« از نوروز، نوروز سر‌دادن‌ها! »

 «می‌توان پوشید چشم، از هر چه می‌آید به چشم
آنچه نتوان چشم ازآن پوشید، بیداری بود»
«
صائب»

این روزها همه از نوروز و چهارشنبه‌سوری می‌نویسند و سخن می‌رانند. همه می‌گویند که «نوروز» برای همه است از‌هر‌ بینش و اعتقادی، از هر مرام‌و دین‌و مذهبی. «نوروز» جشنی‌است که کشور‌و نژاد‌و رنگ‌و جنس وزبان نمی‌شناسد.  این سخنی است بسیار درست و بجا.
پرسش‌من اینستکه بنابراین، آیا چنین فرهنگی که «نوروز» را به همه‌ی مردمان‌گیتی «ورای کُفر و دین» (=ورای عقاید ‌وایدئولوژی‌ها) هدیه نموده است،نمی‌بایست اکنون آرمان و ایده‌آل روشنفکران‌مان قرار گیرد و سراندیشه‌هایش بنیان فرهنگ‌سیاسی ایران و منش ِ‌ایرانی را معین سازد؟

براستی ما بدنبال چه هستیم و چه چیزی را جستجو می‌کنیم؟

انسان ایرانی از همان نخستین آذرخش‌ پیدایش فرهنگ‌اش و جوشش‌وتراوش اندیشه‌اش، همواره   «زندگی» را «مقدس» می‌دانست و نگاهبانی و رفع هرگونه گزند را از زندگی ِ مردمان، خویشکاری هر فردی در اجتماع می‌دانست. این بود که آغاز «زندگی» در گیتی، در زمان «زایش وپدیداری وشکُفتن» بود، و جشن و شادی و پای‌کوبی و دست‌افشانی، پیآیند آن.

«جهان ِپس از مرگ، و آخرت، بهشت و دوزخ»، پرداخته‌ی اندیشه‌های ِادیان نوری-ابراهیمی است که با وارونه‌سازی مفهوم «زمان»، سپس پدیدار گشته است و جلوتر معناومفهومی برای ایرانی نداشته است. آیا با زنده‌ و بسیج ساختن این فرهنگ اصیل‌ایرانی، ما باز نیازی به «سکولاریزم» غربی خواهیم داشت؟
چرا باید همیشه، در «شریعت اسلام» بدنبال راه حل برای مسائل و معضلات جامعه خود باشیم؟ و همه چیز را در آن جستجو نمائیم؟ آیا همه‌ی تباهی‌ها از همین شریعت و تیغ ِبرنده‌اش ناشی نگشته است؟

اگر با نگاهی ژرف بنگریم، خواهیم دید همه آنچه را روشنفکران ایرانی بنام سکولاریزم و حقوق‌بشر، فریاد می‌کنند، فرهنگ اصیل ایران در خود حمل می‌کند و دارد. آنهم نه نیمه کاره‌و بریده ویا بطرز منفی همانند اروپا!

براستی « نوروزِ » فرهنگ ایرانی برای همه‌ی مردمان گیتی‌است. اما این تنها  جشن«نوروز» نیست که چنین نقشی را ایفا می‌کند، که همه‌ی فرهنگ اصیل ایرانی و اندیشه‌هایش برای شادی زندگی و هم‌زیستی همه مردمان گیتی‌ پدیدار و استوارگشته است. برترین ارزش ازنگاه فرهنگ ایرانی، زندگی درگیتی و زندگی ِ زمانی، ومهرورزی بدان بود. آرمان فرهنگ ایرانی، بر پایی جشن همگانی  در گیتی برای همه مردمان بوده و هست. زیستن درگیتی بدور از هرگونه آزار وگزندی، نیازمند جشن است. دراین جشن زندگی همگانی‌است که همه مردمان با هم، انباز‌وشریک و برابر می‌گردند. زیرا که «جان» همه «مقدس» است و این «جان»  پایه و اساس این برابریست. این بود که نام خدای ایران «جشن‌ساز» بود. در این فرهنگ، وابسته‌بودن و داشتن «ایمان» به دین و آموزه‌ای، حزب ودسته‌ای، قوم وزبانی‌و یا جنسی، حق ویژه‌ای برای کسی ایجاد نمی‌کندو اساسا نیازی به «ایمان»، به عهد‌و میثاق‌بستن نیست!

 آیا زمان آن فرا نرسیده که فرهنگ اصیل ایران شالوده حکومت و جامعه ما گردد؟ آیا این تنها پیوند اجتماعی ما ایرانیان نیست که همانند چتری گسترده، ما را با هرنوع مرام و اندیشه‌ای دربرگرفته و بهم هم‌بسته می‌سازد؟ آیا بانگ «جمهوری ایرانی» که درایران نواخته گردیده، همین را به‌ما نمی‌گوید؟
آیا نمی‌بایست این سراندیشه‌ی ارزشمند، یعنی‌« زندگی، مـُقـدس است. خدا هم حق ندارد حکم قتل واعدام بدهد » بنیاد هم‌بستگی و اتحاد همه‌ی ایرانیان، با هرگونه اندیشه‌ومرامی، عقیده‌و مذهبی، هرگونه قوم وجنس وزبانی قرار گیرد و پایبندی و تعهد به‌آن میزان و سنجه شناخت، از همه احزاب و گروه‌ها و سازمان‌های سیاسی مدعی آزادی‌خواهی و حقوق بشر گردد؟

رضا ایرانی

شاد‌باش نــو ر و ز

  نــو ر و ز  خـــــــــــرم و پیـــــــــــــــــــــــروز 

مفهوم جشن در فرهنگ ایران

از استاد منوچهر جمالی

«« عنوان : جشن، این نبوده است که چند نفرباهم چای وشیرینی بخورند وبروند خانه‌هایشان.
ما مفهوم بسیار تنگ وسطحی از پدیده جشن درایران داریم . اساسا دین دور محور جشن می‌چرخیده است . نیایشگاه‌ها ، دراصل جشن‌گاه‌های شهر بوده اند، نه جای دعاو نمازخواندن و شنیدن وعظ . سپس ویژگیهای جشنی را زده‌اند ، چون خدایانی آمده‌اند که کارشان وعظ و تعلیم وامرونهی بوده است که منش ضد‌جشنی دارد . همچنین، جشن، باهم پیوندیافتن اجتماع، درشادی بوده است و غایت زندگی‌اجتماعی بوده است . خدایان ایران ( ایزدان ) همه نوازنده موسیقی و برپا کنننده  جشن اجتماعی بوده اند ، نه موعظه‌گر و اندرزفروش . درست ایجاد زندگی به غایت‌جشن ، اصل اجتماع وسیاست و اقتصاد یوده است . با جدا کردن جشن از عرصه زندگی ، همه این خدایان آدمکش وجهادگر وامر ونهی کن و معلم‌، که همه جهان را جزخود، جاهل می‌دانند، و مدعی هستند که کل فرهنگ و مدنیت یک ملت را می‌سازند و دیگران هیچ نیستند، پیدایش یافته‌اند.»»

بخشی از ایمیل یکی از اساتید در ایران به استاد جمالی

در مورد شما هم باید بگویم تاریخ ایران تاریخ ذبح اسلامی شخصیت‌هایی نظیر شماست. مطمئن باشید که آقایان روشن‌فکر اگر روزی شما را بر سر دار ببینند لذت خواهند برد. همان کاری که با کسروی‌ها و امیر‌کبیر‌ها و غیره کردند. کسروی را که ذبح اسلامی کردند، آقایان آزادیخواه لال شدند و هیچ کاری نکردند. تازه عده‌ای هم لذت بردند که کسروی رفت چون هر کس در این مملکت با بینش خودش چیزی بنویسد چوب می خورد. تازه شما در میان پیروان استبداد قدیم و بهدینان هم چندان با استقبال مواجه نمی‌باشید چون حقیقت را گفته‌اید. به هرحال با همه این اوصاف، کارهای شما در یک دوره که جامعه دنبال کشف هویت‌ خویش است، ناگهان جرقه می‌زند و از دل آن جنبش‌های تازه بیرون می آید و من معتقدم که همین جنبش جمهوری ایرانی یک دلیل روشن از افکاری مانند شماست که در جامعه تاثیر کرده است. برای همین آقایان صبح تا شام می گویند که جمهوری ایرانی کفر است فقط باید گفت ایران اسلامی. من معتقدم که شما خواسته یا ناخواسته تاثیر گذاشته و خواهید گذاشت. راهی هم به جز این نیست چون ۲۰۰۰ سال است همه راهها را امتحان کردیم و به هیچ چیز نرسیدیم پس باید افکار کهن را از نو زنده کنیم وگرنه راه حلهای غربی و عربی همین بحرانهای کنونی را بدتر میکند. با سپاس از شما
یک استاد دانشگاه

چاشنی‌های اندیشه از استاد «منوچهر جمالی»

«خردِ جشن‌سازِ ِانسانی»
ایران،درجشن هایش،« هست» .همه جشن ها باهم درایران، موجودیت فرهنگی وسیاسی و اجتماعی وحقوقی ایران را معین میسازند. این جشن ها،هیچ ربطی به دیانت زرتشتی ندارند. جشن ها، بنیاد ازبین بردن تبعیض طبقاتی و قومی وجنسی ومذهبی، وبرترین اصل اجتماع‌ساز بوده اند، نه مذهب.  جشن ها، واقعیت یابی گوهرخدای ایران، دراجتماع و اقتصاد وحکومت واخلاق بوده است، چون نامش ، «جشن ساز» میباشد. « بهمن »، که خرد نگهبان جامعه درطبیعت هرانسانی است، سرچشمه بزم وجشن است . خرد انسانی، باید درجشن زندگی برای همه بیندیشد. نفی جشن های ایران، نفی ِخردِ جشن‌سازِ انسانی ، ونفی غایت نهائی زندگی درگیتی ازاجتماع وحکومت است، که امروزه بنام سکولاریسم برایش عربده میکشند، ولی بادست خود نیز، نفهمیده، ریشه آنرا میکنند.

 انسان، « اصل اندیشنده»
دموکراسی، برپایه « اکثریت فکری مردمان» بنا میشود، نه برپایه « اکثریت ایمانی ِموءمنان به یک دین یا به یک ایدئولوژی» . انسان، دردموکراسی، به عنوان « اصل اندیشنده» پذیرفته میشود، نه به عنوان « موءمن».  چون انسان، دراندیشیدن ، میتواند تغییراندیشه  بدهد و درهمپرسی( دیالوگ) با  دیگران، باهم حقیقت را بجویند، ولی انسان درایمان، نمیتواند بآسانی دست ازایمان بکشد.

مرثیه خوان!

آنهائی که تنها در سوگ جوانان ایران مرثیه می‌سرایند، و خود را آزادیخواه می‌دانند، چه نیک می‌بود که بجای مرجع قراردادن «ویکی‌پدیا«و بر پایه‌ی آن « یارسانان »راآتش‌پرست خواندن، می‌آمدند اندیشه‌ها و دیگر دیدگاه‌ها را در نشریه و سایت خود منعکس می‌کردند تا نیازی بدان «مرجع» نمی‌داشتند! ایرانی هیچ‌گاه آتش را به معنائی که در ادیان ابراهیمی از آن می‌گیرند نمی‌پرستید و این تهمتی بیش نیست. « حق» هم  واژه‌ایست که به آن پرداخته بودم.  نمی‌دانم چگونه می‌توان ادعای « آزادی‌خواهی و دموکراسی» داشت و هم‌زمان دست به سانسور  اندیشه‌ی دیگری نمود، آنهم در خارج از کشور!  آیا باز هم درحیرت فرو رفته و می‌پرسیم؛  رمز و راز دوام حکومت آخوندی در چیست؟ سکوت که خود نوعی «پاسخ» است، پاسخ‌شان بود به نامه‌ام که این‌چنین نوشته بودم:

 «« آفرین! بر شما آقایان تابان و باقرپور :

در بخش نظرات خواندم که نوشته‌اید «هیچ نظری در سایت به دلیل موافقت یا مخالفت با دیدگاه های اخبار روز حذف نمی شود.«

پس چرا مقاله‌ی « از نیاندیشیدن روشنفکران هوچی » من را منتشر نکردید؟  (با اینکه تیتر را هم در نامه بعدی، برایتان تغییر دادم.) البته این نخستین بارتان نیست!  من در این نوشته، پرسش‌های اساسی را بمیان آورده‌ام، و آیا در برابر همین «گفتگو با سروش» که آورده‌اید، ارزش انتشار نداشت؟ گیرم که از بنیاد، با مبانی نظری شما دوستان هم‌سوئی وهم‌گرائی نداشته باشد، اما دست‌کم می‌بایست «دگراندیش» ارزیابی شود و مورد حمایت شما قرار گیرد، نه؟ از دید من،  به هرصورت همه ما خواستار آزادی، سربلندی و رهایی ایران هستیم و خوب می‌دانیم که در این راه چاره‌ای جز خواندن نظرات گوناگون و نه‌چندان هم‌سو با خود وسنجش و نقد آنها نداریم. من درنوشته‌ام آورده‌ بودم که با همه روشنفکران سخن می‌گویم و تنها این نوشته ویا نویسنده، مقصودم نیست.
به من بفرمائید چگونه ما قرار است که به آزادی برسیم، اگر شما  و سایت‌هائی همانند « اخبار روز »این نوشتارها را منعکس نکنند؟ و یا از نظرات دیگران بهره نگیریم؟ به من بفرمائید ما چگونه مرز‌بندی‌های خود را با آنهائی که این مبانی آزادی را نادیده می‌گیرند، روشن می‌سازیم؟

«کسی که عیب تو را پیش چشم بنگارد      ببوس دیده‌ی او را، که بر تو حق دارد» (صائب تبریزی)

با سپاس فراوان

رضا ایرانی »»

نامه‌ی استادی از دانشگاهی در ایران، به استاد منوچهرجمالی

 نامه‌ی استادی از دانشگاهی در ایران، به استاد منوچهرجمالی:

« جناب استاد منوچهر جمالی آموزگار محترم من نخستین اینکه سایت شما در ایران فیلتر است و با هزار زحمت هم نمی توان آن را گشود و خواند که البته این کار از معجزات حکومت اسلامی است که فیلتر کردن را دوست دارد. از شما اجازه می خواهم که سپاسهای خالصانه مرا از قعر این جامعه ریا و تزویر بپذیرید و از اینکه در دوره ای از تاریخ زندگانی می کنم که من و شما با هم در یک مقطع تاریخی در این کره خاکی هستیم، به خود افتخار می کنم. برای من و بسیاری از اساتید دانشگاه این پرسش همواره مطرح است که چرا با وجود اینکه اندیشه های ناب فراوان دارید و هر روز نکته تازه ای می یابید که هر کدام رویکردی به فرهنگ ایران است، دیگر روشن فکران که کارشان تقلید از غرب و عرب است، در یک توطئه سکوت ، صدای شما را خفه کرده اند؟ چرا صدای شما به ما نمی رسد؟ چرا دوستان مانند آقای سروش، کدیور ، مهاجرانی و …. که نام خود را فیلسوف و روشن فکر گذارده اند و از صبح تا شام همان حرفهای شریعتی و مطهری را البته با آب و رنگ دیگر تحویل مردم می دهند، در این سو و آن سو مقاله هایشان مانند مور و ملخ ، چاپ و تکثیر می شود و با اینکه شما حرف اساسی می زنید که بر پایه ی فرهنگ مردم است و مرجع آن بن ایرانی است را هیچکس چاپ و تکثیر نمی کند؟
من بسیار اندیشیده ام که علت این توطئه را مشخص کنم. تنها پاسخی که یافتم این بود که ذهن ما را بیمار و فلج کرده اند که ما خودمان نباشیم و خودمان را باور نکنیم. نمی خواهیم بپذیریم که خودمان هم می توانیم فکر تولید کنیم و فلسفه خود را داشته باشیم و روی یک مسیر جداگانه ولی استوار حرکت کنیم. این بیماری برای ایران خطرناک است و عواقب آن شوم . چه فایده آزادی وقتی سنگهایش روی فرهنگ غرب بنا شود؟ چه فایده شیوه تفکری که ازآن خودمان نباشد؟ من از سر دلسوزی میگویم که عزیزان روشن فکر و به اصطلاح منور الفکر ! لطفا به جای آرایش مو و لباس فکری مردم به فکر کاشتن ریشه ای باشید که از آن درخت تفکر ایرانی بارور شود وگرنه نسلهای بعدی را هم نابود خواهیم ساخت. با سپاسگزاری از استاد دلسوزم »

اندیشه‌ی ایرانی و آفت خانگی

1. به این سخنان «صائب تبریزی» که خیره‌ شدم، دریافتم همه‌ی آنچه را که تلاش کردم که بگویم و در نوشتار پیش آوردم، او به زیبائی و بسیار ژرف در یک بیت بیان کرده‌است.  افسوس ودریغ، که بسیاری از روشنفکران ما، هنوز سخنان عرفان ایرانی را درک نمی‌کنند و آنرا «خرافات» می‌پندارند!!
« کلید قفل تو، در اندرون خانه‌ی توست
 به زور همت خود، از جبین گره بگشا »

« هیچ قفلی، به کلید دگری، وا نشود
هر زبان، گوشی و هر‌گوشی، زبانی دارد »

« ز سست‌عزمی خود، ما به خضر محتاجیم 
  وگر نه سیل چه حاجت به راهبر دارد »

فلسفه و اندیشه‌ی ایرانی را در همین‌ها می‌بایست جُست و از نو، و با نیاز امروزمان عبارت‌بندی نمود. این همان کاربزرگی‌است که استاد جمالی بسیار ماهرانه و ورزیده، سال‌هاست که سرگرم انجام آن است. ایران فردا، وام‌دار این تلاش و کوشش استاد خواهد بود.

2. در وب‌نوشت دوست گرامی «راه کهن» خواندم که نوشته: «« پس از جنگ جهاني دوم ، جمعي از روزنامه نگاران ايراني از طرف اداره اطلاعات وزارت امور خارجه انگلستان به ان كشور دعوت شدند. در مصاحبه اي كه بين روزنامه نگاران ايراني و اقاي ارنست بوين (ernest bevin ( وزير امور خارجه وقت انگلستان صورت پذيرفت يكي از روزنامه نگاران با لحن بسيار شديد از دستگاه حاكمه ايران و فساد ها و دزدي ها و هرج و مرج ها انتقاد كرد و انگليس را باني تمام اين خرابكاريها در خاورميانه و به ويژه ايران دانست. وي سئوال كرد : (( شما از جان ما چه مي خواهيد؟ چرا نمي گذاريد مردم اين كشور روي اسايش را ببينند؟چرا اين باندهاي فساد و سياهكار را تقويت مي كنيد؟ چرا نمي گذاريد يك حكومت ملي و علاقمند و دلسوز به حال ملت ايران تشكيل گردد؟ و چرا هر روز شكاف ميان حكومت ها و ملت را زيادتر مي كنيد؟ چرا و چرا و چرا …از جان ما چه مي خواهيد؟)) وزير امور خارجه انگلستان در قبال تمامي اين اعتراضات توام با عصبانيت و تندي، در حاليكه لبخند مليحي بر لب داشت در كمال خونسردي و سادگي تنها يك كلمه را سه بار تكرار كرد  :oil، oil، oil يعني (( نفت ، نفت ، نفت)). »»
در پاسخ، برایش در بخش «نظرات» چنین آوردم:
« آفت اصلی، خانگی است. این مساله نفت و دخالت بیگانگان تازه نیست و هم‌اکنون نیز جریان دارد منتها با شکل و شمایل دیگر. هیچ دزد عاقلی با شکستن در، وارد خانه کسی نمی شود. با همین کژفهمی‌ندیدن و چشم‌پوشی از این «آفت خانگی» بود که اکثریت روشنفکران ایرانی جاده صاف‌کن و رکاب‌ گیر عقب مانده‌ترین و خونخوارترین بخش جامعه گشتند! این «آفت خانگی» قرن‌هاست که چون بختکی بر ما افتاده است و ما تا زمانی که از این بختک با فهم، شعور ومغز خود، رهائی پیدا نکنیم، در بر همین پاشنه خواهد چرخید. زمان بیرون راندن و زدودن این «آفت خانگی» مدت‌هاست که فرا‌ رسیده است. »

از نیاندیشیدن روشنفکران هوچی (2)

واژه‌ها واصطلاحات جوامع غربی، با فرهنگ ِ خود‌غرب سروکار دارند، زیرا زائیده و شکل‌گرفته از بسترفرهنگ اروپائی هستند. بویژه، ایده‌ها و سر‌اندیشه‌های علوم‌انسانی واصطلاحات‌ آن، زائیده کاروکوشش ِ سخت، و سنجشگری مداوم وگستاخانه ِ متفکران و اندیشمندان این جوامع بوده وهستند. اینها در مجموع، همه ارتباط مستقیم و پیوندی طبیعی با ذهن و روان انسان‌غربی داشته وهنوز نیز دارند. افزون براین‌، با تجربه خود او آمیختگی وپیوند ناگسستنی داشته ودرسراسر زندگی‌اش در دسترس‌ او می‌باشد. ما با ترجمه این واژه‌ها واصطلاحات، و وارد نمودن افکار‌و‌آراء اروپا، تنها فرم را بر می‌داریم و محتوا را، وا‌ می‌گذاریم. بقول مولوی، « مغزوکاه » را جابجا می‌کنیم.البته در این جا، ما وارونه او، «مغز» را بدورمی‌اندازیم و «کاه» را برمی‌داریم. مسائل وایده‌های علوم‌انسانی همانند دانش ریاضیات و یا فیزیک و یا سایررشته‌های علوم نیست که قابل انتقال باشد. برای نمونه ماشین‌آلات و ابزار‌فنی را می‌توان براحتی از جایی آورد ویا وارد کشورساخت وسپس استفاده نمود. د‌رواقع چند سده‌ایست که این کار‌در ایران رایج است وزیاد هم اشکالی ندارد. اما دردسردرست از زمانی آغازمی‌شود که ما برهمین روند، به وارد کردن افکار و ایده‌ها نیز ازاروپا وامریکا، سرگرم می‌شویم. این مهم نیست که چه کسانی وبا چه‌گرایشات فکری-ایدئولوژیکی، این واردات را انجام می‌دهند چون دراصل قضیه تغییری ایجاد نمی‌کند. می‌بینیم که چه «دین‌» فروشان‌اسلامی ِ شهره‌ به «روشنفکردینی»، وچه آنان که خود را «سکولار نو» ، (انگار که مثلا اصطلاح «سکولار کهنه» وجود داشته و سبب سرافکندگی‌است!) و یا لائیک ومدرن، می‌خوانند و می‌شمرند، همگی سخت مشغول به همین کار می‌باشند.
بدین‌ترتیب ، ما با این کار « خرد اندیشنده» خود را به خاموشی وامی‌داریم وهرچه بیشتر سترون می‌گردیم. اندیشیدن، وتفکرفلسفی، نه با کپیه‌برداری ونه با روایت‌گری ازاین و آن ونه با ترجمه‌ی این یا آن متن،  که با خیره و ژرف‌شدن در همین واژه‌ها و اصطلاحاتی که ِ بنظرمان بدیهی وپیش پا‌افتاده، وبه پرسش‌گرفتن آنها، آغاز می‌گردد. این «بدیهیات» چنان ذهن وروان ما را درتصرف خود داشته، که نه تنها پرسشی را درما پدید نمی‌آورند، که ما آنها را مسلم نیز می‌پنداریم. به نمونه‌ای میپردازم تا مقصودم را خواننده ژرف‌بین بخوبی دریابد. سال‌هاست که این روشنفکران دینی ِ کذائی، از «اصلاحات»  دم می‌زنند ومی‌نویسند. مقلدین این‌ها( که معرف همگان هستند) که خود را بخشی از روشنفکران لائیک و سکولارمی‌دانند (اینکه به درست یا نادرست، دراینجا منظور نیست) نیز، طبعا در پشتیبانی و یاری‌شان دراین «مهم» برخواسته ویکی نیست که از این لشکر «اصلاح‌گر» بپرسد آخر شریعت اسلام، که خود را «حقیقت» می‌داند، چگونه می‌توان «اصلاح» نمود؟ ویا اساسا «حقیقت » را چگونه میتوان اصلاح کرد؟ کسی که به شریعت اسلام، به قرآن وبه آنچه محمد گفته، ایمان دارد، و هنوز سخن از اصلاح آن می‌زند، با پوزش فراوان، دروغ‌ورزی بیش نیست. بی‌دلیل که آخوند واژه «بدعت» (یا نوآوری) را «فساد و ظلم» درروی زمین وگناه کبیره نمی‌داند! کیست که «خوب» را،» نور» مطلق را و  «حقیقت» مطلق را اصلاح می‌کند؟ آیا مفهوم حکومت «دموکراسی» چیزی بیش‌تر از «حق» آزمودن آزاد انسان‌ها و ناگزیری اشتباه و درست کردن اشتباهات، براساس خرد وتوانائی خود آنهاست؟ آیا این تنها گزینه‌ی انسانی نیست که «اصلاح» را ممکن می‌سازد؟

حال، با درپیش چشم‌داشتن آنچه گفته شد، بازمی‌گردیم به نوشته‌ای* که پیوندش را در بخش نخست آورده ‌بودم تا اندکی این ذهنیت و تفکرترجمه‌ای، و بی‌نیاز‌ از «اندیشیدن» را بررسی ‌کنیم. این راهم بیافزایم که سخن من با همه‌ی آنانی‌ است که این‌گونه به مسائل می‌اندیشند وتنها این نویسنده و یا نوشته در اینجا مقصود نیست. دیگرآنکه، من نه با سراسرنوشته، که تنها به شیره مطلب از دید خودم می‌پردازم.
نویسنده به ما می‌گوید واژه «مشروعیت» «به معنای شرعی بودن و از نظر شرعی «درست بودن» است« و معادل آنچه در غرب » لجیتمیسی» و «قانونی بودن» می‌نامند. در ادامه می‌خوانیم «پس وقتی می گوييم که حکومتی مشروعيت دارد به اين معنی است که حکومتی حقانيت دارد، قانونی است« من نمی‌دانم نویسنده اینرا چگونه دریافته، اما باید دانست این نه‌تنها سخنی از بیخ نادرست وگمراه‌کننده می‌باشد، که درست بیانگرهمین ذهنیت ترجمه‌ای‌است، که به‌راحتی بر روی واژه‌ها و افکارغرب، ُسرمیخورد، و بدون آنکه شاید خود نیزخواسته باشد، «ناگهان» سر ازشیعی‌گری درمی‌آورد. کسی که به شریعت اسلام ایمان دارد، سخن از «مشروعیت» می‌راند. پس پرسیدنی است که نویسنده ویا درمجموع، همه‌ی طیف روشنفکرانی که مرتب این واژه را بکارمی‌برند، آیا ایمان به شریعت اسلام دارند؟ به گمانم، پاسخ منفی‌است و یا دست‌کم در«آگاهبود‌شان» چنین ایمانی به شریعت‌ اسلام نیست. این ناچارا،  پرسش دیگری را دربرابر‌مان قرار می‌دهد و آن این است‌که،  پس اگرایمانی به شریعت اسلام در کار نیست، وهمه‌ی این دوستان سکولار و لائیک هستند، سخن از «مشروعیت» برای چه و کیست؟ باز پرسیدنی است واژه «حقانیت» که از ریشه‌ی واژه فارسی «آگ» ‌است، چه ربطی به  «مشروعیت» و «شرع» دارد؟ اساسا آیا نویسنده به معنای واژه «حقانیت» ویا «حق » که معرب همان واژه‌ی اگ و آگٍ ایرانی است (ویا درزبان انگلیسی = ا ِگ) و به معنای تخم یا بذریا دانه و خوشه گندم است، اندیشیده است؟ (برای آشنائی  ژرف‌ و گسترده‌تر به آثار منوچهر‌‌جمالی مراجعه کنید) براستی دامنه آشنائی وفهم ما روشنفکران از فرهنگ ایرانی تا چه حدودی‌است ویا اساسا تلاش می‌کنیم تا با آن آشنا شویم؟ بیاد دارم که چندسال پیش‌، همین بانوی نویسنده، در نوشته‌ دیگری در انتقاد به حکومت آخوندی، نوشته بودند که تضادی بین فرهنگ ایرانی و اسلام نیست! مقصودم این است که در کنار یاد ازکوروش وداریوش کردن و پاس‌داشتن آثارتاریخی که بسیارهم‌بجا و هم‌ضروری ونیکوست، خوب است که روشنفکران‌ قدری با بن‌مایه‌های این فرهنگ ( و نه زرتشتی‌گری)،  خود را آشنا نمایند. شاید که آنوقت در این ذهنیت ترجمه‌ای، تحولی بنیادی صورت پذیرد. گُسست ما از اندیشه‌های وامی، حال چه ازعربستان و شریعت اسلام،  و چه از اروپا، نخستین گام درایستادن بر‌روی پاهای خود و پدیداری فردیت ایرانی است. تا زمانی که ما افکارغرب را از نو در فرهنگ خود نیاندیشیده واز صافی آن نگذرانده‌ایم، این افکار کماکان وامی می‌مانند و هیچ پیوندی نیز با ذهن و روان ایرانی برقرار نخواهند نمود. اینست‌که ما، دم ازآزادی و حقوق بشر می‌زنیم اما  از انتشار نوشته‌ای که همانند افکارمان نیست و بدین خاطرآنرا نمی‌پسندیم،  درنشریه وسایت خود، خودداری می‌کنیم. فراخوان گردهمائی و اعتراض به حکومت آخوندی می‌دهیم اما درست همانند یک آخوند، رفتار می‌نمائیم و برای همه تعیین ِ تکلیف می‌کنیم. خود را روشنفکران ‌ِسکولار‌ولائیک می‌دانیم، بعد میرویم و یارآخوند رانده‌شده ازخوان‌یغما می‌گردیم و امضاء و نام نیک بر‌باد می‌دهیم و خاطرات کردار‌های شرم‌آور و پر ازدرد را ازنو میخواهیم، تکرار نمائیم. از بام تا شام، یک‌ نفس «حقوق بشر» فریاد سرمی‌دهیم، و درسوگ آخوندی خدعه‌گر، او را «پدر حقوق بشر» می‌شناسیم !
براستی کی به‌خود می‌آئیم؟ کی می‌خواهیم «خود» شویم ؟

باید دانست چیزی «حق» است که از «خود» می‌باشد. چیزی «حق» است که اصالت داشته باشد همانند «تخم». در فرهنگ ایران، «تخم، دانه، بذر» بیان اندیشه‌ی اصالت و سنجه و معیار ومیزان (یا پرنسیپ) است. این بود که کسی به حکومت‌کردن «حق » داشت ویا «حقانیت» به حکومت‌کردن را داشت که دارای چنین اصالتی ازخود (= خردورزی ‌مردمان) ونگاهبان جان و خرد مردمان درگیتی باشد.  آیا سرچشمه این اصالت و حق، کسی غیراز «ملت ایران » است؟ آیا این «ملت ایران » نیست که تنها و تنها دارنده «حقانیت » است؟ نه شرع اسلام وآخوند؟ نگاهی به شاهنامه، و زندگی خانواده سام و زال و رستم به ما می‌گوید که اینان همواره نماد وپیکریابی این اصل «حقانیت دهی» ملت به حکومت درایران می‌باشند ولی خود هرگز حکومت نمی‌کنند. بسخنی دیگر،  حکومت درایران می‌بایست همواره بر شالوده‌ی اصل «قداست جان» که این خانواده نماد آنست، برپا و استوار گردد. درشاهنامه باز می‌بینیم که رستم سخن از این «حق تاج‌بخشی‌خود» می‌زند وبه کیکاووس آنرا گوشزد می‌کند. پس درمی‌یابیم که «حقانیت» حکومتی، از دید ایرانی چه مفهومی داشته است. اکنون پرسیدنی‌است کجای مشروعیت‌اسلام و یا » لجیتمیسی» غرب، چنین مفهوم و اندیشه یا اصلی را  دربرگرفته، و بیان و باز‌گو می‌نماید؟

پایمالی این سراندیشه دردوره‌ی ساسانی، وانحصار ومالکیت این «حق تاج‌بخشی» ازسوی موبدان زرتشتی، سبب نابودی حکومت ایرانشهرو پادشاهی ساسانیان گردید. و درگستره‌‌ی ایران‌زمین، پیآیند پایمالی و بدور انداختن اندیشه‌ی «قداست جان»،  نابودی شالوده‌ی حکومتـــی  (خشتره=شهریور) ایران وچیره‌گی اعراب مسلمان، برما ایرانیان  گشت.

سخنم را با این اندیشه ژرف مولوی، که گوئی درپیش ماست وبا همه روشنفکران ایرانی سخن می‌گوید، به پایان می‌رسانم.

«ساعتی میزان آنی،  ساعتی،  موزون این

بعد از این میزان خود شو،  تا شوی موزون خویش»

از نیاندیشیدن روشنفکران هوچی (1)

 

ما تا زمانی که مفهوم و معنای آنچه را بزبان می‌آوریم از دل و جان نفهمیم، نه تنها کمکی به برجسته‌کردن مساله‌ای که پیش چشم داریم و مقصود است نکرده‌ایم، بلکه همه خواستمان را نیز بهمین دلیل بدور انداخته‌ایم. نقدا این نمونه را اینجا بخوانید ودر نظر داشته باشید تا سر فرصت، کمی گسترده‌تر به آن بپردازم. تنها این را هم بگویم که افسوس!