«حقانیت حکومتی» چیست و کیست که این «حق» را می‌دهد؟

تـــاریخ ایـــران، فرهنگ ایــــران نیست و فرهنگ ایــــران، نه زرتشیگری‌ست و نه شریعت اسلام. فرهنگ مردمی ایران را نباید با اینها مشتبه ساخت.

فرهنگ سیاسی هر ملتی، هویت ان ملت است که منش و رفتار او را معین و نمودار می‌سازد نه تاریخ سیاسی‌اش.  فرهنگ سیاسی ِما ایرانیان، در شاهنامه و داستان‌های پهلوانان آن، در منش و رفتارشان، دریقین و استواری و استقلال به خود، در جوانمردی و تعهد‌شان در دفاع از اصل «قداست جان و زندگی»، برایمان بجا مانده است. این منش و این یقین به‌خود، امروز نیاز رستاخیز فرهنگی ایران و زایش ایران ِنُو است.
در این نوشتار کوتاه، یکی از بن‌مایه‌های ژرف و مردمی این فرهنگ، سراندیشه «فــر» را،  بررسی می‌کنم.

سرچشمه‌ی قدرت در حکومت دموکراسی همه مردم هستند. این مردم هستند که به افراد یا گروه و حزب سیاسی، قدرت سیاسی ِحکومتی ِمشروط  و برای زمانی محدود را «می‌بخشند».  پس بنابراین همواره می‌بایست قدرت حکومتی را، تنها و تنها، از «حقانیت» دهنده اصلی یعنی از مردم،  «کسب» کرد. به‌سخنی دیگر، قدرت همیشه «کسب‌کردنی» است نه رُبودنی. چنین حکومتی که قدرت سیاسی را از مردم کسب نموده،  دارای «حقانیت»ِ حکومتی ِ مردمی می‌باشد.( آنچه درزبان انگلیسی *«ِلجیتمیسی» می‌گو یند) طبعا»، پیآیند چنین درکی از « حقانیت حکومتی» آن‌است ‌که، هر حکومتی جز این، سلب‌کننده حق مردم به حکومت و ربُاینده قدرت است. از آنجا که ربُاینده قدرت و چنین حکومتی فاقد «حق» ِ به حکومت‌گری است، قدرت خود را به الله، به اسلام و یا امام‌زمان و… نسبت می‌دهد و از آن «مشروعیت» می‌گیرد.

واژه «مشروعیت» که انطباق یافتن با شریعت ‌باشد،  «حقانیت» نیست و این ‌دو تفاوتی ژرف از یکدیگر دارند. «حقانیت» بر اساس ارزش‌های اخلاقی و حقوقی انسان( مردم) استوار است. سرچشمه‌ی این ارزش‌ها، یقین انسان به خود و استقلال و حاکمیت اوست(نمونه: پهلوانان در شاهنامه) نه ایمان به یک آموزه و یا شخصی برگزیده از الاهی. پس بکاربردن و اینهمانی دادن آنها با یکدیگر، نه‌تنها نادرست که گُمیختگی بسیاری را پدید می‌آورد.

ما در فرهنگ ایرانی، تجربیات مایه‌ای و ژرفی را دارا هستیم که شوربختانه از سوی «روشنفکران» بخاطر ناآشنائی‌شان با فرهنگ اصیل ایران نادانسته و نادیده مانده است و درست امروز ما در پیکار با شریعت اسلام، برای رستاخیز فرهنگی ایران به آن نیاز فراوان داریم.

سراندیشه‌ی « فـٌــر و فـٌـــر کیانی» و «آفرین‌گویی» مردمان به دارنده‌ی «فـٌـر»، بیان و عبارت‌بندی « حقانیت حکومتی» و آرمان ایرانی در هزاره‌ها بوده و اکنون نیز هست.

کسی حق به حکومت‌کردن داشته، که به سبب کردارهای نیک و زیبایش، برای زندگی و شادی جان‌ها، از سوی مردم «شناخته» گردد.
کسی حق به حکومت‌کردن داشته و از سوی مردم «شناخته» می‌گردیده، که درد و آزار را از زندگی مردم دور می‌کرده است.
«جمشید» یا جم دارای «فــر» است و حق به حکومت دارد، چون زندگی هر انسانی را می‌پرورد و درد وآزار را از زندگی انسان‌ها در گیتی می‌زداید.

این «فــر» همیشگی‌ و ثابت نیست. به عبارت ایران باستان،  فر «گُریز‌ پا» است هر آنی که دارنده آن، از نگهبانی جان و شاد‌ساختن زندگی مردمان، دست بکشد و دیگر به آن وفادار و متعهد نباشد.
این است که از نو می‌باید «فـــر» را بدست آورد. یعنی اعتماد و شناسائی از سوی مردم  همواره می‌بایست از نو ، و  از سر برقرار گردد تا دارنده فــر شد.

این «فــر» ارثی‌ نیست، و از پدر و یا شخص دیگری به فرزند منتقل نمی‌گردد. حتی «شاهی» در ایران جلوتر ارثی نبوده و سپس به‌دلائل دیگری ارثی ساخته شده است. فردوسی در شاهنامه بخوبی این ایده را روشن ساخته است:

« فریدون فـرخ فرشتــــه نبود         ز مشک و زعنبر، سرشته نبود

زداد و دهش یافت، این نیکوئی     تو دادو دهش کن، فریدون توئی»

پس این ایده به ما می‌گوید، که سراندیشه‌ی «فــر» یک اندیشه‌ی همگانی است و در تخصص و یا خویش‌کاری شخص ویژه‌ای نبوده و هرکسی را با انجام دادن کار نیک، زدودن درد از زندگی مردم، وشاد ساختن آنان، دارای لیاقت و شایستگی ِداشتن «فــر» می‌داند.

در دوره ساسانی، و چیره‌گی نخستین حکومت دینی زرتشتی در ایران، موبدان «فــر کیانی و جمشیدی» را از محتوا خالی و بجایش «فــر ایزدی» یا «فــر موبدی» را نشاندند.  اهورامزدا اکنون خالق «فــر» گشته بود.
با این چرخش، به فرهنگ سیاسی ایران بزرگترین لطمه و آسیب را وارد نمودند. دیگر کردارهای نیک و نگهبانی از زندگی مردمان و شادی و آرامش آنها به کسی «فــر» نمی‌داد و معیار این ارزش بشمار نمی‌آمد. دیگر «فــر» تابشی نبود که اصل پیوند باشد.  زدودن درد و پروردن زندگی و جان‌ها معیار نبود. به عبارت امروزی دیگر، حکومت لائیک جمشیدی که سرمشق و آرمان حکومتی ایرانی بود، از میان رفت. آنچه جایگزین آن شده بود، پای‌بندی به آئین زرتشیتگری و گوش‌سپردن و تابعیت به موبدان بود، که اکنون «تاج‌بخش» و منتقل‌کننده «فـر ایزدی» گشته بودند.

پس از غلبه و چیره‌گی اسلام بر ایرانیان، ته‌ مانده‌ی این اندیشه بزرگ فرهنگ ایرانی، هرچند مسخ‌گردیده، در مقابله با مفهوم «خلافت» ِ تسنن اسلامی، در تفکر اقلیت شیعه، بشکل «مرجع تقلید» برای انتخاب رهبری، از سر راه یافت. تنها کافی است که به تفاوت تسنن و تشیع در دامنه‌ی رهبری اندکی خیره شویم تا مطلب روشن و درک گردد. این است‌که مفهومی چون «ولی فقیه» تنها در ایران عبارت‌بندی می‌گردد و در حکومت و اجتماع اعمال می‌شود. بدین‌ترتیب دستگاه و تشکیلات آخوندی شیعی‌ا‌ی، ناخودآگاه از اعماق فرهنگ ایرانی تغذیه و حقانیت به رهبری بر اساس اندیشه «فـر» پیدا می‌کند هر چند که درکشمکش با مشروعیت شریعتش قرارگیرد.

یقینا» می‌توان امید داشت و سراندیشه‌ی بزرگ «فــر» را از زیر چنگال آخوند رهانید و به دامنه سیاست و جایگاه درستش، از نو باز گردانید. این زمانی است که روشنفکران میهن‌دوست ایرانی، بر اساس جد‌گرفتن و اندیشیدن به مسائل و معضلات جامعه با مغز خود، دامنه شناخت از فرهنگ‌‌شان ژرف‌تر گردد و تنها در سطح تاریخ سد‌سال اخیر  و اسیر در نگاه دیگران نیز نماند.

رضا ایرانی

Legitimacy *

آیا ملت مصر حق ندارد راه خود را بیابد؟

همه از «اسلام‌گرایان» مصر و خطری که در کمین ملت مصر است هشدار می‌دهند که خوب بجاست اما همین‌ها و سایر تحلیل‌گران، در این سی سال گذشته و هم اکنون نیز از برخورد ونقد اسلام همواره روگردان بوده وهستند. اصطلاح «اسلام سیاسی» که اینان بکار می‌برند خود بیانگر عدم شناخت از اسلام  است. شریعت اسلام از روز نخست با قدرت‌ورزی و حکومت عجین بوده و این اصطلاح  «اسلام سیاسی» ، در واقع  اصطلاحی است بی‌معنی که می‌خواهد دانسته یا نادانسته «اسلام راستین» تازه‌ای بپا کند.

ای کاش در کنار این همه هشدار به ملت بپا خاسته مصر، اندکی نیز شریعت اسلام را در ایران به نقد وسنجش می‌کشیدند. شوربختانه، هنوز که هنوز است روشنفکر ایرانی، شریعت اسلام را بزرگترین مانع پیدایش و دوام و بقای آزادی و دموکراسی در ایران نمی‌بیند. اگر می‌دید، ما هر روز ده‌ها نوشته و گفتار در سنجش شریعت اسلام، می‌خواندیم ویا می‌شنیدیم.

تازه، با چه بینش و بن‌مایه‌ی فکری، جز فرهنگ نیرومند و زاینده ایران می‌توان دربرابر اسلام ایستاد و آزادی را پدید آورد؟ اینکه یک ریز گزارش کنیم که ولی‌فقیه ویا ایادی خونریزش این را گفت و آن کار را کرد، ویا با مسخره‌کردن ودشنام دادن به آنها، می‌توان نام روشنگری نهاد؟
آیا ملت مصر حق ندارد راه خود را بیابد؟ بقول معروف، «اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی»!

«اسلام را نمی‌شود لطیف ومهربان ساخت، بلکه باید با فرهنگ ِمردمی ایران، مهارکرد»

«اسلام را نمی‌شود لطیف ومهربان ساخت، بلکه باید با فرهنگ ِمردمی ایران، مهارکرد»

تنها راه آزادی واستقلال ایران، آنست که اسلام، درچهارچوبه «اصل قداست جان وخرد انسانی» قرارداده شود که بنیاد فرهنگ ایرانست.
شریعت اسلام درایران، فقط حق موجودیت خواهد داشت، اگرخودرا درچهارچوبه «اصل قداست جان وخردانسانی» قراردهد. «جمهوری ایرانی»، این معنارا دارد.
فرهنگ ایران، رویاروی شریعت ِبی فرهنگ اسلام می‌ایستد. بدینسان، حق امربه معروف ونهی ازمنکر، وحق فتوای قتل وحق فتوای جهاد و قصاص، بکلی کنار نهاده می‌شوند، وآخوند، قدرت خود رابه کلی با این ها ازدست می‌دهد.

این فرهنگ، همان سخنی‌است که رستم به بهمن زرتشتی که دست به خشونت و جهاد برای ترویج دین زرتشتی زده بود گفت:
«زمن هست تاهست ایران بپای»
این همان حرفی‌است که ایرج که ارتا یا سیمرغ باشد به زورمندان و قهرورزان آن زمان گفت:
« میآزار موری که دانه کش است  که «جان» دارد وجان شیرین خوش است»
این همان حرفی‌است که حافظ گفت:
«مباش درپی آزار( قهروتهدید ) و هرچه خواهی کن
که درشریعت ما (این شریعت همان دین مردمی ِایرج هست)غیرازاین گناهی نیست»

قدرت آخوندها را فقط وفقط با «اصل قداست جان وخردانسانی» می‌توان مهارکرد، نه با اسلام‌های راستین، که مانندقارچ ازهرطرف می‌رویند، و ومخرج مشترک همه‌اشان، دروغ است. جمهوری ایرانی، برپایه این اصل قرارمی‌گیرد وهمه حقوق بشرازاین اصل، استنتاج می‌گردد.

«استاد منوچهرجمالی»


« زندگی » مـُقـدس است، خدا هم حق ندارد حکم قتل و اعدام بدهد.

 

در فرهنگ ایران « زندگی » مـُقـدس است، خدا هم حق ندارد حکم قتل و اعدام بدهد. اسلام و متولیان اش، ضد زندگی و جان مردمان هستند چون «الله» خدای قدرت،  بر ضد خرد و زندگی مردمان است.

 

اندیشیدن مردم با خرد خود

از استاد منوچهرجمالی:

« دموکراسی با ریختن مردم به خیابان در طوفان ِسوائق، و بر هم زدن  نظام استبدادی،  پیدایش نمی‌یابد، بلکه با فجر اندیشیدن مردم با خرد خودشان،  بنیاد گذارده می‌شود. »


«بیا تا جهان را به بد نسپریم »

«بیا تا جهان را به بد نسپریم »

فرهنگ ایران( نه تاریخ ایران)، هر انسانی را معین‌کننده‌ی خود می‌داند، پس هیچ مرجعی و قدرتی حق ندارد برای او تعیین تکلیف کند. شریعت اسلام که انسان را  «عبد» می‌داند برای او («عباد») تعیین تکلیف و او را معین می‌کند. ایرانی می‌خواهد خودش، خودش را معین کند. او خود را و خردش را برترین مرجع می‌داند. چرا شما «روشنفکران دینی» و همه‌ی اسلام‌فروشان از درک این مطلب ساده ولی نیرومند، «ناتوان» هستید؟

« فرهنگ ایران، نه ناسیونالیستی ونه قومی ونه امّتی ونه نژادیست، بلکه فرهنگِ مردمی وجهانی‌است»

فرهنگ ایران، انسان را «کلید سراسر بندها» می‌داند (شاهنامه). این گوهر هر انسانی است. شریعت‌ اسلام این گوهر کلیدی ما را، هم امروز و هم از آغاز ورودش به ایران پایمال و سرکوبی نموده است. این گوهر کلیدی ما، پیدایش و آزادی ماست. روشنفکران ما، بجای اندیشیدن در این سرمایه‌ی فلسفه‌ی ایران، و گسترش آن وبسیج ایرانیان بر گرد آن، یا بدنبال ساختن «اسلام راستین» دیگری بوده و هستند و یا «مدرنیته»‌ی غربی که هیچ هم از آن، جز ماشین‌آلات و تکنولوژی نفهمیده‌اند!

فرهنگ مردمی ایران (ایرج در شاهنامه) می‌خواهد قهر و خونریزی، و دروغ(=آزردن) و توحش و شمشیر شریعت اسلام را با سر‌اندیشه‌ی «قداست جان و زندگی» از بُن،  از ایران بیرون راند. این است‌که بانگ «جمهوری ایرانی» شنیده و بیان گردید. این است‌که امروزه آخوند نعره‌ی «مکتب ایرانی» می‌زند!  روشنفکران ایرانی میهن‌دوست (چه دینی یا غیر‌دینی) می‌بایست جایگاه خود را در این پیکار، به‌روشنی برای همگان آشکار سازند.

رضا ایرانی

« رستاخیز فرهنگ ایرانی هیچ قید و بندی را نمی‌پذیرد »

« رستاخیز فرهنگ ایرانی هیچ قید و بندی را نمی‌پذیرد »

خرد انسانی، بعنوان نهائی‌ترین «مرجع»، هیچ قید و بندی را نمی‌پذیرد. شریعت اسلام را، با هزارمن سریش هم نمی‌توان با آزادی و حقوق بشر پیوند زد!

آزادی هر ایرانی، زمانی میسر است که شریعت اسلام را با فرهنگ مردمی ایران مهار ساخته و دوام این آزادی را همواره با نگه‌داشتن شریعت اسلام با اندیشه‌های «قداست جان و زندگی و خرد مردمان»، و بدور از شمشیر اسلام، ضمانت نماید. این تنها راه است،  مابقی، فریب و دروغ و ریا و ساده‌لوحی خطرناک و از سر، چیره‌گی شریعت خونریز اسلام است.

آنهائی که به خود نام روشنفکر، نویسنده، فعال حقوق بشر، سکولار ولائیک و … داده‌اید، کمتر انشاء بنویسید و بیشتر در مسائل با مغز گُسسته از شریعت اسلام بیاندیشید. چقدر این سخنان شما ملال‌آور است. لطفا» بس کنید!

رضا ایرانی


جبریت گرائی (دکتر کاظم رنجبر )

«« جبریت گرائی(Déterminisme )  مکتبی است  در فلسفه ، که هر واقعه اجتماعی را ناشی ازاصل  رابطه  علت و معلول می داند. به عنوان مثال ، اگر در ایران مدت 31 است  که یک مشت آخوند جاهل و نادان ، جانی و دنیا پرست ، دروغگو و حقه باز حاکم است ، برای این است ،که در  ضمیر باطن  قریب به اتفاق ایرانی جماعت ، تحصیل کرده ، وغیر تحصیل کرده ، باور های خرافی ، همراه با یک آخوند  خوابیده است. برای اکثریت ایرانیان ، حتی قشر تحصیل کرده ، سیاست و فرهنگ سیاسی ، فقط در یک مشت ، وراجی های بی سروته خلاصه می شوند. قبل از استقرار نظام های دموکراتیک در اروپا ،  تاریخ  این قاره شاهد عصر روشنگری است ،که فلاسفه  اروپا ، به قیمت جانشان ، آثار فلسفی  وزینی  بجای گذاشته اند. دموکراسی های اروپا ، از بطن اندیشه های این فلاسفه بوجود آمدند . امروز بعد از گذشت 3 قرن ، کدام ایرانی تحصیل کرده  در فلسفه و علوم سیاسی ، اثری معادل آثار این فلاسفه 3 قرن پیش  بجای گذاشته است ؟ آیا شما نوشته های دکتر علی شریعتی ، دکتر عبدالکریم سروش ،  پرفسور سید حسین نصر ، دکتر ابوالحسن بنی صدر ، احمد فردید ، جلال آل احمد  را در قرن بیستم ، اوج ارتباطات  ، و آشنائی ایرانیان به زبانهای معتبر خارجی را  فلاسفه عصر روشنگری ایران می دانید؟ و آثار این آقایان را  با فلاسفه چون ، فرانسیس بیکن ، هابس ، جان لاک ،ولتر ، اسپینوزا ، ژان  ژاک روسو، مقایسه می کنید ؟ ایرانی جماعت برای یک کنسرت ،و چس ناله های فلان خواننده (آخ وطنم ای وای وطنم ) یک شب 100 دولار خرج می کند،ولی یک جلد کتاب  با اندشه های مترقی در زبان های معتبر خرج نمی کند. (می دانم با این نوشته یک عده ایرانی بر من حمله خواهند کرد. ولی آمار نشر کتاب چه در ایران ،و چه در خارح ایران ،که سانسور هم وجود ندارد ، نشانه بی علاقگی ایرانی برای فهم عمیق علت و معلول است. ) در رفراندم کذائی  12 فروردین 1358 ، دوشخصیت سیاسی ،و فرهنگی  در کل ایران ، رک وروش گفتند : ما به این رفراندم راًی نمی دهیم . یکی زنده یاد ، دکتر مصطفی رحیمی بود ،و شخص دوم ، استاد گرامیم ، آقای دکتر علی اصغر  حاج سید جوادی بودند. نظام ابتر جمهوری اسلامی  آخوندی ، ناشی از فقر فرهنگی ، خصوصآ  فرهنگ سیاسی ملت ، بویژه تحصیل کرده های این ملت است. »»

اسلام چون سلاح سیاسی، به قلم :کاظم رنجبر ، دکتر در جامعه شناسی سیاسی.

«مکتب ایرانی» ؟

به نوشته‌هائی بر‌خورد کرده‌ام که به «مکتب ایرانی» ِدروغین ِ آخوندها اشاره می‌کنند، اما اصل قضیه، که چرا آخوند وادار شده به چنین ترفندی دست بیاندازد، در این نوشته‌ها بی پاسخ گذاشته‌اند!
آخر عُمری‌ست یک ریز از مُدرنیته و یا مارکسیسم سخن گفته‌اند و شعار داده‌اند. و بحث‌های فرهنگ ایرانی را «نادیده» گرفتند و حتی زمانی که جوانان ایران‌زمین «جمهوری ایرانی» را فریاد زدند، به سکوت و یا به تهمت‌زنی بعنوان » ناسیونالیسم » پرداختند. امروز آخوند هم، به بیدارگشتن ملت ایران و هویت ِفرهنگ ایرانی‌اش بو ‌برده و در صدد چاره‌جوئی است. آنوقت هنوز این روشنفکران بی‌مایه سرگرم همان بحث‌های ملال‌آور و بیهوده سی‌سال گذشته هستند.
آیا می‌توان کسی را که خود را بخواب زده، بیدار کرد؟

« پـاره اندیشه‌هائی از استاد منوچهر جـــمالی»

– بزرگترین مانع  پیدایش و بقای دموکراسی، شریعت اسلام‌است، و فقط با بسیج ساختن محتویات فرهنگ ِاصیل ایران‌است که می‌توان، اسلام را در ایران، در چهار‌چوبهِ «خردِ انسان، به عنوان برترین مرجع و کلید حل همه مسائل» قرار داد و آن را مهار کرد.

– فـقـر، از خود نبودن، و همیشه از دیگران و اندیشه‌های ِدیگران زیستن است.
سرمایه، از خود بودن، و از اندیشه‌های خود زیستن است.

– در فرهنگ ایران، عمل انسان، اولویت دارد. از این رو اصل دنیای سیاست آنست که «همه مقامات در اجتماع»، باید اکتسابی باشند. نظام سیاسی بایستی حقانیتش را از عمل مفید انسان در اجتماع بگیرد، نه از دین و از خدا، نه از سّنت،  نه از وراثت. جمهوریّت برپایه این اصل، استواراست.
قدرت و نظامی که حقانیتش را از سنت و وراثت و مشیّت الهی می‌گیرد، نفی جمهوریت را می‌کند.
کسی حقانیت به قدرت دارد که عمل مفید برای اجتماع بکند و تنها اجتماعست که قضاوت در مفید بودن این عمل می‌کند.