• « زندگی » مـُقـدس است، خدا هم حق ندارد حکم قتل و اعدام بدهد.

    «ارتــای خوشه(سیمرغ)»

    گاه نوشتــار ِ
    « رضـا ایــــرانی »


    « آزادی هر ایرانی، زمانی میسر است که شــــریعت اسلام را با فرهــنگ مـردمی ایران مهار ساخته و دوام این آزادی را همــــواره با نگـــه‌داشتن شریعت اسلام با اندیشه‌های «قداست جان و زندگی و خرد مردمان»، و بدور از شمشیر اســلام، ضمانت نمــــاید.
    این تنها راه است، مابـقی، فـــریب و دروغ و ریــــا و ساده‌لوحی خطرناک و از سر، چیرگی شـریعت خونریز اسلام است. »

    بــرای انــــدیشه ایــــــرانی، انسان اندازه حکومت است.


    «« بزرگتـرین دشمن ملــت ایران، حکومت اسلامیست.
    حکومت اسلامی،دهه‌هاست که در همــــه جبهــــه‌های سیـــاسی و اقتـــصادی و فرهنگی و هنری و ملی، با نهایت درند‌‌گی و خشونت با ملت ایران می‌جـنگـد.
    اندیشیدن برای پیروز شدن ملــــــــــت ایــــــــران بـــــر حکــــــومت اسلامی
    در این جنگ وحشتناکست که انــــدیشیدن حقیــقی است.»»

  • « زندگی » مـُقـدس است، خدا هم حق ندارد حکم قتل و اعدام بدهد.

    « زندگی » مـُقـدس است، خدا هم حق ندارد حکم قتل و اعدام بدهد
  • بایگانی

از نیاندیشیدن روشنفکران هوچی (2)

واژه‌ها واصطلاحات جوامع غربی، با فرهنگ ِ خود‌غرب سروکار دارند، زیرا زائیده و شکل‌گرفته از بسترفرهنگ اروپائی هستند. بویژه، ایده‌ها و سر‌اندیشه‌های علوم‌انسانی واصطلاحات‌ آن، زائیده کاروکوشش ِ سخت، و سنجشگری مداوم وگستاخانه ِ متفکران و اندیشمندان این جوامع بوده وهستند. اینها در مجموع، همه ارتباط مستقیم و پیوندی طبیعی با ذهن و روان انسان‌غربی داشته وهنوز نیز دارند. افزون براین‌، با تجربه خود او آمیختگی وپیوند ناگسستنی داشته ودرسراسر زندگی‌اش در دسترس‌ او می‌باشد. ما با ترجمه این واژه‌ها واصطلاحات، و وارد نمودن افکار‌و‌آراء اروپا، تنها فرم را بر می‌داریم و محتوا را، وا‌ می‌گذاریم. بقول مولوی، « مغزوکاه » را جابجا می‌کنیم.البته در این جا، ما وارونه او، «مغز» را بدورمی‌اندازیم و «کاه» را برمی‌داریم. مسائل وایده‌های علوم‌انسانی همانند دانش ریاضیات و یا فیزیک و یا سایررشته‌های علوم نیست که قابل انتقال باشد. برای نمونه ماشین‌آلات و ابزار‌فنی را می‌توان براحتی از جایی آورد ویا وارد کشورساخت وسپس استفاده نمود. د‌رواقع چند سده‌ایست که این کار‌در ایران رایج است وزیاد هم اشکالی ندارد. اما دردسردرست از زمانی آغازمی‌شود که ما برهمین روند، به وارد کردن افکار و ایده‌ها نیز ازاروپا وامریکا، سرگرم می‌شویم. این مهم نیست که چه کسانی وبا چه‌گرایشات فکری-ایدئولوژیکی، این واردات را انجام می‌دهند چون دراصل قضیه تغییری ایجاد نمی‌کند. می‌بینیم که چه «دین‌» فروشان‌اسلامی ِ شهره‌ به «روشنفکردینی»، وچه آنان که خود را «سکولار نو» ، (انگار که مثلا اصطلاح «سکولار کهنه» وجود داشته و سبب سرافکندگی‌است!) و یا لائیک ومدرن، می‌خوانند و می‌شمرند، همگی سخت مشغول به همین کار می‌باشند.
بدین‌ترتیب ، ما با این کار « خرد اندیشنده» خود را به خاموشی وامی‌داریم وهرچه بیشتر سترون می‌گردیم. اندیشیدن، وتفکرفلسفی، نه با کپیه‌برداری ونه با روایت‌گری ازاین و آن ونه با ترجمه‌ی این یا آن متن،  که با خیره و ژرف‌شدن در همین واژه‌ها و اصطلاحاتی که ِ بنظرمان بدیهی وپیش پا‌افتاده، وبه پرسش‌گرفتن آنها، آغاز می‌گردد. این «بدیهیات» چنان ذهن وروان ما را درتصرف خود داشته، که نه تنها پرسشی را درما پدید نمی‌آورند، که ما آنها را مسلم نیز می‌پنداریم. به نمونه‌ای میپردازم تا مقصودم را خواننده ژرف‌بین بخوبی دریابد. سال‌هاست که این روشنفکران دینی ِ کذائی، از «اصلاحات»  دم می‌زنند ومی‌نویسند. مقلدین این‌ها( که معرف همگان هستند) که خود را بخشی از روشنفکران لائیک و سکولارمی‌دانند (اینکه به درست یا نادرست، دراینجا منظور نیست) نیز، طبعا در پشتیبانی و یاری‌شان دراین «مهم» برخواسته ویکی نیست که از این لشکر «اصلاح‌گر» بپرسد آخر شریعت اسلام، که خود را «حقیقت» می‌داند، چگونه می‌توان «اصلاح» نمود؟ ویا اساسا «حقیقت » را چگونه میتوان اصلاح کرد؟ کسی که به شریعت اسلام، به قرآن وبه آنچه محمد گفته، ایمان دارد، و هنوز سخن از اصلاح آن می‌زند، با پوزش فراوان، دروغ‌ورزی بیش نیست. بی‌دلیل که آخوند واژه «بدعت» (یا نوآوری) را «فساد و ظلم» درروی زمین وگناه کبیره نمی‌داند! کیست که «خوب» را،» نور» مطلق را و  «حقیقت» مطلق را اصلاح می‌کند؟ آیا مفهوم حکومت «دموکراسی» چیزی بیش‌تر از «حق» آزمودن آزاد انسان‌ها و ناگزیری اشتباه و درست کردن اشتباهات، براساس خرد وتوانائی خود آنهاست؟ آیا این تنها گزینه‌ی انسانی نیست که «اصلاح» را ممکن می‌سازد؟

حال، با درپیش چشم‌داشتن آنچه گفته شد، بازمی‌گردیم به نوشته‌ای* که پیوندش را در بخش نخست آورده ‌بودم تا اندکی این ذهنیت و تفکرترجمه‌ای، و بی‌نیاز‌ از «اندیشیدن» را بررسی ‌کنیم. این راهم بیافزایم که سخن من با همه‌ی آنانی‌ است که این‌گونه به مسائل می‌اندیشند وتنها این نویسنده و یا نوشته در اینجا مقصود نیست. دیگرآنکه، من نه با سراسرنوشته، که تنها به شیره مطلب از دید خودم می‌پردازم.
نویسنده به ما می‌گوید واژه «مشروعیت» «به معنای شرعی بودن و از نظر شرعی «درست بودن» است« و معادل آنچه در غرب » لجیتمیسی» و «قانونی بودن» می‌نامند. در ادامه می‌خوانیم «پس وقتی می گوييم که حکومتی مشروعيت دارد به اين معنی است که حکومتی حقانيت دارد، قانونی است« من نمی‌دانم نویسنده اینرا چگونه دریافته، اما باید دانست این نه‌تنها سخنی از بیخ نادرست وگمراه‌کننده می‌باشد، که درست بیانگرهمین ذهنیت ترجمه‌ای‌است، که به‌راحتی بر روی واژه‌ها و افکارغرب، ُسرمیخورد، و بدون آنکه شاید خود نیزخواسته باشد، «ناگهان» سر ازشیعی‌گری درمی‌آورد. کسی که به شریعت اسلام ایمان دارد، سخن از «مشروعیت» می‌راند. پس پرسیدنی است که نویسنده ویا درمجموع، همه‌ی طیف روشنفکرانی که مرتب این واژه را بکارمی‌برند، آیا ایمان به شریعت اسلام دارند؟ به گمانم، پاسخ منفی‌است و یا دست‌کم در«آگاهبود‌شان» چنین ایمانی به شریعت‌ اسلام نیست. این ناچارا،  پرسش دیگری را دربرابر‌مان قرار می‌دهد و آن این است‌که،  پس اگرایمانی به شریعت اسلام در کار نیست، وهمه‌ی این دوستان سکولار و لائیک هستند، سخن از «مشروعیت» برای چه و کیست؟ باز پرسیدنی است واژه «حقانیت» که از ریشه‌ی واژه فارسی «آگ» ‌است، چه ربطی به  «مشروعیت» و «شرع» دارد؟ اساسا آیا نویسنده به معنای واژه «حقانیت» ویا «حق » که معرب همان واژه‌ی اگ و آگٍ ایرانی است (ویا درزبان انگلیسی = ا ِگ) و به معنای تخم یا بذریا دانه و خوشه گندم است، اندیشیده است؟ (برای آشنائی  ژرف‌ و گسترده‌تر به آثار منوچهر‌‌جمالی مراجعه کنید) براستی دامنه آشنائی وفهم ما روشنفکران از فرهنگ ایرانی تا چه حدودی‌است ویا اساسا تلاش می‌کنیم تا با آن آشنا شویم؟ بیاد دارم که چندسال پیش‌، همین بانوی نویسنده، در نوشته‌ دیگری در انتقاد به حکومت آخوندی، نوشته بودند که تضادی بین فرهنگ ایرانی و اسلام نیست! مقصودم این است که در کنار یاد ازکوروش وداریوش کردن و پاس‌داشتن آثارتاریخی که بسیارهم‌بجا و هم‌ضروری ونیکوست، خوب است که روشنفکران‌ قدری با بن‌مایه‌های این فرهنگ ( و نه زرتشتی‌گری)،  خود را آشنا نمایند. شاید که آنوقت در این ذهنیت ترجمه‌ای، تحولی بنیادی صورت پذیرد. گُسست ما از اندیشه‌های وامی، حال چه ازعربستان و شریعت اسلام،  و چه از اروپا، نخستین گام درایستادن بر‌روی پاهای خود و پدیداری فردیت ایرانی است. تا زمانی که ما افکارغرب را از نو در فرهنگ خود نیاندیشیده واز صافی آن نگذرانده‌ایم، این افکار کماکان وامی می‌مانند و هیچ پیوندی نیز با ذهن و روان ایرانی برقرار نخواهند نمود. اینست‌که ما، دم ازآزادی و حقوق بشر می‌زنیم اما  از انتشار نوشته‌ای که همانند افکارمان نیست و بدین خاطرآنرا نمی‌پسندیم،  درنشریه وسایت خود، خودداری می‌کنیم. فراخوان گردهمائی و اعتراض به حکومت آخوندی می‌دهیم اما درست همانند یک آخوند، رفتار می‌نمائیم و برای همه تعیین ِ تکلیف می‌کنیم. خود را روشنفکران ‌ِسکولار‌ولائیک می‌دانیم، بعد میرویم و یارآخوند رانده‌شده ازخوان‌یغما می‌گردیم و امضاء و نام نیک بر‌باد می‌دهیم و خاطرات کردار‌های شرم‌آور و پر ازدرد را ازنو میخواهیم، تکرار نمائیم. از بام تا شام، یک‌ نفس «حقوق بشر» فریاد سرمی‌دهیم، و درسوگ آخوندی خدعه‌گر، او را «پدر حقوق بشر» می‌شناسیم !
براستی کی به‌خود می‌آئیم؟ کی می‌خواهیم «خود» شویم ؟

باید دانست چیزی «حق» است که از «خود» می‌باشد. چیزی «حق» است که اصالت داشته باشد همانند «تخم». در فرهنگ ایران، «تخم، دانه، بذر» بیان اندیشه‌ی اصالت و سنجه و معیار ومیزان (یا پرنسیپ) است. این بود که کسی به حکومت‌کردن «حق » داشت ویا «حقانیت» به حکومت‌کردن را داشت که دارای چنین اصالتی ازخود (= خردورزی ‌مردمان) ونگاهبان جان و خرد مردمان درگیتی باشد.  آیا سرچشمه این اصالت و حق، کسی غیراز «ملت ایران » است؟ آیا این «ملت ایران » نیست که تنها و تنها دارنده «حقانیت » است؟ نه شرع اسلام وآخوند؟ نگاهی به شاهنامه، و زندگی خانواده سام و زال و رستم به ما می‌گوید که اینان همواره نماد وپیکریابی این اصل «حقانیت دهی» ملت به حکومت درایران می‌باشند ولی خود هرگز حکومت نمی‌کنند. بسخنی دیگر،  حکومت درایران می‌بایست همواره بر شالوده‌ی اصل «قداست جان» که این خانواده نماد آنست، برپا و استوار گردد. درشاهنامه باز می‌بینیم که رستم سخن از این «حق تاج‌بخشی‌خود» می‌زند وبه کیکاووس آنرا گوشزد می‌کند. پس درمی‌یابیم که «حقانیت» حکومتی، از دید ایرانی چه مفهومی داشته است. اکنون پرسیدنی‌است کجای مشروعیت‌اسلام و یا » لجیتمیسی» غرب، چنین مفهوم و اندیشه یا اصلی را  دربرگرفته، و بیان و باز‌گو می‌نماید؟

پایمالی این سراندیشه دردوره‌ی ساسانی، وانحصار ومالکیت این «حق تاج‌بخشی» ازسوی موبدان زرتشتی، سبب نابودی حکومت ایرانشهرو پادشاهی ساسانیان گردید. و درگستره‌‌ی ایران‌زمین، پیآیند پایمالی و بدور انداختن اندیشه‌ی «قداست جان»،  نابودی شالوده‌ی حکومتـــی  (خشتره=شهریور) ایران وچیره‌گی اعراب مسلمان، برما ایرانیان  گشت.

سخنم را با این اندیشه ژرف مولوی، که گوئی درپیش ماست وبا همه روشنفکران ایرانی سخن می‌گوید، به پایان می‌رسانم.

«ساعتی میزان آنی،  ساعتی،  موزون این

بعد از این میزان خود شو،  تا شوی موزون خویش»

از نیاندیشیدن روشنفکران هوچی (1)

 

ما تا زمانی که مفهوم و معنای آنچه را بزبان می‌آوریم از دل و جان نفهمیم، نه تنها کمکی به برجسته‌کردن مساله‌ای که پیش چشم داریم و مقصود است نکرده‌ایم، بلکه همه خواستمان را نیز بهمین دلیل بدور انداخته‌ایم. نقدا این نمونه را اینجا بخوانید ودر نظر داشته باشید تا سر فرصت، کمی گسترده‌تر به آن بپردازم. تنها این را هم بگویم که افسوس!

این ملت است که «حکومت و قانون‌گزار» است

 قانون اساسی‌ای که ملت موسس آن نباشد، نه تنها اساسی نیست بلکه اساسا قانون نیست.  این مهم نیست که آخوند چه میگوید، این وظیفه آزادیخواهان ایران است که با درک و شناخت درست ازبالاترین مرجع و آتوریته جامعه، یعنی «ملت» بر این حق تاکید نمایند.  » قانون اساسی» کذایی آخوندی، نه اساسی است و نه قانون است. سرچشمه حکومت و قانون، همواره «ملت ایران» (همه ملت، بلوچ و کرد و عرب، ترک و خراسانی، اصفهانی و بوشهری و مازندرانی و …) است. آزادیخواهان ایران، نباید وارد بازیها و ترفند‌های آخوند گردند. این درسی‌است که از جنبش‌های روشنگری قرن هیجده و نوزده اروپا و همچنین جنبشهای سقط شده مشروطه و سی‌سال پیش ایران، باید آموخت و بکار بست.
«گرانیگاه نوزایی ایران، در درک سرچشمه‌ی حکومت و قانون گشتن ِ خود ملت هست.»

« هر آنکس که گیتی ببد نسپرد / به مغز اندرون باشد او را خرد »

 

« هر آنکس که گیتی ببد نسپرد       به مغز اندرون باشد او را خرد »
زنده‌یاد «دکتر شاپور بخت‌یار»، تا دم جان‌سپردن به‌دست جان‌ستانان حکومت اسلامی، انسانی ماند آزاده و متعهد به آنچه باور می‌داشت و می‌گفت. او «خود» بود و «خود» ماند و «خویشتن» را با آگاهی، هم می‌دانست و هم می‌‌شناخت. وارونه بسیارانی که نه تنها «خود» نبودند بلکه اساسا درکی هم از این «خود» نداشتند و با آمدن نخستین موج‌های‌ خانمانسوز قادسیه‌دوم، سوار بر کشتی قدرت اهریمنی،و هم‌‌بساط او گشته، با شرمندگی و رسوایی، سرگرم نابودی میهن شدند. زنده‌یاد، هرگز مهر به مردمان و میهنش را از یاد نبرد و همواره درسراسر زندگی‌اش، تا دم مرگ آنرا به‌کردار نشان داد. چه آنزمانی که دوشادوش آزادیخواهان اروپائی با فاشیسم فرانکو و هیتلر مبارزه می‌نمود وچه در دوران ایستادگی دربرابر دیکتاتوری شاه و سپس با درک «هنگام» و نیاز میهن‌اش به ایستادگی دربرابر هجوم آخوند. خود او در کتاب «یکرنگی» می‌گوید: «برداشت من از انسان و سرنوشت او، به قدمت خود بشریت است. یعنی من به انسان معتقدم. مبارزه من برای ایجاد امکان توسعه و شکوفائی انسان، از همین برداشت نشأت می‌گیرد. رهبران کشور ایران این اندیشه ساده را مردود می‌دانستند» هنوز پس از گذشت سی و یک سال از حمله آخوند، کسی تا آنجا که من می‌دانم باستثنای بانو «مهشید امیر‌شاهی»، از این رادمرد دلیر و پهلوان ایران‌زمین، بدرستی و به‌شایستگی‌اش، نه نوشته و نه سزاوار «آفرین» دانسته است. در مقابل از روی نفهمی و آز وکین‌ورزی، تا آنجا که می‌توانسته‌اند یا نفرین(=نا آفرین) اش کرده‌اند ویا همواره با سکوت از او و اندیشه‌اش گذشته‌اند. همه طیف‌های «روشنفکری» بدون درنظر گرفتن گرایشات فکری‌شان، در این جا مشترک هستند. نگاهی به سوگنامه‌ها و خاطرات و یادها از هم‌فکران و هم‌اندیشان‌شان، بخوبی بیانگر و نشان است. شاید هنوز برای ما بسیار مانده تا انسان‌هایی همچون او را شناخته و به ایشان «آفرین» گوئیم.

زنده‌یاد «شاپور بخت‌یار» درست نماد آن فرد ایرانی‌است که هزاره‌ها در ایران، ایرانیان سزاوار «آفرین» می‌دانسته‌اند، چه همواره کسی لیاقت و شایستگی «آفرین» را داشته که به پرورش زندگی مردم (=انسان) بیاندیشد و دست به عمل زند. فردوسی بی‌جهت نمی‌گوید:
« فریدون فرخ فرشته نبــــود      ز مشک و زعنبر سرشته نبـــود
به داد و دهش یافت آن نکویی     تو داد ودهش کن، فریدون تویی»

او درست در اوضاع و شرایطی بسیار دشوار میهن،و بی‌خردی سیاستمدارن و روشنفکران، خرد کاربند‌ش را اساس کار قرار نهاد و تلاش نمود تا آنجائی که برایش امکان‌پذیر بود، « گیتی ببد نسپرد». آنچه را که خوانده بود و تجربه کرده بود، را با جان و تن خویش چشیده و مزه کرده بود. این بود که با شناخت به‌هنگامش، جنبید و بپا خواست تا همانند پهلوانان داستانهای فرهنگ ایران، از ایران و ایرانیان نگاهبانی و پاسداری کند. از دید من، جایگاه و ارزش به‌پاخیزی زنده‌یاد «دکتر شاپور بخت‌یار» در آن زمان و ادامه پیکارش در خارج ازمیهن تا آستانه جان دادنش، از دلیری دکتر مصدق و پیکار وی نیز بالاتر می‌باشد.
باشد که، جوانان و دیگر مردمان بپا خواسته امروز، از او و پیکارش بیآموزند و یادش را گرامی دارند،و در آینده ایران آزاد و سربلند، میادین ایران‌زمین را با تندیس او آراسته نمایند و خاطره و یادش را جاودانه گردانند. «اگر من بتوانم برای خود یک صفت قائل شوم، این است که همیشه در عقایدی که آنها را درست می‌پندارم، پایداری و ثبات قدم نشان داده‌ام.»
از کتاب« یکرنگی »نوشته دکتر شاپور بخت‌یار، ترجمه مهشید امیرشاهی من این کتاب در فرمات «پی دی اف» در بخش «کتاب» برای علاقمندان نهاده‌ام.
رضا ایرانی

یاد «شاهپور بخت‌یار» گرامی باد

هر سال در چنین روزهایی به‌شیوه‌ای «خودکار» به یاد این رادمرد‌ دلیر و پهلوان ایران
می‌افتم. در روزهای آینده اگر فرصتی فراهم شود در باره زنده‌یاد می‌نویسم.

یادش گرامی

« هنوز خودبخواب‌زده »

همه ساله در چنین هنگامی بازار انشاء‌نویسان حرفه‌ای و غیر حرفه‌ای، از سر رونق می‌گیرد و تکرار آنچه بارها گفته‌اند و شنیده‌ایم. امسال با خیزش ملت، این «چیزنویسی» ضرب در دو شده، و هنوز مانده تا پس از این سالگرد، » نخبه‌گان » ادامه دهند. اما، شگفتی‌ام در این استکه، کی بخود میآیم تا دریابیم، بدون اندیشه و تفکر بنیادی، و تنها با هوچی‌گری راه به‌جایی نخواهیم برد. هنوز درک شسته و رفته از آنچه باید داشته باشیم، نداشته و واکنشی فکر می‌کنیم( ودرنتیجه) رفتار می‌کنیم. باورم ندارید؟ زحمت کشیده و سری به این سایت‌های ایرانی «دمکراسی و حقوق‌بشر» خواه و پست‌مدرن، بزنید. به‌جای اینکه ده‌ها و سدها جستار در سنجشگری از اسلام و مرزبندی با آن با تکیه به فرهنگ ایرانی، ببینیم و یا شاهد دامن زدن و انگیختن مردمان به« خرد بهمنی» خویش واصالت فردی خود، باشیم، جز شعار و هوچی‌گری از این طیف باصطلاح روشنفکر،( = «آخوند- روشنفکر») چیز دیگری، به‌استثنای تنی چند که در این غبار هوچی‌ها، به‌چشم هم نمی‌آیند، دیده نمی‌شود. افسوس که شیعیگری بدجوری به‌جانمان رخنه کرده‌ و تنیده‌است و تا از آن نگسسته‌ایم، خودزایی‌مان را به درنگ واگذار می‌کنیم. می‌گویند: خوابیده را می‌توان بیدار نمود، اما خود‌بخواب‌زده را هرگز!

» آخوند-روشنفکر «

»  آخوند-روشنفکر «

آخر کدام «فیلسوفی» در جهان می‌شناسید که به داشتن یک » دین رسمی » در جامعه باور داشته باشد؟  «ما نمی‏توانیم اسلام را به عنوان دین رسمی کشور حذف کنیم» این آقای «رامین جهانبگلو» همانند آخوند‌ها چنین «افاضاتی» را ابراز نموده‌اند. (اینجا بخوانید) بی‌اختیار یاد این گفته استاد جمالی افتادم:
««آخوندها متوجه شده اند که روشنفکران ژرفای فلسفی همه اصطلاحات مدرنی را که بکارمیبرند و عَلم میکنند، نمیفهمند ، چون آنها را ازژرفای فرهنگی خود، تجربه نکرده اند.ازاین رو این اصطلاحات را باکاه شریعت، قاطی کرده و ازآن اسلامهای راستین طبق مد روز، میسازند وبه خورد خود روشنفکران و مردم میدهند.اینست که ازمشروطه، شبه مشروطه ، ازدموکراسی، شبه دموکراسی، ازجمهوری، شبه جمهوری، ازآزادی ، شبه آزادی، ازمدرنیزاسیون، شبه مدرنیزاسیون، ازامپریالیسم، شبه امپریالیسم درمیآورند.»»
پرسش: واقعا این چه » روشنفکری » است که ما داریم؟
پاسخ: آخوند-روشنفکر !!