود می بینند. اینست که درمجازات هرجرمی، کل اجتماع را بطورغیرمستقیم مجازات میکنند، چون درمجازات هرجرمی، کل اجتماع را میترسانند. مجرم، باید درکل اجتماع، ننگین ساخته شود وازاو سلب حیثیت وشرافت گردد، واین ترسانیدن کل اجتماعست. همه اجتماع درهرجرمی، مجازات میشوند. قصاص، برپایه چنین فلسفهای به وجود آمده است. ازاین رو نیزملت درآرزوها وآرمانهایش درباره مجازات، برضد این فلسفه برمیخیزد. برای مجازات یک جُرم فردی، نباید کل ملت را مجازات کرد.
ازاین رو فریدالدین عطار، بارها در قصههایش، برضد اندیشهی قصاص ِاسلامی میاندیشد و بدینسان «منش مردمی ملت ایران»را درفلسفه مجازات، بسیج میسازد.
او « قصاص کردن را، شریک شدن درجرم » میداند. هرجرمی که در اجتماع روی میدهد، به هیچ فردی حق نمیدهد که برای جبران آن جرم، همان جرم را درمورد مجرم، اجراء کند. اجتماع میخواهد، درمجازات کردن، پیدایش جرم را بکاهد و از بین ببرد.
نه خود اجتماع میخواهد با قانون، همان جرم را درمورد مجرم، تکرارکند، و نه میگذارد که جرم، علت انتقامگیری شخصی، از جرم گردد. حکومتی که خودش درمجازات، « جرم بسیار بزرگتر میکند » تا پاسخ جرم کوچکتر را داده باشد، مجرم بزرگتر میگردد. بدینسان، چنین حکومتی ودستگاه قضاوتش، بتدریج، بزرگترین مجرم و اصل جرم دراجتماع میگردد. عطار با این اندیشه، فلسفه مجازات اسلامی را درقصاص، برضد « فلسفه مردمی ِ بی مرز » میداند. با قصاص، با شریک شدن درجرم، جرم دراجتماع، ابقاء میگردد. این « واکنش بدکردن دربرابر بدکردن »، هرگز، « داد دراجتماع » نمیآفریند. چون « داد »، درفرهنگ ایران، هنگامی « داد » است که « مهر اجتماعی » بیآفریند. با این اندیشهی مردمی و کاشتن این بذر در منش ایرانی، عطار، خط بطلان بر قصاص، و بر فقه، و برحکومت اسلامی میکشد. این اندیشه که قصاص، شریک شدن درجرم است، منش نوین ملت ایران را بر پایه « فلسفه مردمی بدون مرز » میگذارد. عطار درالهینامه این فلسفه را درست به فرهنگ مردمی کهن ایران باز میگرداند.
» حکیمی بود کامل، « مرزبان » نام
که نوشروان ازاو، بودیش آرام
پسربودش یکی، چون آفتابی
به هرعلمی، دلش را فتح بابی
سفیهی، کـُشت ناگه، آن پسر را
به خـَست از درد، جان آن پدر را
مگرآن مرزبان را گفت، خاصی
که باید کرد آن سگ را « قصاصی »
جوابی داد اورا، مرزبان زود
که الحق نیست، خونریزی چنان سود
که من شرکت کنم با او، درآن کار
بریزم زنده ای را خون، چنان زار
نه آن بدفعل، کاری بس نکو کرد
که می باید مرا هم کار او کرد
بدو گفتند، پس بستان « دیت » را
نگیرم گفت هرگز آن دیت را
نمییارم پسر را با بها کرد
که خون خوردن بود، ازخون، بها خورد «
خون بها را خوردن، عین خون خوردناست. اگراو کارنیکی میکرد، من او را سرمشق خود قرار میدادم. ولی کار بد ِدیگری را سرمشق خود قرار نمیدهم. خون زندهای را ریختن، هرچند هم مجرم باشد، خونریزیاست و عمل شومیاست. »
Filed under: فرهنگ ایرانی، فرهنگ سیمرغی ایران، جمهوری ایرانی | Leave a comment »
Posted on 08/23/2012 by رضا ایرانی
حکومتبر شالوده فرهنگ ایران،
فرهنگ وراء کُفر و دین است
«« گذاردن یک مفهوم فطرت، بجای مفهوم دیگر فطرت، و تنفیذ آن مفهوم در اجتماع، همیشه سرآغاز یک انقلاب ژرف سیاسی و اجتماعی و حقوقیست. عرفان، بلافاصله بجای « فطرت اسلامی انسان »،
« فطرت وراء کُفر و دین » را گذاشت و نفوذ این اندیشه در اثر آنکه مستقیم به فرهنگ زنخدائی ایران پیوند میخورد، قطعی بود.
بدینسان، پایه استواری برای « حکومت وراء کُفر و دین » گذاشته شد، و اندیشه کهنسال فرهنگ ایران، که زاده از گوهر لطیف ایرانیست، رستاخیزی تازه یافت. این سراندیشه
« حکومت، فراسوی ادیان و ایدئولوژیها»، در نخستین فرهنگ ایران، ریشه ژرف داشته است، و میتوان دوام آنرا تا پایان حکومت ساسانیها، در اسطورههای ایران پی کرد، که خود بیان تضاد فرهنگ سیاسی مردم، و الهیات زرتشتی بود، که موبدان، قدرت خود و شاهان ساسانی را بر آن استوار ساخته بودند؛ پس باید تفاوت میان « تاریخ قدرتمندان » و « فرهنگ سیاسی زنده میان مردم در اسطورهها » گذاشت. جایگاه قدرتمندان بیشتر در تاریخ و تئولوژیست، و جایگاه فرهنگ سیاسی مردم، بیشتر در اسطوره.
این فرهنگ سیاسی، و این سراندیشه که متعلق به آنست، پس از پایان یافتن حکومت ساسانی در شاهنامه و عرفان، جا برای خود باز کرد و بزودی، اندیشهی وراء کفر و دین عرفانی، چون یک اندیشه فرهنگی ملت ایران بود، ناخودآگانه مفهوم متداول میان همه شعرای ایران شد، بی انکه دیگر خود از « انقلابی بودن این سر اندیشه »، با خبر باشند.
این سر اندیشه را امروز با اشعار عطار و مولوی در عبارتبندی عرفانیاش و با اشعار حافظ، در عبارتبندی فلسفه رندی، بارها بر سر زبان میآورند و حال میکنند، و غالبا خود از محتویات فلسفی و اخلاقی و سیاسی که از آن آکندهاند، بیخبرند.
و پژوهشگران، توجه به این ابعاد اخلاقی و سیاسی و حقوقی را در این مفهوم، غیرعملی میشمارند! بیش از هزار و پانصد سال، هنرمندان در اروپا حق داشتند، از اسطورههای یونانی و رومی در نقاشی و پیکرسازی بهره ببرند، اما کسی حق نداشت محتویات فلسفی و دینی و حقوقی آنها را باز گو کند، تا روزی رسید که این تابو، شکسته شد.
آنچه را پژوهشگران، ضدعلمی و غیرعملی میخوانند، در واقع نشانگر نبود دلیری در خود آنهاست. روشنفکران ما در غرب، به فکر وامکردن اصل حکومت، فراسوی دین و ایدئولوژی، از اینسو به آنسو میدوند،و میخواهند آنرا مانند سایر کالاهای تجملی و مصرفی، ببازار ایران وارد سازند، و نمیدانند که فرهنگ ما، فرهنگ « وراء کُفر و دین » هست
حتی فرهنگ اصیل ایرانی، بر ضد مفهوم « ناسیونالیسم تنگ و تعصبآمیز » غرباست. فرهنگ اصیل ما، در قالب ناسیونالیسم غربی نمیگنجد. در وارد کردن مفهوم ناسیونالیسم، باید بسیار محتاط بود.
فرهنگ ایرانی، ناسیونال بدین معنا نیست، بلکه انترناسیونالست. فرهنگ ایران، همیشه ملل را به هم پیوند میداده است و ملل را با هم جمع میکرده است. فرهنگ ایران، فرهنگی نبوده است که یک ملت را از سایر ملتها جدا سازد و یا حتی یک ملت را آقای سایر ملتها سازد. حتی اهورامزدا، خدای زرتشت، زیر نفوذ همین فرهنگ زنخدائی، نخست میان برابران، یا میان خدایان برابر با خودش میگردد و با هم یکی میشوند و بدینسان خدائی، فوق خدایان نیست.
ملتی که خدایش چنین ماهیتی و گوهری دارد، فرهنگاش نیز همان گونه است. خدای ایرانی، خدای فرهنگی و مهر (به هم بستگی ) بوده است، نه خدای قدرت، که امتیاز و تبعیض و نابرابری با مردم میطلبد.
زنخدائی مانند سیمرغ، هم مادر زال میشود، و هم، همآل زال، و هم، جفت زال.
خدا و انسان، با هم بکردار برابر، با هم زناشوئی میکنند. خدا در اشکال مختلف، صمیمیترین روابط را با انسان پیدا میکنند.
خدا، خود را برابر با انسان میکند. خدا، مادر انسان میشود. خدا در همه روابطش، نزدیکترین روابط را با انسان دارد، و هیچگونه رابطه قدرتی با انسان ندارد. درست همینگونه رابطه خدا با انسانست که شبان در داستان مولوی ( شبان و موسی ) با خدا دارد.
زنخدا، فقط صمیمیترین پیوندها را با انسان دارد. ما باید آگاهانه، این مفهوم وراء کُفر و دین را از فرهنگ عرفانی خود گرفته، و به ریشهی نخستین فرهنگ ایران باز گردانیم، تا از سر، تازگی و نیروی اصیل خود را بیابد، و پوستههای خشگ و خشن و ناسازگارش را بریزد، و آنگاه این مایه را در جهان سیاست و اجتماع و علوم انسانی بگستریم. »»
Filed under: فرهنگ ایرانی، فرهنگ سیمرغی ایران، جمهوری ایرانی | Leave a comment »