Posted on 09/03/2011 by رضا ایرانی
آفرینندگان ِمنش ِمردمی ِ مـلـّت ایران
فردوسی+عطار+مولوی+سعدی+ حافظ+ نظامی+ خیام
عدل آنست که
خلق، مانند آنانکه حکومت میکنند،خوش باشد
اندیشه سوسیالیستی عطار از« عـدل »
و ریشهاش درفرهنگ ایران
شعرای بزرگ در ادبیات ایران، « آرمانهای بدون مرز» را در روان وضمیر مردم کاشتهاند، و این آرمانهای نهفته درضمیراست که احساس ملیت نوین ایران را میآفریند. این آرمانهای نهفته و پوشیده که پیوند مردمی جامعه را پدید آورده، باید پیش فرض هرگونه « قانون اساسی» باشد، تا به حکومت درایران، حقانیت بدهد. با بیدارساختن این آرمانهای نهفته و خفته درضمیرملت، و گستردن آن در پهنههای اجتماعی وسیاسی واقتصادی وحقوقیست که چهره سیاسی ملت، پدیدارمیشود. با بیدارساختن این آرمانها که شعرای بزرگ، درضمیرملت افشاندهاند، میباشد که حکومتهای دینی وقدرتمدار، متزلزل میشوند. چون چنین ملتی که منشش ازاین آرمانهای مردمی وبین المللی ساخته شده، فقط حکومتی را میپذیرد که خود را مکلف بداند آن آرمانهای مردمی را واقعیت ببخشد. ملتی که از آرمانهای مردمی این شعرا، پیدایش یافته است، با حکومتی که از واقعیتبخشی این آرمانهای مردمی، سرمیپیچد، سرسازگاری ندارد، و این گونه حکومتها طبعا همیشه متزلزل هستند وخواهند بود. این آرمانهای مردمی بی مرز ِ ملت است که قفسهای تنگ مذهبی ودینی وایدئولوژیکی را درهم میشکند. حکومتی ازاین پس، حکومت ملی است، که این آرمانهای مردمی بی مرز را واقعیت ببخشد. حکومت باید تجسم این آرمانهای ملت، در گسترههای اقتصاد وحقوق وسیاست وهنر باشد. این آرمانهاست که باید ازهمه روزنههای زندگی حقوقی واقتصادی وسیاسی واجتماعی ملت بجوشد. وظیفه اصلی تفکرفلسفی آنست که « آنچه درضمیر ملت ایران، سدهها خفته ونهفته، تحول به « خود آگاهی، به آگاهبود روشن، وخواستهای ِ واضح » بدهد.
ازجمله این آرمانهای بزرگ مردمی، اندیشه ژرف عطار درباره « عدل » است. از دیدگاه او، عدل، خاص وعام نمیشناسد. همه، چه شاه، چه رهبر، چه حاکم، وچه عام وخلق، درپیشگاه ِ عدل، برابرند و هیچگونه امتیازی برهم ندارند. همه دربرابر عدل، برابرند. مسئله بنیادی عدل، بهرهمندی همه ازشادی ورفاه وبهزیستی و نعمت است. خلق ( همه طبقات واقشاراجتماعی + سراسرکشور ) و طبقه حاکمه باید مانند هم، از رفاه وشادی وخوشزیستی اجتماعی بهرهمند شوند، چون همه باهمست که اجتماع وملت را میآفرینند، همه انباز درآفریدن اجتماع ملی هستند. حکومت، آنگاه حکومت عدلست که همه افراد درهمه روستاها و شهرها و همه اقوام درسراسرکشور، از شادیها وامکانات رفاهی وحقوقی واقتصادی، بطورمساوی برخوردار شوند. حکومت باید دربهره بردن ازشادی وبهزیستی و پیشرفت، درهمه جای کشور، بطور یکسان، حاضر باشد وگرنه، حکومت بیداد است. این اندیشه که امروزه نام « سوسیالیسم » به خود گرفته، ریشه نیرومند وژرف درفرهنگ کهن ایران دارد، و پدیده تازهای نیست. درفرهنگ ایران، همه خدایان زمان وزندگی، « باهم، گیتی را میآفرینند ». به عبارت دیگر، آفریدن اجتماع وملت و سیاست واقتصاد و حقوق، پیایند همکاری و انبازی همه افراد اجتماع باهمست. درفرهنگ ایران، « داد »، دو رویه جدا ناپذیر ازهم دارد. داد، نخست، پیایند « شریک بودن همه افراد درایجاد اجتماع وملت » است. ازاین رو همه افراد بایستی بدون هیچ تبعیضی، درشادیها ورفاه وخوشی ونعمتها و امکانات، شریک باشند. عطار، درقصه ای که از« انوشیروان » میآورد، همین رویه نخست را گرانیگاه عدل میداند. ازین رو نیز انوشیروان، برای او دادگر نیست. شاه ورهبروحاکم وطبقه حاکمه، با خلق، دررفاه وشادی وبهزیستی باید شریک هم باشند، چون اجتماع وملت، پیایند انبازی همه شهروندان باهمست. علت این که عطار این رویه داد را اولویت میدهد، آنست که میداند که رویه دیگر « داد »، به آسانی بدون این رویه، دچاربحران وتباهی وورشکستگی میشود. رویه دیگر« داد »، آنست که هرکسی به اندازه « سزاواری خود » حق بهرهمندی از شادیها ونعمتها و امکانات اجتماع را دارد. عطار میداند که درداستان « فریدون وایرج » این مفهوم از داد به تنهائی، به پارگی اجتماع وملت وملل ازهم میکشد. این مفهوم از داد را که فریدون ( درشاهنامه ) بنیاد مینهد، به اختلاف وجنگ میان برادران میکشد، چون هرکدام، خود را سزوارتر از بهرهای میدانند که فریدون، دردادورزی، به او داده است. پخش کردن شادیها وثروت ورفاه، تنها طبق معیار« سزاواربودن »، به دشمنی و پارگی وستیزندگی وکین توزی میکشد. درحالیکه « داد »، هنگامی داد هست که درپخش کردن شادیها وثروت وامکانات اجتماعی وملی وحقوقی، مهروپیوند و دوستی و انبازی اجتماعی، استوار باقی بماند. ازاین رو عطار، گرانیگاه داد را، برپایهی برخورداری مساوی همه، چه طبقه حاکمه، چه خلق میگذارد. وانتقاد او ازانوشیروان دراین قصه آنست که، انوشیروان، برغم آنکه « دادگر» خوانده میشود، این رویه از داد را درحکومتش ایجاد نکرده است. این قصه، درهمان راستای داستان « فریدون وایرج » ساخته وپرداخته شده است. مسئله بنیادی داد، حفظ وبقای « مهروپیونداجتماعی، مهروپیوند ملی، مهرو پیوند جهانی و آشتی » است. البته پیوند دادن این دورویه داد به هم، باید محور تفکرات تازه به تازه قانونگذاری باشد، چون ازپیش نمیتوان با یک نسخه حل همیشگی آنرا برای همه زمانها وهمه اجتماعات پیچید.
هنگامی که عطار، ازدستگاه عدالت اسلامی، آشفته میشود، خواه ناخواه به فکر« گفتن چیزی میافتد که درچهارچوبه سلطه اسلامی، نمیتوان گفت ». او هرگاه میخواهد از« الله » انتقاد کند، بسراغ انتقاد از « نوح » میرود، چون میداند که درجامعه اسلامی نمیشود مستقیما از الله، انتقاد کرد. ولی انتقاد ازنوحش، درست انتقاد از الله است. همین کار را مولوی در داستان شبان وموسی درمثنوی میکند. بجای انتقاد ازالله وشریعت اسلامش، انتقاد ازموسی میکند. اینجا نیز عطار بجای انتقاد از اسلام و مفهوم عدل اسلامی ودستگاه قضاوت اسلامی، از انوشیروان دادگر انتقاد میکند، تا بگوید، همه آنهائیکه به دادگر وعادل مشهورند، دادگر وعادل نیستند.
دراین قصه، انوشیروان، گذرش به ویرانهای میافتد ودرآنجا، دیوانه ای را مییابد. دیوانه، نزد عطار، کسیست که گستاخانه حقیقت را برغم سلطهی شریعت اسلام میگوید. ازآنجا که درشریعت اسلام، دیوانه را نباید جد گرفت ومجازات کرد، تنها امکان آزادی برای گفتن حقیقت آن بود که حقیقت دردهان دیوانگان گذاشته شود. آنهائیکه پای بند شریعت بودند، این حقایق برایشان، فقط نکتههای خندهآور بود که نباید جد گرفت. دیوانه که « عقل » ندارد. آدم عاقل کسیست که حساب شمشیربرّای شریعت را میکند که هرلحظه میتواند برگردنش زده شود. هنوز هم روشنفکران دینی، چنین عقلائی هستند. البته هنوز روشنفکران سکولار ما نیز، همین اصطلاح «عقل» را با افتخاربکارمیبرند، و با چنین عقلی، میخواهند به تفکرآزاد فلسفی بپردازند، و حتا با کاربرد چنین « عقلی »، به فکر روشنگری مردم نیز هستند. ولی نمیدانند که درست همه مردم، برپایه این ارهاب شریعت که تا مغزاستخوانشان فرومیرود، « عاقل کامل » هستند، و بیشتر از این روشنفکران سکولار، بدین معنا، « عقل» دارند . این روشنفکران، سخنان عطار را نیز مانند همان متشرعین، هیچگاه به جد نمیگیرند، چون کسی گوش به ترهات « دیوانگان » نمیدهد. ولی این دیوانه در این قصه هست که اندیشه عطار را با گستاخی میگوید. انوشیروان این دیوانه را درویرانه مییابد:
ناله میکرد وچو نالی (= نائی) گشته بود
حال، گردیده، به حالی گشته بود
درمیان خاک راه افتاده بود نیم خشتی زیرسربنهاده بود
ایستاده برزبر، نوشین روان مانده حیران دررخ آن ناتوان
مرد دیوانه، زشور بیدلی
گفت : …. تو نوشین روان عادلی ؟
( انوشیروان )گفت : میگویند این هرجایگاه
( دیوانه ) گفت : پُرگردان دهانشان، خاک راه
تا نمیگویند برتو این دروغ زانکه درعدلت نمیبینم فروغ
عدل باشد، اینکه سی سال تمام
من دراین ویرانه می باشم مدام
قوت خود میسازم از برگ گیاه
بالشم خشت است وخاکم، خوابگاه
گه بسوزم پای تا سر زآفتاب گاه افسرده شوم ازبرف وآب…
من چنین باشم که گفتم خود ببین
روزگارم، جمله نیک وبد ببین
تو، چنان باشی که شب برتخت زر
خفته باشی، گرد تو صد سیمبر
شمع بربالین و پائین باشدت
درقدح، جلاب مُشکین باشدت
تو چنان خوش،… من چنین بیحاصلی
وانگهی گوئی که هستم عادلی ؟….
گرتوهستی، عادل وپیروزگر
همچومن، درغم، شبی با روز بر
گردرین سختی وجوع وبیدلی
طاقت آری،…. پادشاه عادلی
با آنکه انوشیروان میخواهد تدبیرکاراو را بکند ولی او آنرا ازانوشیروان نمیپذیرد، ومیگوید کاررفته ( بیدادی که شده است ) را نمیشود برگردانید. آنگاه عطارنتیجه میگیرد که:
عادل آن باشد، که درملک جهان
داد بستاند، زنفس خود، نهان
نبودش درعدل کردن، خاص وعام
« خلق را چون خویشتن، خواهد مدام »
Filed under: فرهنگ ایرانی | Leave a comment »
Posted on 09/01/2011 by رضا ایرانی
آفرینندگان ِمنش مردمی ِ ملـّت ایران
فردوسی+عطار+مولوی+سعدی+ حافظ+ نظامی+ خیام
درمجازات، فقط این حق موجود است
که ازمجرم، چیزی گرفته شود
که میتوان به او پس داد
فریدالدین عطار
بی هیچ شکی، این اندیشه فریدالدین عطار، نه تنها برضد قصاص اسلامیست، بلکه آنرا باطل میشمارد، واز منش ِ مردمی ایرانی، طرد وحذف میکند. فرید الدین عطار، درست ازاندیشه قصاص اسلامی بود که روان وفکرش، به شدت آشفته شده بود، و ازاین رو درقصه « انوشیروان وبزرگمهر درالهی نامه » میگوید که قصاص اسلامی، ضد ِمردمیست، و درمجازات، قانون وجامعه وحکومت ودین، فقط این حق را دارند که چیزی را ازانسان بگیرند، که میتوانند باز به او درهمین زندگی برگردانند. اگر دستش را به خاطرجرم، میبرند، باید بتوانند سپس همان دستش را به او برگردانند، اگرچشمش را کورمیکنند، باید بتوانند چشمش را بازبه او برگردانند. اگربرای مجازات، روان مجرم را شکنجه میکنند، باید روانش را بتوانند چنان درمان کنند که به حالت نخستین بازگردد. اگر درمجازات، قدرت تفکر وخرد انسانی را میآزارند، باید بازهمان قدرت تفکررا دراو بیافرینند. اگراورا به گونه ای مجازات میکند که درجامعه ننگین و بی آبرو میشود وحیثیت اجتماعی او صدمه می یابد، باید باز همان احترام وآبرو حیثیت اجتماعی را ابقاء کنند. این اصطلاح « درمجازات چیزی را ازانسان گرفتن » معنائی بسیارژرف دارد. عطار معتقد است که « هرمجازاتی، بطورکلی چیزی را از جان انسان میگیرد ». هرمجازاتی، جان انسان را میآزارد، چون چیزی ازجان گرفتن، آزردن جان وخرد وروان انسانست. آزردن جان وخرد، درفرهنگ ایران، « دروغ » خوانده میشد. دروغ آن چیزیست که جان وخرد انسان را میآزرد، ازانسان جان وخرد را میگیرد و به انسان، ستم میکند. دروغ، فقط زبانی نیست. قدرت وحکومت وشریعت، درهرمجازاتی، با آزردن جان وخرد انسان، اصل دروغ میشود، وبدینسان، حقانیت خود را به کلی از دست میدهد. با چنین اندیشهای، عطار، موجودیت اسلام را زیرسئوال میبرد، چون اندیشه قصاص درهمان خود « خلقت انسان = خلقت آدم وحوا » پوشیده موجود است. این اندیشه را که اسلام ازیهودیت ومسیحیت به ارث برده است ( هرچند نیز اندکی دستکاری باشد) استوار برآنست که: انسان حق ندارد از درخت معرفتِ ( خوشه گندم = گون دم = خوشه برفرازساقه = حنطه = اند= تخم ) خوب وبد بخورد، تا نتواند ازخودش، اندازگذار خوب وبد بشود. بدینسان الله ویهوه و پدرآسمانی، هرسه، « جان آزار» میشوند، چون « خردی » را که برای معرفت خوب وبد ازجان خود ِ انسان میروید، ازجان انسان، میبرّند. درست این غصب حق انسان ازانسان، ازیهوه وپدرآسمانی والله، میشود بزرگترین « نافرمانی و گناه انسان ». به عبارت دیگر، ازاین پس حق ندارد، که ازجان انسان، خرد اندازه گذار، بروُید، و باید درتابعیت واطاعت ازاحکام واوامر ونواهی شریعت ودین، این چنین خردی ازجان انسان، گرفته وسلب شود. واین درست برترین « آزار به جان انسانی واصل ضد مردمی » است. این روند آزردن جان، که دراطاعت ازهرحکمی وامری ونهیای در این ادیان هست، وظیفه مقدس اصلی همان شریعت ودین است. شریعت باید دراجرای احکامش، مانع پیدایش خرد از جان انسانی گردد تا انسان نتواند با خردِ زاده ازجان خودش، در آزمایش، خوب وبد را تشخیص بدهد. بدین ترتیب، شریعت اسلام درسراسرعمر، مانع پیدایش « خرد اندازه گذار، ازجان خود انسان » میشود، و آنرا « ارشاد » مینامد. شریعت، « اصل گرفتن خرد ازجان انسان » میشود که درطبیعت ازهم جدا ناپذیرند. انسان، مجرم ابدی میشود. انسان مجرم بالقوه همیشگی میشود. چون حق خوردن میوه درخت معرفت نیک وبد را ندارد. درحالیکه خردِ خودش، همان خوشه ومیوه ایست که ازدرخت جان خودش میروید، واین میوه وخوشه، ازجان اوهرروزبریده و ازاو گرفته میشود و هیچگاه به او باز داده نمیشود
.این ریشه اندیشه قصاصست
فریدالدین عطار، این اندیشه والا را درقصهای ازانوشیروان وبزرگمهر بدین شکل، به عبارت میآورد. قیصرروم، معمائی نزد انوشیروان میفرستد که اگر دانشمندان او نتوانند آنرا حل کنند ایران باید باج به قیصر روم بپردازد. انوشیروان همه موبدان ودانشمندان ایران را برای حل این معما فرا میخواند ولی همه ازحل این معما برنمیآیند و وا میمانند. آنگاه بیادش میآید که این کار، فقط ازعهده بزرگمهر برمیآید. ولی این بزرگمهررا که تنها مغزمتفکر ایرانست، این شاه دادگر! کور کرده وبزندان انداخته است ( کاری که موبدان زرتشتی وشاه دادگرش به اتفاق همدیگرسده ها میکرده اند، وسپس ارث آنها به حکومات اسلامی که حکومت عدل علی و آخوندها رسیده است ). بزرگمهر کور را از زندان میآورند واو این معما را میگشاید.
به غایت شادمان شد زان دل شاه
بدو گفتا که : « ازمن حاجتی خواه »
حکیمش ( بزرگمهر) گفت، چون آن روی دیدی!
که کورم کردی و میلم کشیدی
(حکومت دینی، اصل خرد را دراجتماع، کورمیکند )
کنون آن خواهم ازتو، ای سرافراز
که بس سرگشته ام، چشمم دهی باز
شهش ( شاه دادگر! عدل اسلامی !) که من این کی توانم
تو خود دانی که من این می ندانم
حکیمش( بزرگمهر) گفت: ای شاه سرافراز
چو نتوانی که چشم من دهی باز
مکن تندی، زکس چیـزی سـتـان تو
که گر خواهی، تـوانی دادش آن تو
چرا می بستدی چیزی که از عـز
عوض نتوانی آنرا داد هرگز
Filed under: فرهنگ ایرانی | Leave a comment »
Posted on 08/27/2011 by رضا ایرانی
آفریدن ملت وحکومت ، برشالوده ِ« منش مردمی »
فـردوسی،آفریننده«منش ِمردمی ِ»
مـلـّت وحکومتِ نـوین ِایران
================ ===================
فـردوسـی :
«انسان،کلیدِهمه بندهاست»
بنیادحقوق بشرودموکراسی
پروتاگوراس با این اندیشه که « انسان، اندازه همه چیزهاست » ، بنیاد حقوق بشررا درغرب گذاشت . این انسانست که اندازه حکومت وقانون واخلاقست . و فردوسی با این اندیشه که « انسان، کلید همه بند هاست » ، بنیاد حقوق بشر و منش مردمی را ازنو درفرهنگ ایران ، زنده وتازه ساخت ، که نفی همه قدرتها وحکومتها و رهبرها را میکند . انسان ( مردم ) کلید هم بندهاست ، به معنای آنست که هیچ مشکلی نیست که انسان نتواند ازخودش آن را بگشاید . فردوسی که درشاهنامه ، پس از پیدایش جهان ، تصویر انسان را به عنوان « کلید همه بندها » کشیده است ، با این عبارت ، ارج انسان (Würde=dignity ) را مشخص و برجسته ساخته است . انسان ارجمند است ، چون کلید همه بندهاست . این انسان ( = مردم )است که خود را درآغازپیدایشش ، را به عنوان « کلید همه بندها » میشناسد ، ومیگوید که من ، کلید همه بندها هستم . با این شناخت خود است که انسان ، مدنیت را میآفریند .
جهان را به خوبی من آراستم
چنان گشت گیتی که من خواستم
این انسانست که با چنین شناختی ازخود ، اصل قدرت وحکومت وقانون و اخلاق وهنر میشود . انسانی که همه مشکلات ومسائل را میتواند با نیروی جوشیده از جان خود ، بگشاید ، نیازی به راهبرو قیم وحاکم وپیشوا و قانونگذارو اندازه گذار( ارزشگذار) ندارد .
فردوسی میگوید که مردم ( انسان ) ، کلید همه بندها درجهان «هست » ، ولی نمیگوید که انسان ، کلید همه مشکلات ومسائل را « دارد » . مردم ، کلید همه بند ها و پیچیدگیها وگرفتاریها و« پیوند » ها را ندارد . اوکلیدی « ندارد » که از کسی گرفته باشد ، یا کسی نیز بتواند این کلید را ازاو بگیرد . بلکه وجود انسان درتمامیتش ، این کلید هست . دیده میشود که « میتراس » در نقوش برجسته روم ، دارنده کلید است و سپس الله نیز دراسلام ، کلید آسمانها وزمین را نزد خود می یابد . « وعنده مفاتیح الغیب = سوره نور ، له مقالید السموات والارض » ، سوره زمر. الله ، کلید نیست ، بلکه ادعا میکند که این کلیدها نزد اوهستند واین کلیدها ازآن اوهستند . اینها این کلید ها را ازکجا آوره اند ؟ اینها ، انسانهارا ازکلید بودن ، انداخته اند . اینها خواسته اند ارج انسان را ازگوهرانسان ، بزدایند . اینها ، خواسته اند حق وتوانائی قانونگذاری وارزشگذاری وحاکمیت و اجتماعسازی را از وجود انسان ، حذف کنند . ولی ، فراموش کرده اند که انسان ، کلیدی ندارد ، که بتوان ازآن به « غنیمت » برد ، بلکه وجود انسان ، کلید هست ، و کلید را نمیتوان ازاو به غارت گرفت ، ومُلک خود ساخت .
انسان ، کلید گشودن گنج هارا که پنهانند ، « ندارد » ، بلکه « وجودش ، کلید هست » . این « کلید بودن انسان » است که « ارج = dignity» اورا معین میسازد . این کلید بودن انسانست که « منش مردمی » است . آنکه میخواهد « منش مردمی » را از انسان بگیرد ، باید وجود او یا ، منش او را ، از « کلید بودن » بیندازد . باید سلب اصالت ازانسان بکند . باید اصالت انسان را از انسان ، غصب کند . انسان ، کلید ندارد که بتوان سلب مالکیت ازاو کرد . بلکه انسان ، خودش ، سراسروجودش ، همین کلید هست . گرفتن کلیدی ازانسان که همه مشکلات را میگشاید و همه رازها را میگشاید وکشف میکند ، به معنای سلب انسانیت از انسان ، سلب منش مردمی از مردم ( انسان ) است .
بریدن ویژگی کلیدی ، با شمشیرامـر ازجان انسان ، بریدن آزادی وسرفرازی وخردِ جوشینده ازجان است که بسیار دردناک و اکراه آمیزاست وبرترین بیداد میباشد . این « بنده وعبد ومخلوق سازی » از وجود « سرفراز انسان که سرش راست برشد چو سرو بلند » ، برترین آزارجان وبرترین ستم است . محروم کردن انسان ، از سرفرازی و آزادی واستقلال گوهریش هست که ستمگریست . انسان ، هیچگاه این « دردجانکاه » را که نابود کردن ارج ومنش مردمی اوست نمیتواند فراموش کند ، و این زخم ناسوروجودیست که اورا همیشه به سرکشی و طغیان دربرابر « کلید دزدان » برمیانگیزد .
انسان ، نمیتواند کلید بودنش را ازوجود خودش ببـُرد وجدا سازد و به دیگری بدهد ، چون با این کار، دیگر ، انسان نیست ، وبدست خودش ، خودش را نابود میسازد . انسانی که کلید بودن خود را درعهد ومیثاقی ، تسلیم دیگری بکند ، انسانیت را ازخود ، حذف میکند ومیزداید و ارج خود را نابود میسازد . بنا براین فردوسی ، بحث از« کلیدِ داشتنی » نمیکند ، بلکه بحث از « کلید بودن انسان » میکند . بنا براین همه عهد ومیثاق هائی که دراین راستا یکسویه ، با انسان بسته شده اند و بسته بشوند ، باطل وناحق هستند ، چون سلب انسانیت ازانسانند . پس ازعبارت بندی « پیدایش جهان » که یکی از دیگری ، پدیدارمیشوند ، انسان « مردم » پدیدارمیشود :
چو زین بگذری ، مردم آمد پدید
شد این بندهارا سراسر کلید
سرش راست برشد ، چو سروبلند
به گفتارخوب و ، خرد ، کاربند
انسان درهمان فطرت ، کلید همه بندها میشود
چرا کل وجود انسان ، کلید است ؟
درفرهنگ ایران ، خرد ، درهمه تن ، جای دارد. در مینوی خرد ( ترجمه تفضلی) میتوان دید که خرد از انگشت وارد تن انسان میشود ومانند پا ، درکالبد کفش،جای میگیرد ( این به معنای آنست که خرد درجان ، اصل جنبش و پیوند یابی است ) . نوک پستان، اینهمانی با انگشت کوچک داده میشد . به عبارت دیگر، خرد با مکیدن شیرکه دگردیسی خون ازپستان مادراست، درسراسرتن ، پیدایش می یابد . به شیر، « جیوام » گفته میشده است . « جی + وام » یا « جیو + وام » چند معنا دریک راستا دارند . « وام » که درفارسی « بام = روشنی ِپگاه » شده است ، درسانسکریت، هم به معنای « پستان» وهم به معنای « زنخدای مهر » است . جیوام ، هم به معنای « زندگی وتوافق وآفرینندگی » اززنخدای مهر میباشد ، و هم به معنای « زندگی ازپستان خدای مهر » و هم به معنای « خون ازپستان خدای مهر» است . ولی معنای جیوام ، « روج = روشنی= روز » نیز هست واین نام « زُهره = خرّم = بیدخت = پَگ در پگاه » میباشد . شیرسپید ، درتن ، دگردیسی به « روشنی » ، به « بهروج = بهروز » می یابد . روج نام ارتافرورد ( سیمرغ ) نیزهست که مادرزُهره یا خرّم باشد . ازآنجا که زُهره ، ستاره روشن بامدادی یا « اوشین گاه = گاه به هوش آمدن » است ، شیرمادر درتن ، دگردیسی به هوشیاری وبیداری وروشنی و« بهروزی » می یابد . خرد ، درفرهنگ ایران ، به مجموعهِ شیرازه شده « بینشهای همه حواس باهم » گفته میشود . اینست که همه اندام واجزاء تن ، درخردمندی واندیشیدن ، انبازو همکار شمرده میشوند . از همکاری پا ودست وشکم وجگرودل وسپرزوقلوه وشُش وزبان وگوش وچشم وپوست وموو … ، خرد پیدایش می یافت ، تا نگهبان جان باشد . خرد ، به آسمان وفراسوی گیتی نمیاندیشید ، بلکه به فراهم آوردن خوشی وشادی وبهروزی تن درگیتی میاندیشید . این پدیده را امروزه ، سکولاریسم مینامند .
خرد، ازجان (= جی + یان = جایگاه زندگی = جایگاه خدای عشق وبهروزی و موسیقی وشادی وشناخت ) که « آتش جان » نیز نامیده میشد ، پیدایش می یافت ، وآتش جان ، سربرمیافرازد و سرکش ویاغی و خواهنده است . خواست که « خوا+ آز» باشد ، همان « یازیدن وافراختن تخم یا اصل » میباشد . خواستن ، یازیدن گوهرجانست . آتش جان ، دگردیسی به « منیدن= اندیشیدن » و « خواست » و « سرفرازی » می یابد .
نخستین انسان ، جهان را آنگونه که میخواهد ، تغییرمیدهد
————————————————————
این « خرد که سرا سرتن را فرامیگیرد » ، درنخستین « انسان » پیکرمی یابد ، که یک نامش « منو= مانو» ، ونام دیگرش « جمشید= ییما » هست . « منو= من» یعنی « اندیشنده = آنکه می مند » ، آنکه « سرچشمه اندیشیدن ومنیدن » هست . درفرهنگ ارتائی = زنخدائی ایران ، این جمشید بود که نخستین انسان شمرده میشد ، و بیان « فطرت هرانسانی » بود .
« کیومرث » ، تصویراز« تخم نخستین انسان » در یزدانشناسی زرتشتی است که به کلی با تصویرجمشید ، فرق دارد . تصویر« جمشید= ییما» ، به عنوان « فطرت یا طبیعت همه انسانها » ، برضد « آموزه زرتشت » بوده است . این تصویرجمشید و ضدیت یزدانشناسی زرتشت به آن ، درهمان داستان شاهنامه ازجمشید ، بازتاب شده است . فرهنگ زنخدائی یا ارتائی ، گوهروفطرت هرانسانی را ، گوهرجمشیدی میدانست . این انسان است که مدنیت ( شهرگانی) را درگیتی میآفریند و بهشت گیتی را با خردش ( با منیدن = اندیشیدن ) میآفریند . این انسان جمشیدیست که میگوید :
« ندید از هنر ، بر خرد ، بسته چیز »
« هنر درجهان از من آمد پدید »
هیچ هنری درجهان نیست که درش به روی خرد مردمی ، بسته باشد . خرد این انسان ، دربسته به همه هنرهارا میگشاید . این جمشید درهرانسانیست که با سرفرازی میگوید :
جهان را به « خوبی » ، من آراستم
چنان گشت گیتی ، که من خواستم
درفرهنگ ایران ، « جهان آرائی » ، همان معنائی را دارد که ما امروزه به « سیاست=politik » میدهیم. این خرد انسان جمشیدیست که جهان را در زیبائی ونیکی آرایش میدهد و گیتی را طبق خواستش که ازخرد جانش جوشیده ، تحول میدهد . حکومت ، ازهمآفرینی وهمپرسی خرد انسانها جمشیدی ، پیدایش می یابد .
با چنین انسانی ، هیچکدام از ادیان نوری ، چه زرتشتی ، چه یهودیت وچه مسیحیت وچه اسلام ، سرسازگاری ندارند و چنین تصویری از انسان را که « اندازه همه چیزهاست » نمیتوانند تحمل کنند . ازاین رو ، دشمنی سرسخت با چنین خرد ی درانسان که با « منیدن » ، جهان را طبق خواست خود میکند ، آغاز میشود . درست همین « منیدن = اندیشیدن » است که معنای زشت ِ « منی کردن » را پیدا کرده است . منیدن ( اندیشیدن ) ، طغیان به یزدان کردنست . ازمنیدن ومن بودن باید دست کشید و خرد خود را هرروز باید پایمال کرد .
منی کرد آن شاه یزدانشناس
زیزدان به پیچید وشد ناسپاس
همین خردجمشید یا فطری هرانسانیست که پس ازآفرینش مدنیت وزیبائیها وشادیهای گیتی ، درپایان ، همکار« دیو یا اهریمن » ساخته میشود تا درست درروز نوروز که نخستین روز آفرینش است ، به آسمان که گستره خدایانست پروازکند و طغیان خود را برضد یزدان آشکارسازد . جشن آفرینندگی ، بزرگترین سوگواری وماتم میگردد . این انسان کلیدی ، که با منیدنیش ، مدنیت و حکومت وقانون را میآفریند ، مبغوض ایزدان والاهان نوری قرار میگیرد و ازهمه طرد و لعن ونفرین میگردد ، و این گونه « منیدن = اندیشیدن جهانساز» ، « منی کردن = خودرا خدا پنداشتن » میشود . خود واژه « منی کردن » ، که نام نخستین انسان( مانو= اصل اندیشنده ) است ، وهنوز نیز هرانسانی ، به همان شیوه ، خود را هرروز بارها « من » مینامد ، بدترین نفرین میگردد . با من گفتن ، باید خرد مدنیت وحکومت آفرین را درخود بکـُشـد . با من گفتن ، باید خرد آفریننده خود را سرکوب کند . من ( اندیشه ) بد است چون ، منی میکند . انسانی که میخواهد با منیدنش ، قانون ومدنیت وبهروزی وحکومت بیافریند ، برضد الله ویهوه وپدرآسمانی واهورامزدای زرتشت میگردد . فردوسی با اشاره ای بسیارکوتاه و آذرخش گونه ، درهمان آغازشاهنامه ، این تصویر انسان جمشیدی را که وجود خود را « کلید حل همه مسائل ومشکلات میداند » ، ازنو ، زنده میکند ، و خطربیان این سخن را در آن روزگاربه خوبی میشناسد . این « من » که درمنیدن ، کلید گشاینده همه قفلهاست ، شالوده حقوق بشر ، و حکومتیست که به اندازه انسان میباشد . با کشف وشناخت چنین تصویر انسانی درخود است ، که ملت وحکومت نوین ایران پیدایش خواهد یافت .
Filed under: فرهنگ ایرانی | Leave a comment »
Posted on 08/23/2011 by رضا ایرانی
از کتاب
«آتشی که شعله خواهد کشید»
نوشته «استاد منوچهر جمالی»
چرا مسئله عدالت غیرقابل حل است؟
انسان نمیتواند مسئله عدالت را حل کند چون مسئله عدالت از خودش و در خودش به تنهائی قابل حل نیست. علت هم این است که حل مسئله عدالت موقعی ممکن میشود که انسان اندازهی معین داشته باشد و این اندازه معیناش را، خودش نیز بشناسد، تا وقتی به اندازه او، به او دادند، از آن راضی شود و احساس محرومیت نکند.
ولی انسان وجود اندازهگذار هست (به عبارت دیگر، معینکننده ارزش و هدف است) بدینسان آنکه اندازه میگذارد، نمیتواند اندازه معین هم داشته باشد. این تضاد در انسان قابل رفع کردن نیست.
آنکه خود اندازه میگذارد، نمیگذارد که تقلیل به یک اندازه کاملا» معین و ثابتی بیابد. و حل مسئله عدالت میان این دو موضع، در نوسانست. برای اجرای عدل، باید اندازه هر انسانی معین گردد. او باید اندازه روشن و ثابتی پیدا کند. و انسانی که تماما» معین گشت، دیگر گذارنده اندازه (تصمیمگیر و هدفگذار) نیست.
برای یافتن معیار عدالت، انسان باید آن معیار را خود بگذارد (وگرنه از هر معیاری که برای او گذارده شود ناراضی خواهد بود) و برای آنکه معیار برای خود بگذارد، باید این «قدرت اندازهگذاریش» بیافزاید و هر چه او اندازهگذار بهتری و تواناتری شد، طبعا» «اندازه نامعینتر و مبهمتر» و » اندازه متغیرتر و متحرکتر» میشود و «به یک اندازهبودنش»، روشنی و ثبات خود را از دست میدهد.
بدینسان انسان هیچگاه نمیتواند مسئله عدالت را با تفکر در عدالت و با اجرای دقیق آن، حل کند.
ولی وقتی که انسان از حل این مسئله عاجز و مأیوس شد، متوجه نمیشود که اشکال این مسئله در تناقض ذاتی آن هست، و مسئله توانائی و ناتوانی انسان نیست و با سرعت به فکر آن میافتد که یک قهرمان روءیائی (یک امام عادل، یک قدرت مافوق عادل) میتواند باشد یا هست یا خواهد آمد که عدالت را برقرار خواهد ساخت.
ولی مسئله عدالت برای آن غیرقابل حل هست، چون تناقض ذاتی در خود انسان، میان «اندازه بودن» و «اندازهگذار بودنش» هست. و با یک امام عادل و یا شاه عادل یا خدای عادل، مسئله هیچ تغییری نمیپذیرد و تناقض مسئله بهجای خود میماند.
اینستکه در همان اسطورهی فریدون در شاهنامه، وقتی مسئله داد بوسیله فریدون (قهرمان روءیائی) با نهایت وسواس وجدانی و مشورت و تأمل و کاربست خرد و راستی حل میشود، بالاخره برخلاف انتظار به بنبست میکشد و سلم و تور به دادورزی او اعتراض میکنند(سلم و تور به اندازه خود راضی نیستند_ اندازهای که از خود دارند با اندازهای که فریدون از آنها داشته، با هم انطباق ندارند) ایرج، پسر کوچکش که بنیادگذار حکومت ایران است، میکوشد که «مهر» را بهجای «داد» بگذارد و با مهر (خواستن پیوند و آشتی و گذشت و مردمی) مسئله عدالت را درواقع منتفی و رفع سازد ( آنچه حق من است، آنچه سزاوار و اندازه من است، به تو میدهم. مهر وراء اندازه است، و تفکر و احساسِ فوق اندازه، فوق سود، فوق نظم است) تا احتیاج به طرح و حل مسئله عدالت (هر کسی طبق اندازهاش) نباشد، ولی این تلاش هم ورشکست میشود ( چنانچه در تفکرات مارکس، ایدهآل آنستکه هر کسی به اندازه توانائیاش کار بکند و به اندازه نیازش بردارد، یعنی همان تلاش ایرج که جانشینکردن مهر به جای عدالت باشد، چون دادن محصولات عمل به اندازهی توانائی، یک عمل تمام عیار مهریست و گذشت کامل از حق و اندازه خود است) و راه حل نهائی این میشود که داد و مهر را، باید با همدیگر ترکیب کرد.
مسئله داد را بدون مهر اجتماعی و انسانی نمیتوان حل کرد و مهر خالص و کامل نمیتواند مسئله داد را رفع سازد و از قلب انسانی بزداید (چون انسان میخواهد وجود اندازهگذار بماند و این برضد مهر میباشد).
با این معرفت عمیق، بنیاد اولیه حکومت ایران ( فریدون-ایرج-منوچهر) گذارده میشود ( که هنوز سوسیالیستها و کمونیستهای ما اوج و عمق این ایدهی حکومتی ایران را در نیافتهاند و جاهای دیگر به دریوزهگری میروند).
Filed under: فرهنگ ایرانی | 1 Comment »
Posted on 08/20/2011 by رضا ایرانی
آفـریننـدگان منـش ِمـردمی ِ ملـّت ایـران
فردوسی+عطار+مولوی+سعدی+ حافظ+ نظامی+ خیام
قصاص، شریک شدن درجـرم است
فریدالدین عطار
« واقعیت» و « اندیشیدن درآرمان وآرزو» ، دوپدیده همیشه به هم پیوسته، ولی متضاد باهمند. درمقابل « حکومتی که قدرت را میرباید و با قهر و ارعاب درمجازاتهای سنگین» ، واقعیت اجتماعی وتاریخی میشود، ملتی نیزهست که در« آرزو وآرمان میاندیشد»، برای فردا و رهانیدن خود ازآن قدرت و ازآن شیوه مجازات کردن. درآرزوها و آرمانها و روءیاها هست که ملت، نهفته وپوشیده از دید قدرت، میاندیشد.
درهر آرزو و آرمانی، اندیشهای برای آفریدن فردائی در واقعیت هست. آرمانها وآرزوهای نهفته و بهظاهر کودکانه، نیروهائی در زهدان تاریک اجتماع هستند که فردا، نظام حقوقی و سیاسی فردا را میآفرینند، ودرست برای آنکه این روءیاها، ناچیزگرفته میشوند، درتاریکی، امکان نیرومندشدن دارند. شعرای بزرگ هرجامعهای، ازاین گونه روءیاها و«آرمانهای آینده ساز» میسرایند، و برای این خاطر نیز، درمیان ملت، زنده باقی میمانند، چون دراندیشههایشان، منش ملت وفردای ملت هست. این اندیشههای روءیاگونه، « منش نیرومند ملت برای پیدایش فردا درمیدان سیاست » میشوند، تا بجای « حکومت بیملت، ولی برملت » درواقعیت، « ملتی بی حکومت » درآینده بگذارند. ملتی که با منش خودش حکومت میشود، تا ریشه قهر و مجازاتهای دهشتناک و فلج کننده اجتماع را از بُن بکند.
« مجازات »، همیشه دراین «حکومتهای بیملت، ولی برملت» ، برفلسفه « پایدارساختن قدرت بدون حقانیت » گذارده شده است. این قدرتها، درهرجرمی، آن جرم به خصوص را درمورد خود آن فرد، مجازات نمیکنند، بلکه درهرجرمی، قیامی ازکل ملت برضد خود میبینند. اینست که درمجازات هرجرمی، کل اجتماع را بطورغیرمستقیم مجازات می کنند، چون درمجازات هرجرمی، کل اجتماع را میترسانند. مجرم، باید درکل اجتماع، ننگین ساخته شود وازاو سلب حیثیت وشرافت گردد، واین ترسانیدن کل اجتماعست. همه اجتماع درهرجرمی، مجازات میشوند. قصاص، برپایه چنین فلسفهای به وجود آمده است. ازاین رو نیز ملت درآرزوها وآرمانهایش درباره مجازات، برضد این فلسفه برمیخیزد. مجازات یک جرم فردی، نباید کل ملت را مجازات کند. ازاین رو «فرید الدین عطار»، بارها درقصههایش، برضد اندیشهی قصاص اسلامی میاندیشد و بدینسان « منش مردمی ملت ایران » را درفلسفه مجازات، بسیج میسازد. او قصاص را، شریک شدن درجرم » میداند. هرجرمی که دراجتماع روی میدهد، به هیچ فردی حق نمیدهد که برای جبران آن جرم، همان جرم را درمورد مجرم، اجراء کند. اجتماع میخواهد، درمجازات کردن، پیدایش جرم را بکاهد و ازبین ببرد. نه خود اجتماع میخواهد با قانون، همان جرم را درمورد مجرم، تکرارکند، ونه میگذارد که جرم، علت انتقام گیری شخصی، از جُرم گردد.
حکومتی که خودش درمجازات، « جرم بسیاربزرگتر میکند » تا پاسخ جرم کوچکتر را داده باشد، مجرم بزرگتر میگردد. بدینسان، چنین حکومتی و دستگاه قضاوتش، بتدریج، بزرگترین مجرم واصل جرم دراجتماع میگردد.
عطار با این اندیشه، فلسفه مجازات اسلامی را درقصاص ، برضد « فلسفه مردمی ِ بی مرز » میداند. با قصاص، با شریک شدن درجرم، جرم دراجتماع، ابقاء میگردد. این « واکنش بدکردن دربرابر بدکردن »، هرگز، « داد دراجتماع » نمیآفریند. چون « داد »، درفرهنگ ایران، هنگامی « داد » است که « مهراجتماعی » بیافریند. با این اندیشه مردمی و کاشتن این بذر درمنش ایرانی، عطار، خط بطلان برقصاص، و برفقه، و برحکومت اسلامی میکشد. این اندیشه که قصاص، شریک شدن درجرم است، منش نوین ملت ایران را بر پایه « فلسفه مردمی بدون مرز » میگذارد. عطار در«الهینامه» این فلسفه را درست به فرهنگ مردمی کهن ایران بازمیگرداند.
حکیمی بود کامل، « مرزبان » نام
که نوشروان ازاو، بودیش آرام
پسربودش یکی، چون آفتابی
به هرعلمی، دلش را فتح بابی
سفیهی، کـُشت ناگه، آن پسر را
به خـَست از درد، جان آن پدر را
مگرآن مرزبان را گفت، خاصی
که باید کرد آن سگ را « قصاصی »
جوابی داد اورا، مرزبان زود
که الحق نیست، خونریزی چنان سود
که من شرکت کنم با او، درآن کار
بریزم زنده ای را خون، چنان زار
نه آن بدفعل، کاری بس نکو کرد
که می باید مرا هم کار او کرد
بد وگفتند، پس بستان « دیت » را
نگیرم گفت هرگر آن دیت را
نمی یارم پسر را با بها کرد
که خون خوردن بود، ازخون، بها خورد
خون بها را خوردن ، عین خون خوردنست . اگراو کارنیکی میکرد، من اورا سرمشق خود قرارمیدادم. ولی کاربد دیگری را سرمشق خود قرارنمیدهم. خون زندهای را ریختن، هرچند هم مجرم باشد، خونریزیست و عمل شومیاست.
Filed under: فرهنگ ایرانی | 1 Comment »
Posted on 08/18/2011 by رضا ایرانی
Posted on 08/15/2011 by رضا ایرانی
معنای «هنر» درفرهنگ ایران، چیست؟
هنرچیست؟ هنر در فرهنگ ایران به معنای «مـَردُمی» است. واژه هُنر = هو + نره مرکب از دو بخش «هو» و «نره» هست. امروزه «نر» به مرد، یا رجل گفته میشود. ولی در اصل به معنای «انسان یا مردم» بوده است، و هونر = هنر، به معنای «خوبی و زیبائی و آفرینندگی انسان است». هنر، رفتار و اندیشیدن مردمیست. مردمی اینست که انسان و خدا، هیچ جان و خرد هیچ و انسانی را نیازارد، ولو کافر و مشرک و عرب و یهودی و بودائی و ترک... باشد.
مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن
که در «شریعت ما» غیر از این گناهی نیست – حافظ
هنر، اینست که هم خدا و هم انسان، خوی درندگی و خشم و قهـر و کینتوزی و خشونت و کشتار را نداشته باشند. این را «هنر» یعنی «مردمی» میشمرد که «شیر را که، نماد درندگیست» سرمشق خود قرار ندهد و به درندگی و قهر، ارج ندهد: ندارند شیرژیان را به کس
Filed under: فرهنگ ایرانی | Leave a comment »
Posted on 08/12/2011 by رضا ایرانی
«« آخرین وضعیت محمدرضاپورشجری(سیامک مهر)
با سلام
در آخرین ملاقات پدرم که در روز 21 مرداد ماه بود.از وی شنیدم که به مدت یک ماه است که از درد کلیه رنج میبرد و به تازگی با مشکل گوارشی شدیدی مواجه شده که خون زیادی از بدنش دفع میشود.در حدود 2هفته پیش دکترای بهداری زندان رجایی شهر بنامهای دکترچرخگر ودکترفیاض در معایناتی که از پدرم داشتند تایید کردند که کلیه سمت راست پدرم درحال از کار افتادن است وسنگ تولید کرده که با توجه به اینکه در بهداری زندان دستگاههای لازم برای سنگ شکنی و درمان کلیه پدرم موجود نیست اما هنوز مسئولان زندان اقدامی برای بهبودی پدرم انجام نداده اند وگفته اند اگر رئیس زندان موافقت کند در هفته آینده به بیمارستان رسول اکرم در تهران اعزام خواهد شد. اما تاکنون هیچ اقدامی در مورد مشکلات گوارشی ومعده پدرم که گویا خونریزی داشته اقدامی نشده و او در شرایط جسمی فوق العاده بدی به سر می برد وسلامتی وی در خطر است.
همانطور که مطلع هستید دادگاه پدرم به تعویق افتاده و در30 آذر ماه برگزار خواهد شد ولی او نا امید بود که تا آن زمان دوام نخواهد آورد.
من از شما و از همه کسانی که محمدرضا پورشجری را میشناسید خواهان کمک و یاریتان برای بهبودی و آزادی او هستم.
با سپاس فراوان و با آرزوی آزادی همه زندانیان سیاسی
میتراپورشجری(مهر)
»»
Filed under: فرهنگ ایرانی | 1 Comment »
Posted on 08/12/2011 by رضا ایرانی
«« آفـریـنـنـدگــان ِ
منشِ مردمی وآزاد و بین المللی ِ«ملت ایران »
فردوسی+ عطار+ مولوی+ سعدی+ حافظ+ نظامی+ خیام
مَنشی که « ایران فردا و نظامش » را خواهد آفرید
فردوسی وعطار ومولوی وسعدی وحافظ ونظامی وخیام ، با اشعارشان، ایرانی تازه میآفرینند، ایرانی که گوهرش « مردمی و جهانی » است، و این « مردمی بودن بی مرز» ، معنا وجان به « فرد » و به « روستا» و « شهر» و « قوم » و« ملت » میدهد، بی آنکه شخصیت را ازفرد یا از ده و از شهر و قوم وملت بگیرد وبزداید، چون این « مردمی بودن بی مرز» ، تنوع را میطلبد ومیپسندد و میپرورد. آنها پس ازپارهشدن امپراطوری ایران ( ایرانشهر)، بجای « خلق دوباره ایران با زور و قهر و تهدید » ازبالا، ایرانشهری نوین، اززیر، ازکاشتن بذرفرهنگ مردمی در دلها و روانها میآفرینند. آنها ایرانی تازه برپایه اصل مردمی درمنش انسانها، درزیر میآفرینند که برضد همه تلاشهائیست که با قهروتهدید ومردمکشی وخونخواری، خواهان ساختن حکومتی ازبالا هستند، که همه اقوام وشهرها ومذاهب را تابع ومطیع خود میخواهند بسازند. این « ملت آفرینی ازپائین» ، برپایهی منش مردمی، دربرابر آن ملت سازی ازبالا با قهروارعاب وزور، و ترس وبیاعتمادی ازپائین، میایستد.
با یک دید میتوان به آسانی شناخت که « جامهی اسلامی » که بر این آفرینندگانِِِ منشِ ِ مردمی میپوشانند، نه تنها براندام آنان بسیارتنگست، بلکه درتضاد با آزادگی و بزرگی و« مردمی بودن بی مرز» آنهاست. هیچکدام آنها، در« چهارچوبه تنگ شریعت اسلام و درمذاهب گوناگون و ستیزنده باهمش » نمیگنجند، و درست همین ناگنجائیشان هست، که « دوختن جامه اسلامی براندامشان »، پُرازپارگی و شکاف خوردگی میشود. خواندن آثاراین بزرگان، منش ناگنجاندی مردمی وآزادگی را درمردم، درتضاد با سلطه شریعت اسلام ازنو آفریده است. بذر ایران آینده و ملیت تازه ایرانی، وایرانی باز، برپایه احساس مردمی، با این اشعار، درهمه ناآگاهانه کاشته شده است. اینان با آفریدن ادبیات فارسی، بی خبر ازهمه « قدرت رُبایان و سازندگان وحدتاجتماعی با قهر و زور و ارعاب ازبالا »، « منش تازهای از ملیت ایرانی » میآفرینند. آنها مفهوم ملتی را که دارای منش بین المللی و جهانیست میآفرینند. بذر ِایرانی تازه ، درهمهی دلها و روانهای مردم کاشته میشود که با « حکومتهای قهرآمیز از فوق » فرق دارد.
نخستین گام را دراین راه و راستا، «فریدالدین عطار» برمیدارد. درکتاب مصیبتنامه، «جان انسانی» را، تنها رهبرانسان به حقیقت میشناسد. بدینسان، خط بطلان بر روی همه حکومتهای قهرآمیز و مستبد دینی ومذهبی وایدئولوژیکی وقومی وسلطنتی میکشد. انسان، را سالک یا راهرو فکرمیشناسد. این انسان، این راهرو یا جوینده فکر، به جستجوی ِ« راهبربه حقیقت » میپردازد. راهبر انسان به معرفت حقیقت چیست و کیست؟ این رهروفکر، نزد همه نیروهای ماوراءالطبیعی ( هم ملائکه مقرب الله که واسطه میان الله ومردمند ) وهمه مظاهرطبیعت وهمه « انبیاِء با کتاب »میرود ، و با آنها رابطه مستقیم وبیواسطه میگیرد، تا اورا به حقیقت، راهبری کنند. ولی همه آنها، یا خود را ناتوان وعاجز از این کار میدانند و یا به بهانهای ازاین کار، امتناع میورزند. درپایان به « روح » که او همان « جان انسان » میداند، میرسد و این روح یا جانست که به سالک فکرمیگوید:
روح گفت ای سالک شوریده جان
گرچه گردیدی بسی گرد جهان
صدجهان گشتی تو، درسودای من
تا رسیدی برلب « دریای من »
آنچه تو گم کرده ای، گر کردهای
هست آن درتو، تو خود را پردهای
جانش، چندان کز پس و ازپیش، دید
هردوعالم، ظل ِ « ذات خویش » دید
آنگاه رهرو فکر، به جان میگوید:
چون تو بودی، هر دوکون( جهان ) معتبر
ازچه گردانیدیم چندین سر به سر
گفت تا قدرم بدانی اندکی
زانکه چون بدست آرد یکی
گردهد آن گنج، دستش رایگان
ذره ای هرگز نداند قدر آن
گنج ( حقیقت، معیارخوبی وبدی، مردمی و بزرگی وزیبائی) درخود جان انسانست، ومسئله بنیادی انسان، جستجوی بیواسطه و مستقیم ِ حقیقت، درجان خود ودرجان دیگرانست. هرحقیقتی ومعیاری را باید درخود جان، مستقیما» جُست، تا دراثرجستجو، ارزش حقیقت را شناخت.
این راهرو فکر، مستقیما نزد همه این ها میرود: 1- جبرئیل 2- اسرافیل 3- میکائیل 4- عزرائیل 5- ملائکه 6- عرش 7- کرسی 8- لوح 9- قلم 10- بهشت 11- دوزخ 12- آسمان 13- آفتاب 14- ماه 15 – آتش 16 – باد 17- آب 18- خاک 19- کوه 20 – دریا 21- جماد 22- نبات 23- وحوش 24- طیور 25- حیوان 26 – شیطان 27- جن 28 – آدمی 29 – آدم 30- ابراهیم 31- موسی 32- داود 33 – عیسی 34- مصطفی( محمد) 35- حس 36 – خیال 37- عقل 38- دل، تا درپایان به « جان = روح » میرسد. ازاینهمه، میخواهد که اورا به حقیقت راهبری کنند، و همه، به علت ناتوانی یا عذری دیگر، از راهبری او امتناع میورزند، تا به « جان خود » میرسد، ودر جان خود وجان بطورکلی هست که « تنها رهبر به حقیقت » را می یابد ، چون جان ، اصل همه چیزها هست. این شناخت جان انسان به عنوان برترین معیار و ترازو وسرچشمهی همهی خوبیها، وکشیدن خط بطلان برهمه معیارها وراهبرها که یکایک بر میشمارد، با آنکه دراصل، گرانیگاه فرهنگ ایران بوده است، ولی عطار، این گرانیــــــــــــــگاه فراموششده را، درادبیات ایران ازسرزنده و بسیج میسازد. وبدینسان بنیاد فرهنگ اجتماعی، سیاسی وحقوقی را در منش انسانها میگذارد.
با این جانی که همیشه متصل به دریای جان، به کل، به حقیقت، به خدا هست (و نیاز به واسطهای ندارد)، نشان میدهد که « ایرانی بودن »، « جهانی بودن، بین المللی بودن، مردمی بودن » است. نشان میدهد که برای « ایرانی بودن »، انسان باید به رهبری جان خود و جان هرانسانی مراجعه کند که اصل مردمی بودنست، ونیاز به راهبریالله و پیامبران ندارد. ایرانی کسیست که درجان خودش، همه انسانها را مییابد. بدینسان ملتی پیدایش مییابد، که منش بینالمللی دارد. »»
Filed under: فرهنگ ایرانی | Leave a comment »
Posted on 08/10/2011 by رضا ایرانی
از کتاب «نعشها سنگین هستند» نوشته استاد منوچهرجمالی در سال 1981
«کسی به خدا حقی ندارد»
انسان میتواند حقش را از انسان دیگری بگیرد، اما انسان نمیتواند حقش را از خدا بگیرد.
چون به خدا کسی حقی ندارد. از این رو انسان نخواهد توانست، از هر حکومتی که با مفهومی از خدا پیوند یافت، حقش را بگیرد. چون خدا، حق است و حکومت خدائی، حکومت حق است. باید کسی حکومت بکند که انسان بتواند بر او حق داشته باشد و بتواند حق را از او بگیرد. حق، همیشه گرفتنی است. انسان آنقدر حق دارد که میگیرد.
از این روست که حکومت نمیباید عینیت با حق یا با حقیقت پیدا کند. از چنین حکومتی نمیتوان حق را گرفت. حق، تعادلی است که میان گیرندگان حق حاصل میشود.
حکومت هم باید حقش را از مردم داشته باشد. حکومتی که مردم به او حق ندادهاند، هیچ حقی ندارد.
Filed under: فرهنگ ایرانی | Leave a comment »