« چگونه می‌توان رژیم اسلامی را سرنگون ساخت؟»

منوچهرجمالی:

با طرح اصل « قداست جان وخرد انسان» درفرهنگ ایران، می‌توان رژیم اسلامی را سرنگون ساخت

تنها راه آزادی و استقلال ایران، آنست که اسلام، درچهارچوبه « اصل قداست جان وخرد انسانی » قرار داده شود که که بنیاد فرهنگ ایرانست. شریعت اسلام درایران، فقط حق موجودیت خواهد داشت، اگر خود را در چهارچوبه « اصل قداست جان وخرد انسانی » قراردهد . «جمهوری ایرانی »، این معنا را دارد. فرهنگ ایران، رویاروی شریعت ِبی فرهنگ اسلام می‌ایستد . بدینسان، حق امر به معروف ونهی ازمنکر، وحق فتوای قتل و حق فتوای جهاد و قصاص، بکلی کنار نهاده می‌شوند، و آخوند، قدرت خود را به کلی بااین ها از دست میدهد.

این فرهنگ، همان سخنیست که رستم به بهمن زرتشتی که دست به خشونت جهاد برای ترویج دین زرتشتی زده بود گفت:

زمن هست تا هست ایران بپای .

این همان حرفیست که ایرج که ارتا یا سیمرغ باشد به زورمندان وفهرورزان آن زمان گفت:

میآزار موری که دانه کش است که « جان» دارد و جان شیرین خوش است .

این همان حرفیست که حافظ گفت:

مباش در پی آزار ( قهروتهدید ) هرچه خواهی کن — که درشریعت ما ( این شریعت همان دین مردمی ایرج هست ) غیر ازاین گناهی نیست.
قدرت آخوندها را فقط وفقط با « اصل قداست جان وخرد انسانی » میتوان مهارکرد، نه با اسلامهای راستین، که مانند قارچ ازهرطرف می‌رویند، و وجه مشترک همه‌اشان، دروغ است . «جمهوری ایرانی »، بر پایه این اصل قرار می‌گیرد و همه حقوق بشر ازاین اصل، استنتاج می‌گردد.

« هیچ حکومتی، حق ندارد ازانسانی بپرسد که مذهب ودین تو چیست »

«« هیچکس، حق ندارد از مذهب ودین کسی بپرسد» ؟  هیچ حکومتی، حق ندارد ازانسانی بپرسد که مذهب ودین تو چیست». هرقدرتی وهرکسیکه چنین پرسشی بکند، حق آزادی را ازانسان، سلب وغصب می‌کند، وقداست خدا را ازبین می‌برد. این تحریم ِ«حق پرسش دین ومذهب ازانسانها » ، ازکجا سرچشمه گرفته است ؟

از همان اندیشه که انسان ، « تنها یک قبله وغایت» دارد ، و «آن قبله درمیان جان هرانسانی » هست. هیچکس، حق ندارد دین دیگری را بپرسد واورا تفتیش کند ، تا اورا برپایه دانستن ِ «ایمانش »، داوری کند. آنچه را هرکسی آگاهانه می‌داند، ایمانش به این اندیشه، یا ایمان به آن آموزه وشخص هست، و آنچه را نمی‌داند و نمی‌تواند بداند، دینش هست .

«دین » درفرهنگ ایران، با « ایمان »، تفاوت فراوان دارد. درفرهنگ ایران، هیچ انسانی، دینش را نمی‌شناسد. دین هرانسانی، «کنزمخفی = گنج نهفته » یا « خدای بی نام یا گمنام » دراوهست.

انسان، فقط آگاهانه می‌داند که به چه کسی وبه چه آموزه‌ای و به چه آداب ورسومی، ایمان یا عادت دارد . ولی‌اینها درفرهنگ ایران، هیچکدام، دین انسان نیستند. مشتبه ساختن « دین » و« ایمان » باهم، ازبین بردن حق آزادی درانسان، وپایمال کردن گوهر( فطرت) انسان هست. برپایه همین فرهنگست که حافظ میگوید:

من اگر نیکم اگربد، تو برو خود را باش

هرکسی آن درود عاقبت کارکه کشت

همه کس، طالب یارند، چه هشیار وچه مست

همه جا، خانه عشق است، چه مسجد، چه کنشت»»

ادامه را در بخش « از استاد منوچهر جمالی » بخوانید.

پیام استاد «منوچهرجمالی» به گردهمایی زاد‌روز دکترمحمد مصدق

دوستان گرامی که دراین انجمن بیاد زاد روز بزرگمرد ایران دکترمحمد مصدق گرد آمده اید، به همه شادباش میگویم و پیروزی وبهروزی همه را خواهانم.

با مصدق، تنها یک جنبش سیاسی درایران روی نداد. اگرچه، جنبش او، به عنوان یک جنبش سیاسی، آغازشد. ولی جنبش مصدق، سراسر گستره‌های زندگی اجتماعی و فکری و اخلاقی ایران فراگرفت و سخت تکان داد و همه را تا ژرفای وجودشان برانگیخت.
اینست که مطالعه جنبش مصدق، ازدیدگاههای سیاسی واقتصادی، ازهمان بُن، گرفتار تنگی دید واشتباه می‌گردد. آنچه را مصدق درژرفای روان ایرانیان انگیخت، بیش ازاقدامات محدود تاریخی او بود.
اینست که آنچه درسیرتاریخ رویداد، برآیندهای فراسوی تاریخ را داشت ودارد وخواهد داشت.
بانگ آزادیخواهی واستقلال ودلیری و استواری و سرخم نکردن او، مرا که درعنفوان جوانی بودم، سخت برانگیخت.
من ازهمان آغاز، متوجه شدم که رسیدن به آرمانهای او ، که ابعاد« فراتاریخی» داشت، نیاز به تفکرمستقل ایرانیان دارد که ازسرچشمه فرهنگ خود ایران جوشیده باشد.
ازآن پس، من، سرمایه عمرم را هزینه کردم تا کاری را که مصدق درگستره سیاست واقتصاد آغازکرده بود ، درگستره فلسفه وفرهنگ ادامه بدهم . تحصیلات من در دانشگاههای مختلف آلمان در بخشهای فلسفه وعلوم اجتماعی ودینی و سیاسی، مرا به این نکته رسانید که تفکرمستقل و آزاد ایرانیان، فقط وفقط برپایه فرهنگ اصیل ایران ممکنست.
ازافکار غرب وشرق باید انگیخته به آفرینندگی درفرهنگ خود شد. وگرنه با « کپیه کردن ازغرب »، به استقلال خود که بیش از استقلال سیاسی است، نخواهیم رسید. استقلال حقیقی ما، دراستقلال فرهنگی ماست.
من درپژوهشهایم که دهه ها ازعمرم را صرف آن کردم، متوجه شدم که فرهنگ اصیل ایران، در باززائی ایران، همان نقشی را بازی خواهد کرد، که فرهنگ یونان در غرب کرده است. ما باید درفرهنگ خود، باز زائیده بشویم.
با پیمودن راههای دراز وسرگشتگی درپیچ وخمها واشتباهات وتصحیحات فراوان، متوجه شدم که « فرهنگ اصیل ایران »، غیر از« تئولوژی زرتشتی » وغیر از « آموزه خود زرتشت » است . و آنچه ما درآثارومنابع بجای مانده داریم، روایاتی است که از دیدگاه زرتشتی ازفرهنگ اصیل انجام پذیرفته است.
برای من بسیار دردناک بود که از زرتشت انتقادکنم ولی برای شناخت حقیقت وبزرگی ایران، باید این سختدلی را داشت. انتقاد ازاو، مانند زخمگین‌کردن خودم بود. ازسوی دیگر، متوجه شدم که میان « تاریخ سیاسی ایران » و « فرهنگ مردمی ایران » ، ورطه ای بسیارژرف هست. با مطالعات د رتاریخ قدرتمداران ایران، نمیتوان فرهنگ اصیل ایران که درست متضاد با آنست، کشف کرد. با شناخت این نکات بسیار مهم، کوشیدم که در آغاز« معیارهائی » را بیابم که این متون، برای انطباق دادن به آموزه زرتشت، تحریف ومسخ شده است. همچنین آهسته آهسته اختلافات آموزه خود زرتشت را بافرهنگ ایران، یافتم. ازاین راهست که میتوان اندیشه های زرتشت را فهمید. چون اندیشه های زرتشت، رویاروی آن فرهنگ، ودرمبارزه با آن فرهنگ، به وجود آمده وعبارت بندی شده است.

با پیگیری این اندیشه ها، آهسته آهسته، دروازه بزرگی به فرهنگ باشکوه ومردمی ایران برایم بازشد که هرایرانی دربرخورد با آن، گرفتار همان شگفت و ناباوری می‌شود که خود من شده‌ام. من یقین دارم که ایران آینده، بربنیاد این فرهنگ، که فرهنگ آزادی وانسانیت وفردیت واجتماعیست، به استقلال وشکوه وبزرگی نوینی خواهد رسید.

این فرهنگ، وارونه آنچه پنداشته می‌شود، ناسیونالیست نیست، بلکه یک فرهنگ جهانیست، و منشور کورش کبیر، فقط رد‌پائی ازاین آرمانهای مردمی می‌باشد. من براین باورم که تنها با اتکاء به فرهنگ اصیل ایرانست که میتوان قدرت علمای دینی را درایران، مهارکرد، وگرنه روشنفکران، با کاربرد چند اندیشه وام کرده از غرب، باز ازنو شکست خواهند خورد، و به دموکراسی، دست نخواهند یافت . دموکراسی وحقوق بشر وسکولاریسم، نیاز به یک فرهنگ مردمی دارد که زندگی اجتماعی وسیاسی و اقتصادی وحقوقی را برتصویری ازانسان بگذارد که خردانسان را اندازه حکومت بکند.

قصه چیست ؟… آنچه نتوان گفت هرگز، گفتن است !

دوکامنت ازایران درباره مقاله عطار:

  • جمالی کسی نیست که بشود از کنار سخنش به راحتی گذشت…سخن جمالی پوست می کند.
  • اندیشیدن به سبک جمالی، مرد افکن است، به شعورمعنی تازه میدهد نحوه تفکرش

««

منوچهرجمالی

داد، آنست که اگر مردمان حقیقت را نیز نیابند،
درزندگی، « حق به آزادی » دارند

« فریدالدین عطار »

آیا رسیدن به حقیقت وشناخت حقیقت یا حق، شرط ، داشتن آزادی هست ؟ آیا کسانیکه حقیقت را نمی یابند ویا تخصص درشناخت حق یا حقیقت ندارند، حق به آزادی ندارند؟
آیا این داد هست که اغلب مردم ، که به حق یا به حقیقت نمی‌رسند، محروم از آزادی باشند، و تابع ومحکوم کسانی باشند که خود را « دارنده حق وحقیقت » می‌دانند؟

فرید الدین عطار، این را برضد اندیشه « داد » می‌داند.  رسیدن به حقیقت ویا به حق، شرط « آزادی انسان » نیست ، بلکه جستجوی آگاهانه یا نا آگاهانه حق وحقیقت که درگوهر جان هرانسانی بطورفطری هست، به انسان، حق به آزادی می‌دهد.

امروزه ، این اندیشه ها برای ما درمفاهیم واصطلاحاتی انتزاعی وفلسفی بیان میشود که ازغرب وام کرده شده است . ولی مفهوم « جان » درفرهنگ ایران ، که قابل ترجمه به زبانهای دیگر نیست ، چون ازاصل، اولویت برهرگونه ایمانی داشته است، استوار بر « اصل جستجوی همیشگی دربینش » هست. جان، یا « جی» اصل جفتی هست . درجان، انسان وحق یا حقیقت، جفت همند و همدیگر را می‌کشند ومی‌جویند .

حق وحقیقت ، همیشه انسان را می‌کشند ، و انسان، نا آگاهانه بسوی حق وحقیقت کشیده می‌شود ، ولو آگاهانه نیزبرضد حق وحقیقت باشد. جستجو وکشش، دو رویه « جان یا جی = زندگی » هستند. هرجانی ( جی ) بدون استثناء وتبعیض، جفت حق وانسان باهم‌ست. این جفت را هرچه هم، ازهم دور کنند، برکشش آنها به همدیگر افزوده می‌شود. اینست که عطار میگوید:

خلق عالم، آشکارا ونهان
جمله خواهانند، حق را درجهان

همین جستجوی نا آگاهانه حق وحقیقت، هرچند آگاهانه نیز نباشد، « سیردردرون ِحقیقت » است. راه ِ تهی از حق و از حقیقت، به منزل حقیقت نمی‌رسد. حقیقت، ایستگاه آخر ِ جستجو نیست، بلکه درخودِ جستجو هست، چون واژه « جُستن » یا « جُویش »، دراصل خود واژه « جوی= یوغ = جفتی » هست. حق و حقیقت، دراثر آنکه در جان انسان با انسان با هم جفت هستند، همیشه به همدیگر، ناآگاهانه کشیده می‌شوند، ولی آگاهانه همدیگر را می‌جویند. کشش در تاریکیست ولی جستجو در روشنائیست. ما نمیدانیم چه ما را می‌کشد ولی این کشش، ما را به جستجو می‌گمارد. ودرست این پیوستگی فطری جانست که به انسان آزادی می‌دهد.

عطار، این اندیشه ژرف را درقصه ای بسیار زیبا می‌گوید. قصه برای او، همان معنارا دارد که ما امروزه در « فلسفه زنده »  می‌جوئیم. قصه برای عطار، چیست ؟

قصه چیست ؟ …….. ازمشکلی ، آشفتن است
و آنچه نتوان گفت هرگز ، ….. گفتن است

ودرست این اندیشه که داد، ایجاب می‌کند که همه مردمان حق به آزادی دارند ، ولو حقیقت را نیز نیافته باشند و دارای حق وحقیقت نباشند، اندیشه‌ایست که بیانش درجامعه اسلامی، ودرهمه جوامعی که ایمان به دین وایدئولوژیی حاکمست، ایجاد اشکال می‌کند. درک یک مشکل دراجتماع، به حل مسئله نمی‌کشد. این آشفته شدن روان وخرد انسان از مشکل هست، که برای رفع آن مشکل ضروریست . با آنکه انسان ازاین مشکل ، آشفته میشود، ولی آن را نمیتواند وحق ندارد آشکار دراصطلاحات فلسفی بگوید . واین آشفتگی، جان وروان وخرد انسان را می‌پریشد ومی‌آزارد. راه چاره چیست؟  راه چاره آنست که چنین مشکلاتی را که دوزخ جان می‌باشند ، در« قصه » بگوئیم  که همه آنرا ناچیز و کم ارزش وتفریح کودکانه می‌دانند .

عطار با این قصه، مسائل بسیارشگفت انگیزی را طرح می‌کند . این « آزادی را به مردمانی که به حق وحقیقت » نرسیده اند ، که می‌دهد ؟   این آزادی را فرعون می‌دهد . ودادن این آزادی را، فرعون، اصل داد دراجتماع می‌داند.  فرعونی که درجامعه اسلامی، اصل تکبر و سرکشی وضد ایمان وضد حق و گمراه همگوهر با ابلیس شمرده می‌شود ، سرچشمه چنین دادی می‌شود . آیا موسی ومحمد وعیسی  می‌توانستند به کسانی که به  حق وحقیقت نرسیده اند، یعنی موءمن بدانها نشده‌اند ، حق به آزادی بدهند؟

دراین قصه، عطار می‌گوید که وقتی فرعون از دور صندوقی را دید که موسای کودک درآن نهفته است به چهارصد کنیزش گفت، هرکه پیش ازهمه این صندوق را بیاورد، اورا آزاد خواهم کرد :

گفت چون تابوت موسی بر شتاب
دید  فرعونش که می‌آورد ، آب
چارصد زیبا کنیزک ، همچو ماه
ایستاده بود ، پیش او به راه
گفت با آن دلبران دلنواز
هرکه آن تابوتم آرد، پیش باز
من زملک خویش، آزادش کنم
بی غمش گردانم وشادش کنم
چارصد دلبر، بیک ره تاختند
خویش را درپیش آب انداختند
گرچه رفتند آن همه ، …… یک دلنواز
شد به سبقت، پیش آن تابوت باز
برگرفت ازآب و، درپیشش نهاد
پیش فرعون جفا کیشش نهاد
لاجرم، فرعون، عزم داد کرد
چار صد مه روی را، آزاد کرد
سائلی گفتش، که ای عهدت  درست
گفته بودی: هرکه تابوت ازنخست
پیشم آرد، باز دلشادش کنم
خلعتش درپوشم، آزادش کنم
کار، چون زان یک کنیزک گشت راست
چارصد را دادن آزادی، چراست ؟
گفت اگرچه، جمله درنایافتند
نه به بوی  یافتن،  بشتافتند
جمله را چون بود امید یافتن
برهمه باید چو شمعی  تافتن
گریکی زان جمله ماندی نا امید
شب شدی برچشم او، روز سپید
لاجرم، گردن گشادم  جمله را
خط آزادی بدادم، جمله را

آنچه درقصه فرعون، ناگفته مانده، ولی درضمیرفرهنگی هرایرانی ، زنده وبدیهی بوده است ، آنست که « همان شنا کردن درآب » ، تجربه درک حقیقت وحق هست .  با جفت شدن انسان ( مردم = مر+ تخم ) با آب ، واژه « آشنا= sna» و« شناختن = sna» پیدایش یافته است .

شناکردن چهارصد دختر، نیازی به رسیدن به صندوق ندارد ، چون شناختن حق وحقیقت ، درهمان شناکردن درآبست . ازجفت شدن تخم که انسان باشد، با آب که خداهست، بینش حقیقت ، سبزوپدیدارمیشود .  انسان، در زندگی درگیتی ، درشیرابه یا جانمایه هستان وپدیده ها ، شنا میکند ومیشناسد .

جهان، درفرهنگ ایران ، دریای خداست ( دریای سمندر= شیرابه وجانمایه سراسرگیتی ) ، وانسان ، ماهی دراین دریاست . درفرهنگ ایران، ماهی بطورکلی مادینه است وازتموج آب، آبستن میشود، چون خود ماهی، « صندوق= زهدان = اصل مادینگی» است.  اینست که شناخت معرفت، درپایان شنا کردن نیست، بلکه درخود شنا کردن، درخود سیرکردن درزندگی، درخود هنجیدن آب درهنگام شنا کردن است که پیدایش می‌یابد .

انسان، درگیتی، درحقیقت، درحق، شنا می‌کند. حق و حقیقت را دریائیست که کسی ندارد و کسی نیز متخصص درحقیقت یا حق نیست. دریای حق وحقیقت، درکوزه وجود متخصصان ودارندگان حقیقت نمی‌گنجد. انسان درشناکردن، نباید به صندوقی برسد که حاوی حقیقت است ( موسی، یا انبیای دیگر، حقیقت نیستند ) ، بلکه خود انسان، بذری هست که درهنجیدن آب، درشناکردن درشسته شدن، سبزوروش میشود .

ولی  برای موءمن، حقیقت درصندوقیست که بدان میرسد ، وبدون داشتن صندوق، بی حق وبی حقیقت است، ودرشناکردن، تخمیست سوخته که آب را در وجودش نمی هنجد ونمی‌کشد و طبعا نمی‌روید وسبز وروشن هم نمی‌شود .

اهمیت این قصه، درآنست که فرعون، منشاء آزادی هست. این فرعون هست که معنای حقیقی داد را میداند چیست .  این فرعون هست که میداند چون همه، به بوی حق به جستجو می‌شتابند، همه حق به آزادی دارند .

مسلمانان، فرعون را اینهمانی با ابلیس می‌دهند ، چون صفات سرکشی وتکبرو منی کردن و درضلالت بودن و گوهر نفس بودن، همه گواه برفطرت ابلیسی فرعون هستند.  به عبارت دیگر، این ابلیس هست که « بینش از راه جستجو» را فطرت انسان می‌داند  و بدان ارج می‌نهد.

درقرآن، فطرت ابلیس، آتش است، وآتش، نمی‌تواند بخمد و سجده کند. ولی ویژگی آتش، وارونه پنداشت قرآن، تنها سرفرازی آتش نیست که به کبر و منی وسرکشی ازاطاعت تعبیر می‌شود، بلکه درفرهنگ ایران، این آتش است که درست در سرفرازی، سرچشمه روشنی ( بینش) و گرمی ( مهر و جوانمردی ) می‌شود.

این دو ویژگی آتش که پیدایش روشنی ( بینش) و گرمی ( مهر) ازآن باشد، درقرآن، بی نام ونشان می‌ماندولی این پیدایش و زایش روشنی وگرمی ازتاریکی چوب یا زغال در آتش، همان مسئله « بینش درتاریکی » است که « جستجو » باشد. این روشنی وگرمی،  متلازم با سرفرازی شعله آتش است.  اینست که ابلیس یا فرعون، نماینده فطرت انسان است که جوینده است و اصل زایش روشنی از تاریکی هست. زایش ِهمیشگی این بینش و روشنی  ازآتش جان انسان، بیان « روند پیدایش همیشگی بینش حقیقت درجویندگی » است. حقیقت، رسیدن به حقیقت در پایان جستجو نیست. انسان، درجستجو، همیشه آبستن به حقیقت تازه است و زایش حقیقت تازه، پیدایش روشنی ازتاریکی زهدانست، و این متضاد با « همه دانی و پیشدانی الله و یهوه و پدر آسمانی و اهورامزدای زرتشت » است.

انسان هم درقرآن، ازخاک مرده، ساخته می‌شود . ولی فرهنگ ایران، درباره خاک، چنین نمی‌اندیشید . خاک که هاگ باشد، درفرهنگ ایران ، به معنای « تخم » هست که اصل پیدایش زندگیست، و انسان ( مردم = مر+ تخم ) ، همان تخم تاریک خدا (= مر= امر= ارتا = ابلیس ) هست، که مستقیما، زندگی و روشنی ازآن، می‌روید ( خاک، خاکینه ) و سر برمی‌افرازد و درسرفرازی، خردی می‌شود که کلید همه بندهاست. »»

بدیهیات؟ – اندیشیدن به آنچه همه دیده‌اند، ولی به آن نیاندیشیده‌اند !

Discovery consists of seeing what everyone has seen, and thinking what no one has thought

Albert Szent-Gyorgyi, 1937 Nobel Laureate –

این جمله، درست بیان کوشش و تلاش و کشف فرهنگ سیمرغی ایران از سوی استاد گرامی« منوچهرجمالی» است. حال، این نظرات را که در پای جستار «تحول» استاد، در سایت «اخبار روز» آمده را بخوانید.  قصد داشتم اندکی در این باره بنویسم اما می اندیشم که تنها مقایسه با جمله بالا برای خواننده ژرف‌بین کافی است.

————————-

» از : دکتر قصاب

عنوان : زندگی با وجوش بهتر از هموطن شدن با این خل خداست.
اگر اینده ایران را احمق هایی مانند شما و این پروفسور بد بخت و ذلیلی که به سفلیش مغز مبتلا شده اند و دائما هذیان می گویند رقم خواهید زد من بهتر است که به غار افلاطون پناه برم. زندگی با وحوش بهتر از هوطن شدن با این پروفسور خل خدا است.
۲۶٣۴۰ – تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹

از : آینده
عنوان : مُردم اندر حسرت فهم دُرُست
آقا یا خانم محترم یا شاید هم نامحترم. سی و یکسال طول کشید تا جامعه ی روشنفکری ایران از چپ و راستش گرفته تا اولترا علامه ی مدرن و پست مدرنش سرانجام بتونند بفهمند که شعار مرگ بر بختیار، نوکر بی اختیار، شعار نبود؛ بلکه خودکشی با کمال میل و اراده ی خودشون و اعدام گام به گام ملّت ایران بود. گمون کنم سی صد سال دیگه باید بگذرد تا آدمهایی مثل جنابعالی بتونند به خود بیایند و شیر فهم شوند آن شخصی که خندان و سخت و پایدار از فرهنگ ایران سخن می گوید و می فلسفد، فردوسی دوران می باشد و جنبشهای ضدّ فقاهتی و ضد استبدادی، همه بدون استثناء، از پیامد تفکّراتش می باشند. جمالی بار تاریخ هزار سال بی فکری روشنفکر ایرانی را رستموار و تنهایی به دوش گرفته است. ایده ها و افکار منوچهر جمالی، آینده ی تابناک ایرانزمین است.

۲۶٣٣۰ – تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹

از : پروفسور دلقک منوچهر خرفت جمالی
عنوان : زده به سرم نوکرتم خل شده ام
امشب خواب دیدم که تخم سیمرغ در من رخنه کرده و به همین خاطر هم تخمی شده ام.
۲۶٣۰٨ – تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹

«

ملت هم «شاه» است و هم «خدا» !

از فردوسی زمانه استاد منوچهر جمالی:

« دموکراسی وسکولاریسم برپایه این اندیشه بنا میشود که انسان، رابطه مستقیم با حقیقیت یا با خدا دارد. خودش میتواند مستقیما واقعیات را بشناسد وبه حقیقت برسد. ترجمه این سخن به اصطلاح دینی ، چیزی جزاین عبارت نیست که « ملت با خدا اینهمانی دارد» ، که درفرهنگ ایران درهمان داستان سیمرغ ( ارتافرورد) بیان شده است که « سی تا مرغ درجستجوی باهم ، سیمرغ میشوند ، یا به عبارت دیگر، هم خودشان شاه وهم خدا باهم میشوند» .
اینکه درانقلاب فرانسه گفته شد که صدای ملت، صدای خداست ، یک گفته شاعرانه و تمثیلی وتعارفی نبود ، بلکه بیان این آگاهبود تازه ازانسان واز اعتماد به خودش ونفی اعتماد به مراجع دینی وهمچنین نفی خدائی بود که ناتوان ازارتباط مستقیم با انسانست. ملت دربینش برای زندگی ، رابطه مستقیم با خدایاحقیقت دارد. این اعتماد ملت به خودش، آن چیزیست که استقلال وآزادی نامیده میشود . انقلاب حقیقی ، درست همین همآغوشی مستقیم خدا با ملت ، وطرد هرگونه واسطه است . اینهمانی یاقتن ملت با خدا در دموکراسی و سکولاریسم، که بی نیازی ملت از رسول و خلیفه و اولوالامزو امام و ولایت فقیه میباشد ، سبب میشود که پرداختن خمس وزکات به هرکسی جزخود ملت، حرام وموقوف میگردد .ازاین پس پرداختن خمس وزکات ومالیات به مراجع دینی ، بی حرمتی به ملت ونقص حق بنیادی ملت است . ازاین پس، هرگونه حکومتی به نام «واسطه خدا برملت » ، ستم محض وشرک است ، چون سلب حق ملتست ، که ازاین پس ، خودش اینهمانی با خدا یافته است »

مبارزه با حکومت اسلامی !

از فردوسی زمانه، استاد منوچهرجمالی:

« مبارزه با حکومت اسلامی، تنها یک مبارزه سیاسی نیست. وتقلیل دادن مبارزه، به یک مبارزه سیاسی، نشناختن ماهیت مبارزه، وباختن مبارزه، پیش ازشروع کردن مبارزه است. سکولاریسم هم، چنانچه گمان می‌رود، مسئله یک جبهه نیست. سکولاریسم، با سراسر گستره‌زندگی فردی و اجتماعی سرو کار دارد. مبارزِ سیاسی که می‌خواهد فقط دریک جبهه با اسلام روبرو شود، باید بداند که شریعت اسلام ،همه جبهه‌های زندگی اجتماعی را جبهه جنگ می‌داند، واورا درپیکار، احاطه خواهد کرد. امروزه درغرب، مبارزه سیاسی و مبارزه سکولاریسم را محدود کرده‌اند، چون در دوره رُنسانس ( باززائی) و روشنگری، درجبهه‌های دیگر، دین را عقب رانده‌اند ودر آن جبهه‌ها، دیگرنیاز به ادامه مبارزه ندارند.»

ما فرزندان خدای ایران، سیمرغیم.

از فردوسی زمانه، استاد منوچهرجمالی:

جوانمردی، چنان پنداشته میشود، بخشیدن مال وخواسته وثروت خود نیست که اغلب ندارند . جوانمردی درفرهنگ ایران ، دراصل بخشیدن وافشاندن جان خود ، دراندیشه ها و گفتارها وکردارها وعواطفیست که قدرتهای روزگار را از آزردن جان وخرد انسانها با زدارد . این جان انسان که گوهرسیمرغست، تحول به اعمال وافکارو اقوالی می یابد که هرگونه قدرتی را چه مذهبی و چه اقتصادی و چه سیاسی ازقهرورزی وتهدید و فشارو درشتی و تعدی و تجاوز به اجتماع باز میدارد، تا راه پرورش خردها وجانها برای همه گشوده شود . ایران ، نیاز به رستاخیزمنش جوانمردی دارد که درهر ایرانی نهفته وخفته هست. بیائید از سربادلیری این جوانمرد ی را درخود بیدارسازیم و باز ایرج بشویم ، باز سیاوش بشویم ، وباز، زال زربشویم ، باز، فرانک ، مادر فریدون بشویم که مبتکر بزرگترین خیزش مردم درایران برضد ضحاک شد ، و باز، سیندخت کابلی بشویم که بادلیری بی نظیرش، نخستین میانجیگردرفرهنگ ایران شد ، و دشمنی را تبدیل به دوستی و آشتی ومهرورزی کرد . درهرانسانی ، گوهرجوانمردی هست . جوانمردی ، بخشیدن غنای گوهرمردمی جان، دراعمال وافکاراست تا اجتماع را به بدی نسپاریم

« ما فرزندان خدای ایران، سیمرغیم. تخم خدا، درهمه انسانها افشانده شده است، وجان آنها است . ما درفطرت‌مان ، نه مطیع الله‌ایم ، نه مطیع رسولش، نه مطیع اولوالامرش، نه امام دوازده‌مش، نه ولایت فقیه‌اش. انسان درفرهنگ ایران، بدین معنی « مستقل» است.

استقلال، یعنی نفی وطرد هرگونه اطاعتی وتابعیتی وتقلیدی ازهرقدرتی.»


« درفرهنگ ایران، «انسان»، گوهر« انبازی» درگسترهِ معنایش هست.
انسان،مردم(مر+تخم) است. َمر، به معنای جفت است. مردم، تخم یا اصل ِجُفتی یا همزادی،یا انبازی یاهمپرسی وهمآفرینی است انسان، جـَم « =جفت= همزاد= انباز» هست. معنای این نام آنست که انسان درهمآفرینی با طبیعت وبا انسانها وبا آفتاب وماه و با خدا وبا گیاه وجانورواجتماع، روشنی وجنبش وشادی را می‌آفریند.

انسان، مخلوق وتابع و مصنوع وعبدهیچ قدرتی نیست »

فرزندان سیمرغ

« رسید مژده، که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند،  چنین نیز هم نخواهد ماند»

یاد «باربد طاهری» گرامی باد!


رستاخیز فرهنگ ایران – زن وسکولاریته

زن وسکولاریته


عنوان : مردها باید دریابند که چرا زن هستند و درتحقیر زنان ، خودرا بی ارج میسازند

منوچهرجمالی

« چــرا
۱- « زن »
۲- « تن = جسم= ماده »
۳- « دنیا »
۴- « زمان گذرا = جهان فانی »
۵- « بینش حسی » ، بینش حواس= خرد آزماینده
هرپنج باهم ، ارج خود را درگذشته ، از دست دادند ؟
وچرا آنها فقط با همدیگر ، میتوانند ، به « ارج واعتبارحقیقی خود » خود بازگردند .

عالم جسمانی ( تنی = تنکردی ) و دنیا ( گیتی ) و « زمان گذرایا فانی » و « اندیشیدن برپایه حواس » ، وخرد ، همه « زن » هستند . هنوزهم درفارسی ، « گیتی خانم » ، نام زن هست . درعربی نیزبه دنیا : ام حباب، ام حاجب، ام ختور، ام سلمه ، ام القا، ام وافر گفته میشود . دراوستا وپهلوی به جهان جسمانی « تنکردی = تن کرتی » گفته میشود ، که درواقع به معنای « زاده شدن اززهدان » است . هرچه از زهدان زاده میشود ، دنیای جسمانیست . ضدیت با دنیای جسمانی ، ضدیت مستقیم با زن است .خود واژه « تن » ، به معنای « زهدان ومجرای زایش » است ، این چه تن مرد باشد وچه تن زن . همه تن ها ، زن هستند . درفرهنگ ایران ، تن وجان ( = جی+ یان) باهم جفت وهمزاد وانبازو یوغ هستند و با هم دربرابری میآفرینند . جان که « جی » باشد، و آتش جان میباشد ، گوهر ِخود ِخداهست .
به عبارت دیگر، درکانون ِ تن ( جسم ) که ز ن است ، خدا میباشد. خود ِ « جی » ، نام خدای زمان وزندگی وموسیقی وشناخت است که تحول به گیتی ( دنیا وزمان ) می یابد . خدا درگیتی درتن ها ودرزمان میزید .
بینش حواس ، که ازآن ، « خرد » پیدایش می یابد ، ازهمان آتش جانی ، یعنی گوهر خود خدا ست که از روزنه های تن ( سوراخ = سوخر= سوفر= نای = مجرای زایش ) زاده میشوند . بینش های همه حواس ، همه زایش خود گوهرخدا ، ازروزنه های ( کانالهای زایش ) گوناگون تن ( = زن ) هستند . زرتشت برضد این اصل جفتی وهمزادی برخاست .این بدان معنا هست که تن وخدا ، دیگرباهم جفت نیستند . خدای زرتشت ، دیگر، خوشه ( کانون آتش ) نیست . خودِ واژه « زن » دراوستا ، هم به معنای «زادن » و هم به معنای « شناختن » است . بدینسان ، بینش، یک پدیده زایشی ازتن انسانست . این را زرتشت نپذیرفت . اهورامزدایش ، در « روشنی بیکران » ، جای دارد . این روشنی بیکران دراصل « روشنی ِ اَن+ ا َگرا » است ، یعنی روشنی بی زهدان و روشنی بی آتش ( تخم ) . بدینسان دیده میشود که دنیا وحواس و زن و تن و زمان گذرا ( فانی ) و تحول ، همه انسان را درادیان نوری ، ازخدا ، دورمیدارند . به قول مولوی :
چیست دنیا ، ازخدا ، غافل شدن
نی قماش ونقره وفرزند وزن
برشالوده این بینش مستقیم زایشی ازخود تن انسان که زن هست ، همه این گستره ها ، باهم ارج واعتبارخود را از دست میدهند، ودرست سکولاریته ، با زیافتن ارج ِ همه آنها باهـمست . زندگی درزمان گذرا و بینش مستقیم حسی و زندگی درگیتی ودرتن ، ارزش خود را ، بدون باز گردانیدن حقوق وارج زن به زن ، میسرنمیگردد .

سکولاریته در ژرفایش ، مسئله زن هست .

ارج دادن به هریک ازاینها ، ایجاب دادن ارزش به دیگری را میکند . ارزش دادن به تن ، ارزش دادن به زن است . ارزش دادن زمان فانی ، ارزش دادن به زن است .ارزش دادن به تفکرعلمی برپایه آزمایشهای حسی ، باز ارزش دادن به زن است . »