Posted on 06/11/2012 by رضا ایرانی
«« بهترین زمین برای پیدایش بیدینی، دین است.
بهترین زمین برای پیدایش بیخدائی، ایمان به خداهست.
بزرگترین بیدینان و منکران دین، با دینان هستند.
بزرگترین بیخدایان، موءمنان به خدا هستند.
هیچ دینداری نیست که درباطنش، بیدین نباشد.
هیچ باخدائی نیست که در باطنش بیخدا نباشد. این عدم شناخت انسانست که این دو رویه را ازهم جدا میسازد.
شک، سایه هر ایمانیست، فقط ایمان این سایه خود را که دنبالش هست، نمیخواهد ببیند و آنرا سرکوبی میکند. ایمان و شک، همزادند. هرچه ایمان شدیدتر میشود، شک، پنهان تر و ناشناختنیتر میشود، ولی هیچگاه پیوندشان از همدیگر، بریده نمیشود. بزرگترین بیدینان و بیخدایان، درست خودِ آخوندها و موبدان و کشیشها وهاخامها … هستند.
با سرکوبی این شک درونست، که قساوت و تجاوزگری به دیگران در جهان پیدایش مییابد.»»
Filed under: فرهنگ ایرانی | Leave a comment »
Posted on 06/04/2012 by رضا ایرانی
آیا یک فرد دینی، فکرنمیکند؟
«« اینکه میانگارند، یک فرد دینی، فکرنمیکند، فکریست کاملا غلط. عقل، برای موءمن به یک دین یا یک ایدئولوژی، تابع آن دین یا آن ایدئولوژیست. ایمان دینی، ازاو میخواهد که عقلش، وسیله برای اثباتکردن آن آموزه دینی و محتویاتش یا وسیله دفاع کردن از آن دین باشد. به عبارت دیگر، تعقل، اسلحه برای دفاع از آن دین بـشود. ولی، عقل انسان، به آسانی به وسیله و آلت، کاسته نمیشود. عقل از این پس، سفسطهگرمیشود، تا اندیشههای دینی خود را به قدرت برساند. ازاینجاست که عقل در او، عاملی بسیارخطرناک میگردد. چون عقل او متوجه و آگاه میشود که نیروی اثبات کردن و به قدرت رسانیدن هر چیزی هست. از این ببعد، عقل موءمن به دین و ایدئولوژی، دین و ایدئولوژی خودش را، وسیله میسازد تا به منافع یا قدرت ولذت خود یا گروهِ خود برسد. بدینسان، دین موءمن، آلت دست عقل او میشود. و هیچگاه او، دینی را که آلت دستش شده هست، رها نمیکند. دینی که میخواست، عقل انسان را وسیله خود سازد، خودش در پایان، وسیله عقل انسان میگردد. البته گوهر چنین عقلی، اسیر چنگال « رابطه تابعیت-حاکمیت » هست. عقلیست که برایش، « قدرت » بر «حقیقت»، ارجحیت دارد. برای چنین عقلی، چیزی حقیقتست که وسیله برای رسیدن به قدرت باشد. »»
Filed under: فرهنگ ایرانی | Leave a comment »
Posted on 05/14/2012 by رضا ایرانی
خرد آزاد= اندیشیدن استوار بر « روش پژوهش دائمی »
«« بیش از نیم قرن درایران، « روشنفکر» به کسی گفته میشد که « موءمن به ایدئولوژی مارکسیسم » بود که « ادعای اینهمانی داشتن با علم وحقیقت » را میکرد. در واکنش با این روشنفکر، « روشنفکر دینی » پیدایش یافت که ادعای اینهمانی اسلام را با علم و حقیقت میکرد. و این دو گونه روشنفکری به یک اندازه، بیزار از تفکر آزاد و دشمن سرسخت آزادی خرد انسانی بودند. انقلاب اسلامی، پیایند این دو گونه روشنفکری بود. از این رو مسئله بنیادیِ باززائی فرهنگی ایران، آزادی از این دو گونه روشنفکریست.
فرهنگ ایران، برپایه خردی بنا میشود که تابع ایمان به هیچ آموزهای نمیگردد که خود را بنام علم و حقیقت و تنها راه راست، فراسوی حق خردِ انسان به شکورزی مینهد. خرد آزاد، اندیشیدن انسان را استوار بر « روش پژوهش دائمی » میسازد، نه بر پایه ایمان به آموزهای که ادعای انحصاری اینهمانی با علم و حقیقت دارد. خرد آزاد انسان، پشت به « هـمهدانی » در همه اشکالش میکند. علمی، علمست که همه چیز را نمیداند و ندانستن را سرآغاز پژوهش میاند. برای خرد آزاد، نه آموزهای وجود دارد که دانش همه چیزها در آنست، و نه کتابی و خدائی را میشناسد که حافظه کل علوماست و بی نیاز ازنو اندیشیدنست.
آن دانستنی که همیشه با نادانستنی، گره خورده است، بنیاد آزادی خرد است.
هردانشی باید نادانیهائی بیافریند و بیابد که نیاز به پژوهش دارند. هرچه را خرد آزاد روشن میکند، با آن تاریکیهائی نیز میآفریند که زایشگاه پژوهشهای تازهاند. آموزهای که فقط روشن میکند و تاریکی جستجوانگیز نمیآفریند، نازاسازنده خرد انسانیست.»»
Filed under: فرهنگ ایرانی | Leave a comment »
Posted on 05/05/2012 by رضا ایرانی
انسان، وجودیست که در خود نمیگنجد
انسان، وجودیست که در خود نمیگنجد. انسان وجودیست که از خود لبریز میشود. از خود، میدرخشد. از خود، پیشرفت میکند. از خود، میگسترد.
او همیشه بیش از خودی میشود که بوده است. او، آینده میشود، آیندهی خود را میآفریند. او بیش از فکریست که داشته است و دارد. او هیچگاه « درخود نمیماند ». او وجودیست افزاینده، افزونخواه.
انسان را نمیتوان در چیزی و ظرفی و قفسی و جائی، گنجانید. او را نمیتوان در آموزهای، مکتبی، عقیدهای، مذهبی و ایمانی گنجانید.
او خود را درفراسویش، در ملت و در حکومت و در حقوق و در اقتصاد و در اخلاق و در بینش، میگسترد و در این خودگستریست، که به شادی و خوشی میرسد.
Filed under: فرهنگ ایرانی | Leave a comment »
Posted on 04/26/2012 by رضا ایرانی
«ما فلسفهها وفیلسوفها داریم نه فلسفه»
«« ما به غلط می پنداریم که چیزی به نام « فلسفه » وجود دارد. ما فلسفه ها وفیلسوفها داریم نه فلسفه. ازشیوه تفکرفلسفی هست که فلسفه ها آفریده میشوند، و مقصد ازآشنائی با فلسفه ها، انگیختن تفکرفلسفی درخود هست. همچنین، عرفانی یا تصوفی وجود ندارد، بلکه ما « شیوه تفکر عرفانی » را داریم که تصوفها وعرفانهای گوناگون آفریده است، و مقصود ازآشنائی با این عرفا نها، انگیختن تفکرعرفانی درخود هست. همچنین چیزی به نام « دین »، وجود ندارد، بلکه این شیوه تفکر دینی هست که ادیان ومذاهب گوناگون را به وجود آورده است وبه وجود خواهدآورد. و مقصود از آشنائی با این ادیان ومذاهب، انگیختن شیوه تفکر دینی خود هست. در شیوه تفکر فلسفی، میتوان بافلسفه های گوناگون آشناشد و از تنوع آنها بهره برد و آجیلی ازآنها فراهم آورد. همچنین با شیوه تفکر عرفانی، میتوان در شناخت تنوع تصوف ها وعرفانها بهره برد و درک جدائی وشکاف وتضاد میان آنها را کنارگذاشت. در شیوه تفکر دینی نیز میتوان از « آجیل عقاید دینی ومذهبی » بهره برد وتنوع تفکردینی ومذهبی را ستود و پسندید. پانتئون، در گذشته، نیایشگاهی بود که همه خدایان را میگذاشتند و درآنجا « انجمن خدایان » را داشتند و تنوع خدایان را می پسندیدند. با پیدایش دین زرتشتی و یهودیت و مسیحیت و اسلام، اندیشه « انجمن خدایان وشادی از تنوع دینی » طرد شد. اکنون زمان آن بازفرارسیده است که همانسان که دردانشگاهها، فلسفه های همه فیلسوفان عرضه میشود، و این فلسفه ها دیدگاههای متنوع « تفکرفلسفی » شناخته میشوند، همانسان، نیاز بدان هست که نیایشگاههائی تاءسیس گردد که ادیان گوناگون عرضه گردند، تا با درک تنوع تفکردینی ومذهبی، هر کسی تفکر دینی خود را بازیابد و ازاین « آجیل تفکرات دینی ومذهبی »، راه به شادی ازتنوع بیابد. انسان ، باید ازنو، زیبائی تفکر دینی را در درک ادیان ومذاهب درتنوعشان کشف کند. درک تضاد درادیان ومذاهب، پیایند بدویت و توّحش تفکر دینیست»»
Filed under: فرهنگ ایرانی | Leave a comment »
Posted on 04/15/2012 by رضا ایرانی
«اندیشیدن، در فرهنگ ایران»
«« اندیشیدن، در فرهنگ ایران، نقدکردن «معانی» که در «جان انسان، روانند» هستند، و باید در تن و حواس انسان، شکل به خود بگیرند (دیسیده = دیشیده شوند).
جان که «جی+یان» باشد، به معنای جایگاه و خانه «جی = ژی» هست.
ژی از آنجا که اصل جفتی است، سرچشمهی آفرینندگی و سرشاری و جنبش است. جان، جفت شدن آب و آتش (گرمی و خویدی) است، یعنی هم شیرابه و اَنگ و مان و مایه است، و هم گرمی، و بدینسان، «رنگ» یا شیرابه روانست.
آتش و آب (شیرابه)، هردو، بیشکلاند. مسئله، جوشش این شیرابه و مایه گرم روان است که حقیقت باشد، و اندیشیدن، شکل دادن به این آب روان و آتش شعله ور، درتن و درحواس انسان میباشد.
هرکسی، درتن و حواس و رفتار و گفتارش، شکل ویژهی انفرادی خود را به آن میدهد که خاص آن فرد است.
این اندیشه کهن را عطار بدینسان درمصییتنامه از نو، بازتابیده است:
ذات جان را معنی بسیار هست – لیک تا نقد تو گردد، کار هست
هر معانی، کان ترا در جان بود – تا نپیوندد به « تن»، پنهان بود
چون به تن پیوست آن، خاص آن تست
نیست خاص آن تو، گر در جان تست
جان، سرشار از معانی (معنا = مانا = مان = انگ و شیرابه) است و، نقدکردن آن در شکل دادن آن در تن خود، از راه اندیشیدنست. اندیشیدن، آنچه در جان شکل ناپذیر است، درتن و حواس، شکل میدهد. »»
Filed under: فرهنگ ایرانی | Leave a comment »
Posted on 04/10/2012 by رضا ایرانی
چراخـداوانـسان، درفرهنگ ایران
با « درخـت » اینهمانی دارند ؟
««…اینکه پنداشته میشود که مردمان درگذشته، بسیار بدوی و خام وساده میاندیشیدهاند، به کلی غلط است. درست این مائیم که نمیتوانیم این پیچیدگیهای فکری آنها را دنبال کنیم، و این ضعف خود را، با اتهام و زشتسازی اینکه همه اینها « خرافه و اسطوره »اند ، جبران میکنیم، و پشتپا به اندیشههای مردمی و متعالی آنها میزنیم…
پشت کردن به فرهنگ چند خدائی، و پیدایش ادیان توحیدی، و رویکرد به ادیان توحیدی، درست برای « بدوی بودن » ادیان توحیدی بوده، چون از غنا و پیچیدگی چند خدائی میگریختند. درواقع، ادیان توحیدی هستند که، همه پدیدهها را بینهایت بدوی و ساده میسازند، چون همه چیزها و وقایع را، تنها به یک اراده نسبت میدهند، و یک رنگی و یک اندیشهگی و یک معیاری و وحدت کلمه و راه مستقیم واحد، و ایمان انحصاری به یک خدا و معیار، جانشین ِ طیف رنگارنگ زندگی میشود، و طبعا گلاویزی « زندگی رنگ کمانی» با فلسفه « یکرنگِ بیرنگ » دین توحیدی، فاجعه تاریخ انسانی میگردد . ازاین رو نیز برضد « صورت داشتن یهوه و الله » و رنگارنگ بودن خدا هستند.
با ادیان نوری ، بدویت فکری درتاریخ ، آغاز میگردد. چنانچه، کاستن همهی پدیدهها در یک سیستم فلسفی یا فکری نیز، اوج بدویت فکری است. هرچند همه چیزها در این ادیان و سیستم های فلسفی و مکتبی، بی نهایت روشن میشوند، ولی همزمان با آن، زندگی و اخلاق ، بینهایت بدوی و خشن میشوند.
حقیقت، در « روشن شدن = یک معنایه شدن = مفهوم شدن »، غنایش را ازدست میدهد، وچنین حقیقتی، زندگی را فقیر و تنگ و بیرنگ و بیعمق میسازد.
تصویر « تخم که جدا ناپذیر از خوشه » است، برضد بدویت « ساده سازی جهان » و بر ضد « بیرنگسازی رنگین کمان زندگی و اجتماع و تاریخ » است که با ادیان توحیدی میآیند.»»
Filed under: فرهنگ ایرانی | Leave a comment »
Posted on 04/08/2012 by رضا ایرانی
«چرا عادت، دشمن اندیشیدن است؟»
زندگی، نیاز به عادت دارد، تا بتواند با سرعت و قطعی عمل و داوری کند، ولی عادت، دشمن اندیشیدن است. یک اندیشه، هنگامی «عادی» میشود، که دیگر در آن، آگاهانه اندیشیده نشود، و اندیشیدن در آن، آنقدر بکاهد که «اندیشهای بیاندیشیدن» یا «اندیشهای مکانیکی، اندیشه ثابت و سفت و جا افتاده» بشود. چنین اندیشهای، چون دیگر خالی از اندیشیدن است، بی تردد و تزلزل و نوسانست، که عمل و داوری را کُند میکنند، و در گستره عمل و داوری، انسان را سریع میسازد.
ولی درست همین اندیشهها که عادی شدهاند، نه تنها بزرگترین دشمن «وا اندیشیدن خود» هستند، بلکه بزرگترین دشمن اندیشیدن بطور کلی هستند. چون اندیشیدن در گوهرش، برضد «عادت کردن» است. از این رو نیز مردم عادی، از اندیشیدن میهراسند، و به عُرف و ایمان میچسبند. البته انسان، نمیتواند در همه مسائل، همیشه بیاندیشد و همیشه در حال تزلزل و تردد و بی ارادگی و نوسان و آویختگی باشد، و نیاز به اندیشههای عادت شده دارد، که میخواهد آنها «اندیشه، به حساب آیند»، ولی نمیخواهد که از نو باز اندیشیده شوند.
از این رو ، اندیشیدن، با «شکستن بزرگترین عادت، که عادتِ ایمانیست»، آغازمیشود، چون با «ایمان»، عادت کردن به یک اندیشه، بنیاد گذارده میشود. و ایمان به هر اندیشهای، آن اندیشه را عادی و ضد اندیشه میسازد، و این تراژدی همیشگی اندیشه است.
Filed under: فرهنگ ایرانی | Leave a comment »
Posted on 04/01/2012 by رضا ایرانی
چرا هنوز شکورزی، ارزش واقعی خود را در اجتماع ما نیافته است؟
«« اگر که روزگاری، چند نفر معدود، برای ایمانشان به اسلام، شهید شدهاند، و سدههاست برایشان اینقدر سوگواری میکنند، پس چرا ما برای هزاران نفری از بزرگمردان که «برای شک کردن به اسلام»، شهید شدهاند و میشوند، سوگیادی برپا نمیکنیم؟
آیا شک کردن به اسلام، عملی به مراتب قهرمانیتر از ایمان آوردن به اسلام نیست؟
چرا هنوز شکورزی این بزرگمردان و شکورزی به طورکلی، ارزش واقعی خود را در اجتماع ما نیافته است؟ »»
Filed under: فرهنگ ایرانی | Leave a comment »
Posted on 03/27/2012 by رضا ایرانی
نگاه کنید به تیتر نوشتههای انشاءنویسان ایرانی معروف به «روشنفکر»، تازه اینها تنها از سایت «اخبار روز » گرفته شده است. باز هم میپرسید چرا حال و روز ما چُنین است؟
نه سخنی از شریعت خونریز اسلام هست و نه از متولیاش آخوند! یکی نیست از اینها بپرسه شما برای کجا و کدامین مردم «میاندیشید» و «مینویسید»؟
ر.ایرانی
«
از آرمانشهر تا ویران شهر-…ویرانی جهان سرمایه داری؛ گسترش بیکاری؛ گسترش فاصله طبقاتی؛ پایین آمدن و متوقف شدن رشد اقتصادی – و در پاره ای موارد منفی شدن رشد اقتصادی – گسترش جنگ های امپریالیستی؛…
اصلاح ژنتیکی، سود و زیان آن… در سال ۲۰۰۳ جفری اسمیت در اثر دیگری به نام «دانههای فریب»نشان میدهد…
جنگ برای اشغال فضای عمومی – حضور گسترده مردم در کوچهها و خیابانها، برخلاف ژانر سیاه فرانسوی و آمریکایی و دهشت سینمای اکسپرسیونیستی، تجربه زیبایی شناسانه…
جنبش های ضد جهانی سازی؛ پیشینه، اهداف، سازماندهی– صورت کنونی جهانی شدن که نولیبرالیسم گفتمان حاکم بر آن است، تنها شیوه و گزینه ی ممکن برای جهانی شدن نیست و جهانی شدن به شکلهای دیگر هم ممکن است…
پلورالیسم رادیکال و مرکزیت طبقاتی – اینک بر همه آشکار شده است که نظام طبقاتی سرمایه داری دارای نقص هایی است…
Filed under: فرهنگ ایرانی | Leave a comment »