• « زندگی » مـُقـدس است، خدا هم حق ندارد حکم قتل و اعدام بدهد.

    «ارتــای خوشه(سیمرغ)»

    گاه نوشتــار ِ
    « رضـا ایــــرانی »


    « آزادی هر ایرانی، زمانی میسر است که شــــریعت اسلام را با فرهــنگ مـردمی ایران مهار ساخته و دوام این آزادی را همــــواره با نگـــه‌داشتن شریعت اسلام با اندیشه‌های «قداست جان و زندگی و خرد مردمان»، و بدور از شمشیر اســلام، ضمانت نمــــاید.
    این تنها راه است، مابـقی، فـــریب و دروغ و ریــــا و ساده‌لوحی خطرناک و از سر، چیرگی شـریعت خونریز اسلام است. »

    بــرای انــــدیشه ایــــــرانی، انسان اندازه حکومت است.


    «« بزرگتـرین دشمن ملــت ایران، حکومت اسلامیست.
    حکومت اسلامی،دهه‌هاست که در همــــه جبهــــه‌های سیـــاسی و اقتـــصادی و فرهنگی و هنری و ملی، با نهایت درند‌‌گی و خشونت با ملت ایران می‌جـنگـد.
    اندیشیدن برای پیروز شدن ملــــــــــت ایــــــــران بـــــر حکــــــومت اسلامی
    در این جنگ وحشتناکست که انــــدیشیدن حقیــقی است.»»

  • « زندگی » مـُقـدس است، خدا هم حق ندارد حکم قتل و اعدام بدهد.

    « زندگی » مـُقـدس است، خدا هم حق ندارد حکم قتل و اعدام بدهد
  • بایگانی

چاشنی های اندیشه

از فردوسی زمانه، استاد منوچهرجمالی

چه کسانی مانع پیدایش تفکرآفریننده وآزاد فلسفی درایران هستند ؟

۱- انشـاء نـویـسـان

۲-  ترجمه اندیشان ( که خود را روشنفکرمی نامند . آنانکه درمقولات ومفاهیم ترجمه شده، می اندیشند که ریشه درفرهنگ ایرانی ندارند)

۳- سفسطه گران دینی ، که خود را روشنفکران دینی می نامند، وازهمه مقولات ومفاهیم ترجمه ای، سوء استفاده می کنند

****************

« غرب میکوشد،جنبش«رفورماسیون اسلامی» را به جای «کمربندسبز» به ایران تحمیل کند، ولی جوانان ایران، برای «رُنسانس فرهنگ اصیل کهن ومردمی ایران» برخاسته اند ،که « برضد رفورماسیون اسلامی»، و « باشکوه ترومردمی تر» ازفرهنگ یونانست . »

« ایران با «جمهوری‌ایرانی» بر پا می‌خیزد» – بخش پنجم

بخش پنجم از

« ایران با «جمهوری‌ایرانی» بر پا می‌خیزد»

حکومتِ « وراء کفر ودین»، عقاید و ایدئولوژی


« جمهوری ایرانی » ِفردا، حکومتی است برپایه فرهنگ ِ انسان‌دوست وجهانی ایران. جمهوری ایرانیِ، بر پایه‌ی اصل حکومتی ِ « داد ومهر»ِ فرهنگ سیاسی ایران بنا وتاسیس خواهد گردید. جمهوری ایرانی ِفردا، بر پایه‌ی اصل حکومتی ِ « قداست جان وزندگی » فرهنگ اصیل ایران برپا خواهد گردید. فرهنگ سیاسی ایران، همواره برآمده از « خرد بهمنی مردمان » (خرد ضد‌قهرمردمان)، وبراساس اصل تفاهم مردمان برای زیستن با‌ یکدیگر، که با پیوند و جفت شدن با پدیده‌ها، سرو کار داشته، پدیدار گشته است. « بهمن » (= وهومن=من) خدای ضدخشم وقهر، خدای پیوند واصل میان است. این اصل، این خدا، در هرانسانی هست.

برای  درک این محتوای حکومتی، نیازاست که بُن‌مایه اندیشه‌ها‌ی فرهنگ اصیل ایران آرام آرام چشیده ومزه شود تا جان وشیره‌ی آن بخوبی درک گردد . نیاز است تا به آنها خیره گشته وفکرکرد. می‌بایست به واژه « داد» به واژه «مهر»، به واژه « فـّر»، فکر کرد که ایرانی چه تجربه‌ی مایه‌ای را ازاین واژه‌ها داشته و آیا آنچه بشکل داستان‌های شاهنامه  ویا دیگر متون پهلوی برای ما مانده، ازچه مایه گرفته است؟ چرا مثلا فردوسی می‌آورد که « بیا تا جهان را به ‌بد نسپریم»؟ چرا نمی‌گوید «ایران را» ؟ وچرا می‌گوید «جهان»؟  درجستجو وردیابی این پرسش‌هاست که فرهنگ ایران سخن می‌گوید. آنگاه است که به ‌ناگهان، شعله‌های آتش گرم و مهربه انسان ِ فرهنگ ایران، تن وروان، «جان» را فرا خواهد گرفت.

« از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست »
حافظ
این را می‌بایست تاکید نمود که « فرهنگ ایرانی» را نباید با تاریخ ایران ویا زرتشتی‌گری ویا شریعت اسلام یکی و اشتباه گرفت؛ وهمچنین نباید با آنچه «ایران‌شناسان» غربی، بازازدید الهیات موبدان زرتشتی وبا نگاه برتری‌جویانه غربی برای ما بازگو می‌کنند، مشتبه ساخت ویا فهمید!

در این جُستارلختی دراین  سراندیشه‌ها (ایده‌ها) درِ فرهنگ اصیل ایران خیره می‌شویم. اندیشه‌هائی در اندازه وگستره جهانی، و نه تنها برای جامعه‌ی ایرانی، که برای همه‌ی مردمان گیتی، ازهرنژادی وطبقه ای وجنسی، از هرمرام وکیشی ودینی و با هر ایدئولوژی وعقیده‌ای. ازبزرگترین آن آغاز می‌کنیم که سراندیشه‌ی  « مقدس بودن جان وزندگی » هرانسانی است که هیچ‌کس حتا خدا، حق گزند وآزاربه آن را ندارد، چه رسد به حکومت‌گران وسایرقدرت‌ورزان!  این همان سراندیشه  وتجربه‌ی مایه‌ای « داد ِفریدونی» است که برای نگاهبانی از جان وزندگی مردمان برضد ضحاک، برضد اصل ستم وبیداد، بپا می‌خیزد وپیکارمی‌کند. این «داد» در همه گیتی گسترده است و ضد آزردن هر جانداری است.
شاید درنگاه نخست به‌چشم نیآید ولی با اندکی ژرف‌نگری وتامل ابعاد آن بسادگی گسترده می‌گردند. نخستین پیآیند، آنکه کاربُرد هرگونه قهروخشونتی از همه گرفته می‌شود. بویژه حکم قتل، و فتوای قتل وکُشتن‌دادن ، فتوای جهـــــــــــاد اسلامی و… ، ازهرآخوندی گرفته می‌شود. آیا شاه‌ کلید، قفل همه مسائل ما درهمین خلاصه نمی‌شود؟ آیا اگر این اندیشه به‌کرداردرآید، راهی جز با هم‌اندیشیدن همه مردمان، جز «همپرسی»، یعنی جز با هم‌پرسیدن وجستن، برای «زندگی»، برای با‌هم زیستن، باقی خواهد ماند؟

اینکه ما عادت کرده‌ایم با عینکی خاص، به پدیده‌ها بنگریم، مانع ازدیدن با چشم ِخودِ ما می‌گردد ونشان سُستی‌ است. ما تا زمانی که «از خود»، در پی پاسخ به مسائل «جامعه خود» نباشیم، نیرومند نگشته‌ایم و راه به جایی نخواهیم برد. وکارمان همانند کوبیدن آب در هاوان خواهد بود. این خویش‌کاری هرایرانی میهن‌دوست و بویژه روشنفکران وآزادیخواهان ایرانی است، که می‌بایست با شناخت درست از فرهنگ ایران ودر بسترآن، در باره‌ی مسائل ومعضلات جامعه خود بیاندیشند وهمچنین کوشش نمایند تا با انگیختگی از اندیشه وتجربیات دیگران ،از نو‌اندیشیدن و تفکر فلسفی را در فرهنگ ایرانی و با مغز خود، آغاز نماید. روشن است که مقصودم رونوشت‌برداری وتقلید‌کردن و یا ترجمه افکاردیگران نیست.راه ما، راهی و مسیری ازپیش ساخته و مهیا گشته، نیست! می‌بایست همواره ازچنین راه‌هایی دوری جست. چنین راه و مسیرهایی، فقط درانبان آموزه‌های دینی و ایدئولوژی‌های خانمانسوز،ویا درسرِ راهبر وشاه وآخوند یافت می‌شود! پس آینده‌ی ما بدست ماست که می‌بایست رقم زده و ساخته شود. این ما هستیم که می‌بایست خود «آینده» شویم. این ما هستیم که راه وبیراه را می‌بایست بیابیم. زایش ما درست درگم‌شدن‌ها ورفتن دربیراهه‌ها وسرانجام بازیافتن ازسر و دوباره‌ی خود است، که صورت می‌پذیرد. همه مسائل تلنبارگشته‌ی هزاره‌ای ما، درست از این ناشی می‌شود که قدرت‌ورزان راه «خود‌شدن» را برما بسته‌اند وهمواره بجای ما و برای ما فکرکرده و تصمیم گرفته‌اند.  اکنون زمان آن فرا رسیده که انسان ایرانی‌ ازخودش، وبرای خودش وجامعه‌اش بیاندیشد که همراه اینکه چگونه زندگی را ازگزند وآزارنگاهبانی نماید، آنرا از سر، با‌مزه وشاد سازد. او هزاره‌هاست که ازاین بی‌مزه‌گی رنج و عذاب می‌برد و درد می‌کشد. این درد، درد ساده فیزیکی نیست! مفهوم «درد» بقول استاد جمالی » هرگونه تهدید وقهرو درشتی وآزاروستمی که به زندگی درگیتی وارد آید ، درد شمرده میشود.»
ما می‌خواهیم از این «درد» رهایی یابیم. نه اینکه بازحقیقتی، راهی ویا سیستمی را ازکتابی و یا آموزه‌ای و یا ازجایی پیدا ودنبال کنیم وسپس سعی کنیم تا آنرا به همه، مثلا بعنوان مُدرنیزم ویا پُست‌‌ مُدرنیزم تحمیل کنیم. ما می‌خواهیم که دیگرهیچ عقیده وایدئولوژی ودینی، ویا تئوری سیاسی ویا حزب ودسته و گروهی ، «حقانیت به حکومت» نداشته باشد وخودش را با حکومت جامعه، عینیت ندهد، یعنی یکی نگیرد وتحمیل نکند. ما می‌خواهیم تا حق حاکمیت‌یافتن از همهِ‌ی آنها، برای همیشه گرفته شود، تا دیگرنتوانند ما را به تابعیت خود درآورند! این بمعنای آن است حق حاکمیت‌یافتن از «حکومت اسلامی، ویا شبه‌اسلامی، و یا حکومت کمونیستی، حکومت پان‌ایرانیستی، ویا حکومت ناسیونالیستی و …» هرچه که سبب پارگی وستم، زدودن تفاهم وبا‌هم‌باشی ملت ایران (=کرد و عرب ،ترک و بلوچ، خراسانی ولرستانی وبختیاری، و…) می‌شود، برای همیشه بسته شود. این همان سراندیشه « وراء ُکفر ودین » ِ عرفان ایرانی است که در مقابله با متولیان اسلام، عبارت‌بندی گردید. اینکه تا چه میزان در این پیکارموفق بود، از ارزشمند‌ی آن ذره‌ای کم نمی‌سازد.

همه آنها می‌بایست نخست بپذیرند که دردامنه وحلقه حکومتی جامعه، یعنی نظام سیاسی جامعه استوار برشالوده‌ی فرهنگ ایرانی و اصل «قداست جان وزندگی» قرارگیرند، تا شانس برابرخود را، با دارندگان عقیده‌ای  وایدئولوژی ویا دینی، و تئوری سیاسی ویا حزب ودسته و گروهی دیگر، تنها و تنها در دامنه « دولت » آزمایش نمایند آنهم برای زمانی محدود وازپیش تعیین شده وبا این تعهد که هیچگاه درصدد عینیت دادن خود با « حکومت» برنیایند. چنین ستمی به قول فردوسی « نامه عزل» آنان خواهد بود. (« ستم، نامه عزل شاهان بود »، شاهنامه)
حق سرکشی ملت ایران از هرگونه دولتی که چنین تعهدی را  نادیده ویا زیرپا نهد، همواره استوارو پا برجاست. این حق همیشگی «ملت ایران» بوده، هست و خواهد ماند. اوست که بالاترین مرجع، وتصمیم‌گیرنده نهائی می‌باشد.

اینست‌که حکومت (و هرفردی درچنین حکومتی،) از این به‌بعد، آزاد میگردد ودوام می‌یابد.

اکنون می‌بایست پرسید که این ذهنیت و گرایش ویا میل ِ به یافتن راه ومسیر‌ ازپیش تعیین‌شده، وسیستم‌سازی ازکجا می‌آید؟

شوربختانه، با دگرگشت‌های فراوان از زمان پیدایش و ورود میتر‌ا ‌گرایی (=آیین میثاق وپیمان برپایه‌ی قربانی خونی) تا چیره‌گی وغلبه شریعت خونریزاسلام، روان وذهنیت ایرانـــــــــی دستخوش پارگی وتغییرات و دگرگونی‌های فراوانی گشته، که بکلی پیوندش را با اندیشه‌های ناب پیشین و فرهنگ مردمی‌اش تیره وتار ساخته است. باوجود تلاش وکوشش فراوان عرفان ایرانی درچندسد‌سال، که به شکست انجامید، با خیـــزش جنبش        « بابیان» دردوره قاجار که خود زمینه‌ی جنبش وانقلاب مشروطه گشت، آذرخش فرهنگ ایرانی درفردی بنام « سیدعلی محمد باب »  به ناگهان ازسرپدیدارشد، که با دلیری و گستاخی پهلوانه‌اش، اسلام را منسوخ وآیین دیگری را ازخود تاسیس نمود. که خود داستان درازی ‌است که حال قصد وارد شدن وپرداختن به آن را ندارم. تنها اشاره می‌کنم که‌گرچه این جنبش ازسوی متولیان اسلام و حکومت سرکوب شد ولی درمشروطه دنباله یافت و این حقیقت، همیشه ازسوی تاریخ‌نویسان ، یا اساسا درک نگردید ویاهمانند واقعیات امروز، پوشیده و کتمان گردید. درست درزمانی که ایرانی درراه خودزایی، وپیدایش یقین دوباره از خود، آرام آرام بیدارمی‌گشت با ورود افکارغربی و بویژه ایدئولوژی خانمانسوزمارکسیزم روسی، دچاربختک تازه ازراه رسیده، در اعماق ذهنیت شیعه‌زده‌اش شد. از این پس نام‌بردن از «ایران ومیهن» خوارشمرده گشت، «فرهنگ» چیزی بی‌ارزش وروبنا گرفته شد، و همه‌ی تاروپود فرهنگ ایرانی و اندیشمندان وآثارشان، به شاهان و مستبدین وآدم‌کُشان نسبت داده شد. شاید گمانی دور از واقعیت باشد اگر گفته شود که این حکایت پایان یافته، که هنوز نیزشمارفراوانی از تحصیلکردگان ایرانی، با همین دید به فرهنگ ایران نگاه می‌کنند! هنوزکه هنوز است من جززنده‌یادان «مصطفی رحیمی»، و«جوانشیر» هیچ روشنفکرایرانی را سراغ ندارم که یک خط در باره تجربه‌ی مایه‌ای « داد » که درشاهنامه ودرداستان فریدون و سه‌ پسرش آمده، نوشته باشد. درعوض تا بخواهی از «عدل» علی ومفهوم ترجمه‌ای « سوشال جاستیس »=»عدالت اجتماعی» پیدا خواهی نمود. هنوز روشنفکرایرانی را نمی‌شناسم که درباره تجربه‌ی مایه‌ای پیوند همسری ِ زال ورودابه ضحاکی، که دین و آیین دیگر و درتضاد با آیین سیمرغی زال و پدرش سام داشت وتنش‌های فراوانی را سبب گشت، نوشته که هیچ، حتا اندکی خیره شده باشد! در عوض از بام تا شام، از»حقوق بشر وفمنیزم (وبه میمنت شریعت خونریز، شاخه فمنیزم اسلامی) وسکولاریزم» می‌نویسند و فریاد میزنند!
من هنوز که هنوزاست، روشنفکرایرانی را نمی‌شناسم که درباره تجربه‌ی مایه‌ای از « دین » در فرهنگ ایرانی و این سخن ایرج درشاهنامه که « مباشد بجز مردمی، دین من» ویا همچنین درعبارت‌بندی فردوسی درشاهنامه ودرداستان کرباس و چهارپیغمبر، کوچکترین اشاره‌ای کرده باشد. اما تا بخواهی از»روشنفکری کذایی دینی» وشریعت خونریزاسلام، از باصطلاح «خُرافه» و «دین‌خُویی» میتوان یافت. هنوز«دین» برای ایشان،همان معنایی را میدهد که شریعت‌مداران خونریز از آن سخن می‌گویند! این همه، نشان ازعدم ِگسُست ازافکاریست که دیگرتبدیل به عقیده واجبارایمان گشته‌‌اند.
اکنون هرایرانی با‌ یقین به خود وبرای همیشه می‌خواهد که «خود»، خود را معین نماید! خوشبختانه با تلاش وپژوهش وکوشش‌های بی‌دریغ وخستگی‌ناپذیر «استاد منوچهرجمالی» درچهل سال اخیرکه با انگیختگی و درکی ژرف ازفرهنگ خود، و با نواندیشی ونوآوری، بنیاد فلسفه‌ی نوو انگیزشی ایران را بنانهاده وعبارت‌بندی نموده است، گام‌های بلندی دراین مسیربرداشته شده وتاکنون نیز تاثیر فراوان داشته است. از نمونه‌های آن، یکی قیام دلیرانه وبا پرهیز ازخشونت ِ دانشجویان پهلوان، در «هیجده تیرماه» دهه گذشته که با قساوت شدید حکومت اسلام سرکوبی شد ویکی نیز بانگ و آواز « جمهوری ایرانی » درهمین مبارزات وسرکشی ملت درماه‌های گذشته می‌باشد. آنانی که هنوز فکر می‌کنند این شعارتصادفی و به همین سادگی ویا تنها از روی نفی حکومت خونریز وجوان‌کش اسلامی پدید آمده، سخت در اشتباه هستند. درست بهمین خاطرنیز، بسرعت متولیان اسلام ومقلدین رنگارنگ و باصطلاح لائیک و سکولارشان را، وادار به واکنش و موضع‌گیری ساخت. با سخنی از «استاد منوچهرجمالی» این جُستاررا به پایان می‌رسانم:

« روشنفکران ِغیردینی، که رهبران فکری ِسکولارجامعه هستند، دربرابررهبران دینی( چه سنتی و چه نوگرای آن) ، ضعف ونالیاقتی وناشایستگی خود را در«انقلاب ضدمشروطه » سی ویکسال پیش، ثابت نمودند، واعتبارومرجعیت خود را به کلی نزد مردم ایران، ازدست دادند. بدینسان روشن شد که روشنفکران غیردینی، ریشه درخردمستقل وآزاد و درفرهنگ اصیل ایران ندارند. اینست که اکنون ملت، پشت به هردوگونه رهبری کرده است ، وبی این دورهبر، می‌خواهد باخردجمعی، برغم اشتباهاتی که  پیش میآید، سرنوشت خود را بسازد، واین نشان بلوغ ملت است.»

رضا ایرانی

از «آفرین» تا سکوت وسانسور و بایکوت !

هزاره‌ها در ایران ِنیاکان ما، مردمان، هرآن‌کس را که گامی درسوی زندگی و خوش‌باشی آنان برمی‌داشت، شایسته و سزاوار « آفرین » گویی وخواندن می‌دانستند و « ناآفرین » (=نفرین) را به سخن وکردارهای ِ بسیار زشت وزندگی‌ستیز. « زشتی » تنها یک چیزی دربرابر زیبایی نبود، بکه خشکی وخشم وپرخاش وآز، و ضد‌زندگی بود.

با نگاهی به تاریخ انتشاربیشترین آثار استاد جمالی، هر ایرانی ژرف بینی می‌بایست دریابد که سکوت وسانسور و بایکوت،  کیفر و» گناه» ِ نابخشودنی ِ کسی است که « ازخود به جامعه‌ی‌ خود می‌اندیشد ». و این «هوچی‌های» باصطلاح روشنفکر، هرانشاء و ترجمه‌ای را از دوستان وهم‌مرامی‌هایشان با بوق وکرنا، تبلیغ وپخش می‌کنند.  اما در این سی سال گذشته از هیچ گونه دشمنی با استاد و آثارش دریغ نورزیده‌اند.  چرا؟

پاسخ این پرسش، در اندیشه‌ و خط به خط آثار منوچهرجمالی نمایان است. روزی فراخواهد رسید که ایرانیان از این کردار تحصیل‌کردگان ِ درخارج ازکشور،  به « زشتی » یاد نمایند. از دید من، خویش‌کاری هر ایران‌دوستی را در این هنگام و زمانه، گسترش وپخش آثار استاد جمالی، همراه با سنجش‌و‌نقد آن میدانم. باشد تا هرچه بیشترفرهنگ اصیل ایرانی شناخته گردد ویقین جوانان ایران‌زمین را به بنای فلسفه ونواندیشی فرهنگ ایرانی، انگیخته‌تر نماید.

رضا ایرانی

سپاس از کوشش یک دوست

شایسته است که از دوست گرامی «فرشید» در انگلستان، به‌خاطر کوشش بزرگ و باارزش او، و فراهم نمودن امکان دسترسی همگان به کتاب‌های استاد منوچهر‌جمالی، بویژه آن دسته که سالیان پیش چاپ گردیده ونایاب گشته بود، از دل وجان سپاسگزاری نمایم. فرشید گرامی خسته نباشید.
رضا ایرانی‌

« ایران با «جمهوری‌ایرانی» بر پا می‌خیزد» – بخش چهارم

« ایران با «جمهوری‌ایرانی» بر پا می‌خیزد»

بخش چهارم


« مقدس بودن زندگی درزمان یا «سکولاریته»؟ »

«جمهوری ایرانی» ِ فردا، بر شالوده «مقدس بودن زندگی درزمان» که بزرگترین ارزش فرهنگ ِانسان‌دوست وجهانی ایران است، برپا خواهد گردید.

انسان ایرانی، دیگر در میهن‌اش ، نه ‌برطبق «خواستِ» این اِلاه، و آن اِلاه، و نه ‌برطبق «خواستِ» این حزب  و آن گروه سیاسی، یا «راه‌بر» و امام و شاه، و یا شریعت اسلام،  و یا این و آن آموزه، که آنطورکه خود می‌خواهد، آنطورکه خود او «معین» خواهد کرد، آنطورکه بُن اوست،  «زندگی ِدرزمان» را بمعنای واقعی آغازخواهد نمود. زندگی درست آنزمان«اصالت» ِ به سرقت‌رفته‌اش را باز می‌یابد. ایرانی دیگر لزومی بر دور‌انداختن زندگی خود برای «حقیقتی الهی و آسمانی» نمی‌بیند چون از این پس، معیار ارزش زندگی‌اش، در «پیدایش» خود اوست، در شکوفایی بُن زندگی‌اش درخود، دراین گیتی است. او دست‌رد به‌آخرت ، به اراده و مشیت الهی و هرآنچه به نام»حقیقتی» فراسوی زندگی اوست، می‌زند. او تنها به ارزش زندگی، یعنی به پروردن و نگاهبانی زندگی، که چیزی جز دادن امکان پیدایش بُن زندگی ِتک تک افراد در گیتی نیست، می‌اندیشد. «زمان» برای او بریده و پاره شده نیست که دو گیتی با اراده‌ی «الاهی» خلق شود،  و یکی را «فانی»و «لهو و لعب» بنامد و یکی «رستگاری از گناه» باشد! « زندگی بخودی خود برای ایرانی مقدس است ». به سخنی دیــگر در ذهنیت انسان ایرانی این دگرگونی و جابجائی ارزش زندگی پدیدار گشته ویا دست‌کم درحال پدیدآمدن است که « زندگی در همین گیتی» و یا «زندگی عوامی» است‌که بزرگترین ارزش را دارد. این معنای سکولاریته است.
چرا ما اصرار می‌ورزیم که مفهومی ساده را دشوار سازیم؟ آیا این همه «هوچی‌گری» و فریاد «سکولار، سکولار» سردادن، تنها برای پوشانیدن از خویش‌ فکرنکردن است؟ یا تنها برای نادیده‌انگاشتن سترونی خود؟  وگرنه ما واقعا چه نیازی به این اصطلاح غربی داریم؟
هزاره‌ها ایرانیان « سکولار» بوده‌اند و سکولار می‌اندیشیدند و سکولار زندگی می‌کردند. تنها  این اصطلاح را بکار نمی‌بردند، و اساسا محتويات سياسي و اجتماعي و ديني خود را به گونه اي ديگر بيان می‌كرده اند. آنها برخلاف ما که امروزه بيشتر با مفاهيم سرو کا رداريم و تلاش‌در پُرسش واندیشیدن با مفاهیم می‌کنیم، در «تصاوير» می‌انديشيده اند، و یا به‌سخنی دیگر « صورت‌انديش و نقش‌انديش» بوده‌اند،  ولی اکنون ما این شيوه‌ی انديشيدن را، به نام «تخیل پردازی» و»خرافه» خوار مي‌شماريم، زیرا به ژرفای آن آشنا نیستیم.  غافل از آنکه این ما هستیم که در خرافات امروزی‌مان بسر‌می‌بریم، و تنها از آن خبر نداریم. البته درجهان امروز نیز، این نقش‌اندیشی نه‌تنها پایان نیافته، که کماکان ادامه داشته وگرنه این همه نقاشی و تصویر، و تابلوهای تبلیغات و تلویزیون و سینما، موردی نداشت. نمونه‌ای می‌آورم تا خواننده‌ ژرف‌بین با مقصودم آشنا گردد؛ مفهوم «خدا»، با تصویر «خوشه» برابرنهاده واندیشه می‌شد، دانه‌های این‌خوشه،  جمع و پیوستگی همه جانداران ومردمان گیتی، و یا «جانان» گرفته می‌شد وپیآیند این «نقش‌اندیشی»،  برابری واصالت همه‌ی دانه‌های این خوشه باوجود تفاوت‌هایشان می‌بود. دیگر آنکه، آزُردن دانه‌ای ازاین خوشه‌ی جانان،برابربا آزردن خود «خدا» شمرده می‌شد. خدا خوشه‌ای بود که به گیتی دگردیسی می‌یافت. خدا زندگی بود. امتداد وگسترش خدا درهرجانداری بود. اینست‌که بزرگترین «گناه» در این اندیشه، آزردن «زندگی» بود، یعنی آزردن« خدا »بود. این بود که ایرانی اندیشه « مقدس بودن زندگی را پدید آورد » اکنون پرسیدنی‌است با چه «مفهومی» امروزه می‌توان به این شفافی وهنرمندی، این «نقش‌اندیشی» را عبارت‌بندی نمود؟ آیا «خرافه‌ای» که چنین سراندیشه‌ای، پیآیند مستقیم و بلاواسطه‌اش باشد، ارزشمند نیست؟
آیا ساختن خرافه‌ای از «علم» و هر آنچه» علمی» دانسته شد، باصطلاح «علمی»ا‌ست؟ که سبب ‌شود تا با دستاویز قراردادن آن، روکشی برای سترونی ونیاندیشیدن ما گردد؟ برای نمونه از همین خرافه‌ها ، سرمشق‌قراردادن هرآنچه درغرب رخ داده‌ واز درون جوامع اروپائی و امریکائی تراوش کرده‌ است، می‌باشد. به‌جای انگيخته شدن به نوآفريني، و تحريك  نیروی آفرينندگی و زايند‌گی، تقلید و رونوشت‌برداری پیشه بیشترین روشنفکران ما، نه تنها کرداری شرم‌آور نیست که هنرهم بشمار می‌آید!!
از این گذشته، خوب می‌بینیم که هر اصطلاح و واژه وارداتی ِغربی، براحتی از سوی متولیان‌ اسلام بلعیده می‌شود و سپس چنان بلائی بسرش می‌آید که دیگر هیچ شباهتی به آنچه زمانی در اصل داشته ویا بوده، ندارد.
اسلام‌فروشان ویا باصطلاح » روشنفکران دینی » و » فیلسوفان دینی‌»،  بخوبی میدانند که این روشنفکران خودخوانده «سکولار-لائیک » ِهوچی ما، از خود، حرفی برای گفتن ندارند و بیشترین آنان، تنها دارای «آراء» و «ذخیره معلومات » ترجمه‌ای هستند وبه آن نیزمی‌بالند! اینست‌که همواره بساط شعبده‌بازی خود را بر‌پا می‌دارند و همه مفاهیم را در انبان گشاد وزشت اسلام راستین و»قرائت (چقدر این واژه نخ‌نماست!) رحمانی» ار آن می‌ریزند. آنوقت برخی از روشنفکران ِهوچی‌، برآشفته می‌شوند که مثلا چرا می‌گوئید «سکولار سیاسی!» وبرخی نیزبدین خاطرهم‌فکری، به‌وجد آمده و این یعنی که ابتکاری در اندیشه و کارشان نیست ومنتظرند تا اتفاقی رخ دهد ویا » فیلسوفان دینی » چیزی را گفته و اینان یا پاسخ دهند، یا بیانیه سردهند، امضاء پایش گذارند، تا زمانی دیگر، که دوباره چه پیش آید. تازه نام‌ش را هم می‌گذارند «روشنگری»!.
سال‌ها طول کشید تا معنا ومفهوم «مدینته‌ النبی» و «بیعت» با متولیان‌اسلام برایشان (آنهم هنوز برخی‌ از ایشان نه همه‌شان) «روشن» گردید، که اکنون نیز از سر، با شعار «جامعه سکولار» همان راه را می‌روند. باید دانست که «سکولاریزشن» یک روند است که با «گـُسست فکری» از «ایمان» به ادیان (مفهوم رایج دین) وایدئولوژی‌ها پدیدارمی‌گردد، ودر این روند، به همه باورها و آموخته‌ها و سنت‌ها و بديهیات، شك می‌ورزد.این گـُسست نه با ترجمه و نه با تقلید ازشعارهای افکار اروپائیان روی می‌دهد.

«تغيير انديشه، بايد به روان و ناخودآگاهي فرو بريزد. روان ما، تنها سطح انديشه ها و مسائل روز نيست، بلكه لايه هاي گوناگون تاريخ و پيش از تاريخ را هم در خود دارد، و توحش هزاران سال پيش نيز ميتواند در يك آن، وارد آستانه خود آگاهي شود، اين است كه ديده ميشود يك ملت در اوج مدنيت، ناگهان به قعر دوره توحش باز ميگردد. بسياري از چيزها كه در تاريخ نانوشته مانده، در روان ما، ناخودآگاه هست. انسان، مجموعه شگفت انگيزي از سده ها تحولات فرهنگي و فلسفي و ديني و هنري اش هست (استاد منوچهر جمالی) »
اگرما کمی با دل وجان ومغز خود، ودرفرهنگ خودمان بیاندیشیم، و بقول مولوی:
« کاریـز درون جـــــان تو، می‌بایـد          کزعاریه‌ها، تورا دری نگشاید
یک چشمه، که ازدرون تو می‌جوشد      به‌از رودی، که‌از برون می‌آید »

در می‌یابیم که به «عاریه‌ها» همانند اصطلاحات  «سکولار» ویا « لائیسیته‌ی» غرب، نیازی نیست و تنها نیازما، اندیشیدن درمفهوم «زندگی» و«زمان» درفرهنگ ایرانی است.
« زندگی مقدس است »، و‌ما دراین «مقدس بودن زندگی در زمان» ‌است که معنا می‌یابیم و نه در»آخرت» و نه در»جهانی دیگر» ! ونه در داشتن ایمان به الله ورسول و کتابش. دراین «مقدس بودن زندگی در زمان» که بزرگترین ارزش فرهنگ ایران است، می‌شود مرز خود را با همه قدرت‌ورزان وخدعه‌گران کشید و راه «بهشت»  دراین گیتی را گشود. دراین «زندگی» است که جان وخرد همه انسان‌ها ونه فقط موءمنان به اسلام، (ونه فقط هم‌حزبی‌ها وهم‌فکران، دوستان و…)  مقدس وارجمند می‌باشد. با این فرهنگ است که هیچ کسی بدون هیچ استثنائی، حق کشتن و آزار نخواهد داشت، هیچ کسی حق دادن «فتوای» قتل وآزار دیگری را نخواهد داشت و ، هیچ کسی حق آزار «خدا»، حق آزار «زندگی» را نخواهد داشت و سرانجام شمشیر وتیغ برنده‌اسلام برای همیشه در ایران‌زمین شکسته خواهد شد.
نیازما، اندیشیدن درمفهوم «زندگی ِدر زمان» درفرهنگ ایرانی است. این ساده‌اندیشی خواهد بود که کسی تصور کند با سکولاریته غربی، ویا آوردن  بند« جدایی حکومت از دین» اسلام و متولیان رنگارنگش، ازمیدان بدر خواهند رفت.
ما نیاز به اندیشه‌هائی داریم که «ریشه در خاک تیره» ِفرهنگ ایرانی داشته باشند و توانایی مقابله و وادار ساختن شریعت خونریزاسلام، در قرار گرفتن و پذیرفتن چارچوب ارزشهای فرهنگ انسان ‌دوست وجهانی ایران را داشته باشند. نه افکاری که هیچ رابطه ‌وپیوندی با ذهن و روان ایرانی ندارند ونخواهند داشت و در برابر تیع برنده اسلام، بناچار تاب نخواهند آورد.
«جمشید» یا «جم» نخستین انسان ایرانی، بُن زیبائی و مدنیت درفرهنگ ایران است چون اوست که هم زیباست (نام جمشید در اوستا = جمشید زیبا، هورچهر) و هم گیتی را زیبا می‌خواهد و سرانجام هم آنرا زیبا می‌سازد.(« به شهریاری جم ِدلیر، نه سرما بود ونه گرما، نه پیری بود، نه مرگ و نه…‌« اوستا- رام َیشت) از اینجا در می‌یابیم که زیبائی بُن و گوهر هرانسانی‌است چون آنچه بُن و گوهرو فطرت «جمشید» است، بُن و گوهرو فطرت هر انسانی درفرهنگ ایران است. افزون براین، چون نخستین انسان، همیشه بیان گوهر وفطرت هر انسانی بطور کلی است. درهمه ادیان ابراهیمی-نوری نیز چنین مقصودی ازنقش انسان نخست موجود هست، هرچند به چشم نیز نیآید. اینست‌که همه انسان‌ها رانده ‌شده ازبهشت، خوار وبنده وعبد ِ الله ویا یهوه وپدرآسمانی و یا اهورامزدای زرتشتی هستند وازخود هیچ اصالتی ندارند و با عربده «کرامت انسانی» شریعت اسلام هم، دارای اصالتی نمی‌گردند.
فردوسی در شاهنامه ودر داستان جمشید، اززبان او می‌آورد:

« جهان را بخوبی من آراستم        چنان گشت گیتی که من خواستم »

«آراستن» گیتی، آفریدن شادی‌ برای مردمان در گیتی‌است. اساسا پدید‌آوردن زیبائی، آفریدن احساس شادی وسرور درهر انسانی می‌باشد. زندگی درجهان، زمانی شادی‌آور است، که زیبا باشد و زیبا ساخته شود. این مفهومی‌است ویژه فرهنگ ایرانی، که چنین درکی از زندگی را هدیه می‌دارد.این بود که برای انسان ایرانی «جهان‌آرائی، شهرآرائی و کشور‌‌آرائی، و رامیاری» چنین مفهومی داشت، ونه واژه «سیاست» که ما امروزه بکار می‌بریم. خدایان ایرانی، همه خدایان زیبائی، جشن وشادی، و رقص وموسیقی بودند. «شاد وشاده» اساسا ازنام‌های زن‌خدا است.(نگاه کنید به آثار استاد «منوچهرجمالی») «رام» نیز زن‌خدا‌یست که نام و گوهرش نه‌ تنها جویندگی و شناخت (اوستا- رام َیشت: «جوینده نام من است») است که همچنین رقص و موسیقی است.
وحشت وترس آخوند، ازنو زنده‌گشتن ایده‌ی زن‌خدا رام  ِنی‌نواز است که گیتی را سراسر شاد وشاده می‌سازد. ما امروز به این سر‌انديشه‌های فرهنگ ایرانی براي بناي فلسفه انديشه نوين نیازفراوان و شدیدی داریم  و نه به مفاهیم خشک و وارداتی غربی و نه شریعت خونریز اسلام.

رضا ایرانی

ایمیل یکی از اساتید در ایران به استاد جمالی

استاد جمالی بسیار عزیزم

من هم با شادروان جمالزاده هم عقیده ام که کلاه افکار شما چند شماره برای سر روشنفکران ایران بزرگ است. این مطلب را در کتاب مستطاب » سیاه مشقها » یتان خواندم. البته می خواهم چند جمله هم بنده به فرمایشات شادروان جمالزاده اضافه کنم که:

کلاه افکار شما مشکل اندازه شدن ندارد، کله های روشنفکران ما آخرین مدل کلاههای مذهبی و غربی را می پسندد چون به دزدیدن کلاه دیگران عادت کرده و خو گرفته اند.
****

روشنفکران ما کلاه افکار شما را که می نگرند، آن را صادره از فرهنگ ایران می پندارند ولی هر آنچه تولید فرهنگ ایرانی باشد، از دیدگاه آنها، قابل پوشیدن نیست چون کلاه فکری را از غرب باید وارد کرد تا قابل پوشیدن باشد

****

روشنفکران ما کلاه افکار غرب را هم با کلاه مذهبی همزمان استعمال می کنند. در حقیقت یک کلاه گندیده مذهبی زیر کلاه غرب قرار داده اند و هر چه آن را می پوشند، نمی توانند فکری را به اندازه سرشان در بیاورند
****

با تشکر از شما و در ضمن دوستان فردوسی شناس عزیز ما، به جای تبدیل و تصحیح این نسخه های شاهنامه، و اتلاف پول مردم  و وقت عزیز خود ، امیدوارم یک روز همت کنند و تنها یک بیت از ابیات شاهنامه را بشکافند و آن را به مسائل سیاسی و فرهنگی کشور ارتباط دهند.

از فردوسی زمانه

فرهنگ ایران
متضاد با شریعت اسلام‌ است


« اسلام، برای غالب ماندن، نه تنها «هرجنایتی » راجایزمی‌داند، بلکه آن را «کاری مقدس» می‌سازد »

درفرهنگ ایران، برترین مرجعیت درحکومت، خرد بنیادی خودانسانهاست،نه گاتا ونه قرآن ونه انجیل و … نه کاپیتال مارکس ، ونه کتابی دیگر، ونه ایدئولوژِهای دیگر، و نه بینش وتخصص یک رهبر!

فرهنگ ایران
استوار بر« برابری انسانها درجان» است
شریعت اسلام ، استواربر
« برابری انسانها » درایمان به الله ومحمداست