« ایران با «جمهوری‌ایرانی» بر پا می‌خیزد» – بخش پنجم

بخش پنجم از

« ایران با «جمهوری‌ایرانی» بر پا می‌خیزد»

حکومتِ « وراء کفر ودین»، عقاید و ایدئولوژی


« جمهوری ایرانی » ِفردا، حکومتی است برپایه فرهنگ ِ انسان‌دوست وجهانی ایران. جمهوری ایرانیِ، بر پایه‌ی اصل حکومتی ِ « داد ومهر»ِ فرهنگ سیاسی ایران بنا وتاسیس خواهد گردید. جمهوری ایرانی ِفردا، بر پایه‌ی اصل حکومتی ِ « قداست جان وزندگی » فرهنگ اصیل ایران برپا خواهد گردید. فرهنگ سیاسی ایران، همواره برآمده از « خرد بهمنی مردمان » (خرد ضد‌قهرمردمان)، وبراساس اصل تفاهم مردمان برای زیستن با‌ یکدیگر، که با پیوند و جفت شدن با پدیده‌ها، سرو کار داشته، پدیدار گشته است. « بهمن » (= وهومن=من) خدای ضدخشم وقهر، خدای پیوند واصل میان است. این اصل، این خدا، در هرانسانی هست.

برای  درک این محتوای حکومتی، نیازاست که بُن‌مایه اندیشه‌ها‌ی فرهنگ اصیل ایران آرام آرام چشیده ومزه شود تا جان وشیره‌ی آن بخوبی درک گردد . نیاز است تا به آنها خیره گشته وفکرکرد. می‌بایست به واژه « داد» به واژه «مهر»، به واژه « فـّر»، فکر کرد که ایرانی چه تجربه‌ی مایه‌ای را ازاین واژه‌ها داشته و آیا آنچه بشکل داستان‌های شاهنامه  ویا دیگر متون پهلوی برای ما مانده، ازچه مایه گرفته است؟ چرا مثلا فردوسی می‌آورد که « بیا تا جهان را به ‌بد نسپریم»؟ چرا نمی‌گوید «ایران را» ؟ وچرا می‌گوید «جهان»؟  درجستجو وردیابی این پرسش‌هاست که فرهنگ ایران سخن می‌گوید. آنگاه است که به ‌ناگهان، شعله‌های آتش گرم و مهربه انسان ِ فرهنگ ایران، تن وروان، «جان» را فرا خواهد گرفت.

« از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست »
حافظ
این را می‌بایست تاکید نمود که « فرهنگ ایرانی» را نباید با تاریخ ایران ویا زرتشتی‌گری ویا شریعت اسلام یکی و اشتباه گرفت؛ وهمچنین نباید با آنچه «ایران‌شناسان» غربی، بازازدید الهیات موبدان زرتشتی وبا نگاه برتری‌جویانه غربی برای ما بازگو می‌کنند، مشتبه ساخت ویا فهمید!

در این جُستارلختی دراین  سراندیشه‌ها (ایده‌ها) درِ فرهنگ اصیل ایران خیره می‌شویم. اندیشه‌هائی در اندازه وگستره جهانی، و نه تنها برای جامعه‌ی ایرانی، که برای همه‌ی مردمان گیتی، ازهرنژادی وطبقه ای وجنسی، از هرمرام وکیشی ودینی و با هر ایدئولوژی وعقیده‌ای. ازبزرگترین آن آغاز می‌کنیم که سراندیشه‌ی  « مقدس بودن جان وزندگی » هرانسانی است که هیچ‌کس حتا خدا، حق گزند وآزاربه آن را ندارد، چه رسد به حکومت‌گران وسایرقدرت‌ورزان!  این همان سراندیشه  وتجربه‌ی مایه‌ای « داد ِفریدونی» است که برای نگاهبانی از جان وزندگی مردمان برضد ضحاک، برضد اصل ستم وبیداد، بپا می‌خیزد وپیکارمی‌کند. این «داد» در همه گیتی گسترده است و ضد آزردن هر جانداری است.
شاید درنگاه نخست به‌چشم نیآید ولی با اندکی ژرف‌نگری وتامل ابعاد آن بسادگی گسترده می‌گردند. نخستین پیآیند، آنکه کاربُرد هرگونه قهروخشونتی از همه گرفته می‌شود. بویژه حکم قتل، و فتوای قتل وکُشتن‌دادن ، فتوای جهـــــــــــاد اسلامی و… ، ازهرآخوندی گرفته می‌شود. آیا شاه‌ کلید، قفل همه مسائل ما درهمین خلاصه نمی‌شود؟ آیا اگر این اندیشه به‌کرداردرآید، راهی جز با هم‌اندیشیدن همه مردمان، جز «همپرسی»، یعنی جز با هم‌پرسیدن وجستن، برای «زندگی»، برای با‌هم زیستن، باقی خواهد ماند؟

اینکه ما عادت کرده‌ایم با عینکی خاص، به پدیده‌ها بنگریم، مانع ازدیدن با چشم ِخودِ ما می‌گردد ونشان سُستی‌ است. ما تا زمانی که «از خود»، در پی پاسخ به مسائل «جامعه خود» نباشیم، نیرومند نگشته‌ایم و راه به جایی نخواهیم برد. وکارمان همانند کوبیدن آب در هاوان خواهد بود. این خویش‌کاری هرایرانی میهن‌دوست و بویژه روشنفکران وآزادیخواهان ایرانی است، که می‌بایست با شناخت درست از فرهنگ ایران ودر بسترآن، در باره‌ی مسائل ومعضلات جامعه خود بیاندیشند وهمچنین کوشش نمایند تا با انگیختگی از اندیشه وتجربیات دیگران ،از نو‌اندیشیدن و تفکر فلسفی را در فرهنگ ایرانی و با مغز خود، آغاز نماید. روشن است که مقصودم رونوشت‌برداری وتقلید‌کردن و یا ترجمه افکاردیگران نیست.راه ما، راهی و مسیری ازپیش ساخته و مهیا گشته، نیست! می‌بایست همواره ازچنین راه‌هایی دوری جست. چنین راه و مسیرهایی، فقط درانبان آموزه‌های دینی و ایدئولوژی‌های خانمانسوز،ویا درسرِ راهبر وشاه وآخوند یافت می‌شود! پس آینده‌ی ما بدست ماست که می‌بایست رقم زده و ساخته شود. این ما هستیم که می‌بایست خود «آینده» شویم. این ما هستیم که راه وبیراه را می‌بایست بیابیم. زایش ما درست درگم‌شدن‌ها ورفتن دربیراهه‌ها وسرانجام بازیافتن ازسر و دوباره‌ی خود است، که صورت می‌پذیرد. همه مسائل تلنبارگشته‌ی هزاره‌ای ما، درست از این ناشی می‌شود که قدرت‌ورزان راه «خود‌شدن» را برما بسته‌اند وهمواره بجای ما و برای ما فکرکرده و تصمیم گرفته‌اند.  اکنون زمان آن فرا رسیده که انسان ایرانی‌ ازخودش، وبرای خودش وجامعه‌اش بیاندیشد که همراه اینکه چگونه زندگی را ازگزند وآزارنگاهبانی نماید، آنرا از سر، با‌مزه وشاد سازد. او هزاره‌هاست که ازاین بی‌مزه‌گی رنج و عذاب می‌برد و درد می‌کشد. این درد، درد ساده فیزیکی نیست! مفهوم «درد» بقول استاد جمالی » هرگونه تهدید وقهرو درشتی وآزاروستمی که به زندگی درگیتی وارد آید ، درد شمرده میشود.»
ما می‌خواهیم از این «درد» رهایی یابیم. نه اینکه بازحقیقتی، راهی ویا سیستمی را ازکتابی و یا آموزه‌ای و یا ازجایی پیدا ودنبال کنیم وسپس سعی کنیم تا آنرا به همه، مثلا بعنوان مُدرنیزم ویا پُست‌‌ مُدرنیزم تحمیل کنیم. ما می‌خواهیم که دیگرهیچ عقیده وایدئولوژی ودینی، ویا تئوری سیاسی ویا حزب ودسته و گروهی ، «حقانیت به حکومت» نداشته باشد وخودش را با حکومت جامعه، عینیت ندهد، یعنی یکی نگیرد وتحمیل نکند. ما می‌خواهیم تا حق حاکمیت‌یافتن از همهِ‌ی آنها، برای همیشه گرفته شود، تا دیگرنتوانند ما را به تابعیت خود درآورند! این بمعنای آن است حق حاکمیت‌یافتن از «حکومت اسلامی، ویا شبه‌اسلامی، و یا حکومت کمونیستی، حکومت پان‌ایرانیستی، ویا حکومت ناسیونالیستی و …» هرچه که سبب پارگی وستم، زدودن تفاهم وبا‌هم‌باشی ملت ایران (=کرد و عرب ،ترک و بلوچ، خراسانی ولرستانی وبختیاری، و…) می‌شود، برای همیشه بسته شود. این همان سراندیشه « وراء ُکفر ودین » ِ عرفان ایرانی است که در مقابله با متولیان اسلام، عبارت‌بندی گردید. اینکه تا چه میزان در این پیکارموفق بود، از ارزشمند‌ی آن ذره‌ای کم نمی‌سازد.

همه آنها می‌بایست نخست بپذیرند که دردامنه وحلقه حکومتی جامعه، یعنی نظام سیاسی جامعه استوار برشالوده‌ی فرهنگ ایرانی و اصل «قداست جان وزندگی» قرارگیرند، تا شانس برابرخود را، با دارندگان عقیده‌ای  وایدئولوژی ویا دینی، و تئوری سیاسی ویا حزب ودسته و گروهی دیگر، تنها و تنها در دامنه « دولت » آزمایش نمایند آنهم برای زمانی محدود وازپیش تعیین شده وبا این تعهد که هیچگاه درصدد عینیت دادن خود با « حکومت» برنیایند. چنین ستمی به قول فردوسی « نامه عزل» آنان خواهد بود. (« ستم، نامه عزل شاهان بود »، شاهنامه)
حق سرکشی ملت ایران از هرگونه دولتی که چنین تعهدی را  نادیده ویا زیرپا نهد، همواره استوارو پا برجاست. این حق همیشگی «ملت ایران» بوده، هست و خواهد ماند. اوست که بالاترین مرجع، وتصمیم‌گیرنده نهائی می‌باشد.

اینست‌که حکومت (و هرفردی درچنین حکومتی،) از این به‌بعد، آزاد میگردد ودوام می‌یابد.

اکنون می‌بایست پرسید که این ذهنیت و گرایش ویا میل ِ به یافتن راه ومسیر‌ ازپیش تعیین‌شده، وسیستم‌سازی ازکجا می‌آید؟

شوربختانه، با دگرگشت‌های فراوان از زمان پیدایش و ورود میتر‌ا ‌گرایی (=آیین میثاق وپیمان برپایه‌ی قربانی خونی) تا چیره‌گی وغلبه شریعت خونریزاسلام، روان وذهنیت ایرانـــــــــی دستخوش پارگی وتغییرات و دگرگونی‌های فراوانی گشته، که بکلی پیوندش را با اندیشه‌های ناب پیشین و فرهنگ مردمی‌اش تیره وتار ساخته است. باوجود تلاش وکوشش فراوان عرفان ایرانی درچندسد‌سال، که به شکست انجامید، با خیـــزش جنبش        « بابیان» دردوره قاجار که خود زمینه‌ی جنبش وانقلاب مشروطه گشت، آذرخش فرهنگ ایرانی درفردی بنام « سیدعلی محمد باب »  به ناگهان ازسرپدیدارشد، که با دلیری و گستاخی پهلوانه‌اش، اسلام را منسوخ وآیین دیگری را ازخود تاسیس نمود. که خود داستان درازی ‌است که حال قصد وارد شدن وپرداختن به آن را ندارم. تنها اشاره می‌کنم که‌گرچه این جنبش ازسوی متولیان اسلام و حکومت سرکوب شد ولی درمشروطه دنباله یافت و این حقیقت، همیشه ازسوی تاریخ‌نویسان ، یا اساسا درک نگردید ویاهمانند واقعیات امروز، پوشیده و کتمان گردید. درست درزمانی که ایرانی درراه خودزایی، وپیدایش یقین دوباره از خود، آرام آرام بیدارمی‌گشت با ورود افکارغربی و بویژه ایدئولوژی خانمانسوزمارکسیزم روسی، دچاربختک تازه ازراه رسیده، در اعماق ذهنیت شیعه‌زده‌اش شد. از این پس نام‌بردن از «ایران ومیهن» خوارشمرده گشت، «فرهنگ» چیزی بی‌ارزش وروبنا گرفته شد، و همه‌ی تاروپود فرهنگ ایرانی و اندیشمندان وآثارشان، به شاهان و مستبدین وآدم‌کُشان نسبت داده شد. شاید گمانی دور از واقعیت باشد اگر گفته شود که این حکایت پایان یافته، که هنوز نیزشمارفراوانی از تحصیلکردگان ایرانی، با همین دید به فرهنگ ایران نگاه می‌کنند! هنوزکه هنوز است من جززنده‌یادان «مصطفی رحیمی»، و«جوانشیر» هیچ روشنفکرایرانی را سراغ ندارم که یک خط در باره تجربه‌ی مایه‌ای « داد » که درشاهنامه ودرداستان فریدون و سه‌ پسرش آمده، نوشته باشد. درعوض تا بخواهی از «عدل» علی ومفهوم ترجمه‌ای « سوشال جاستیس »=»عدالت اجتماعی» پیدا خواهی نمود. هنوز روشنفکرایرانی را نمی‌شناسم که درباره تجربه‌ی مایه‌ای پیوند همسری ِ زال ورودابه ضحاکی، که دین و آیین دیگر و درتضاد با آیین سیمرغی زال و پدرش سام داشت وتنش‌های فراوانی را سبب گشت، نوشته که هیچ، حتا اندکی خیره شده باشد! در عوض از بام تا شام، از»حقوق بشر وفمنیزم (وبه میمنت شریعت خونریز، شاخه فمنیزم اسلامی) وسکولاریزم» می‌نویسند و فریاد میزنند!
من هنوز که هنوزاست، روشنفکرایرانی را نمی‌شناسم که درباره تجربه‌ی مایه‌ای از « دین » در فرهنگ ایرانی و این سخن ایرج درشاهنامه که « مباشد بجز مردمی، دین من» ویا همچنین درعبارت‌بندی فردوسی درشاهنامه ودرداستان کرباس و چهارپیغمبر، کوچکترین اشاره‌ای کرده باشد. اما تا بخواهی از»روشنفکری کذایی دینی» وشریعت خونریزاسلام، از باصطلاح «خُرافه» و «دین‌خُویی» میتوان یافت. هنوز«دین» برای ایشان،همان معنایی را میدهد که شریعت‌مداران خونریز از آن سخن می‌گویند! این همه، نشان ازعدم ِگسُست ازافکاریست که دیگرتبدیل به عقیده واجبارایمان گشته‌‌اند.
اکنون هرایرانی با‌ یقین به خود وبرای همیشه می‌خواهد که «خود»، خود را معین نماید! خوشبختانه با تلاش وپژوهش وکوشش‌های بی‌دریغ وخستگی‌ناپذیر «استاد منوچهرجمالی» درچهل سال اخیرکه با انگیختگی و درکی ژرف ازفرهنگ خود، و با نواندیشی ونوآوری، بنیاد فلسفه‌ی نوو انگیزشی ایران را بنانهاده وعبارت‌بندی نموده است، گام‌های بلندی دراین مسیربرداشته شده وتاکنون نیز تاثیر فراوان داشته است. از نمونه‌های آن، یکی قیام دلیرانه وبا پرهیز ازخشونت ِ دانشجویان پهلوان، در «هیجده تیرماه» دهه گذشته که با قساوت شدید حکومت اسلام سرکوبی شد ویکی نیز بانگ و آواز « جمهوری ایرانی » درهمین مبارزات وسرکشی ملت درماه‌های گذشته می‌باشد. آنانی که هنوز فکر می‌کنند این شعارتصادفی و به همین سادگی ویا تنها از روی نفی حکومت خونریز وجوان‌کش اسلامی پدید آمده، سخت در اشتباه هستند. درست بهمین خاطرنیز، بسرعت متولیان اسلام ومقلدین رنگارنگ و باصطلاح لائیک و سکولارشان را، وادار به واکنش و موضع‌گیری ساخت. با سخنی از «استاد منوچهرجمالی» این جُستاررا به پایان می‌رسانم:

« روشنفکران ِغیردینی، که رهبران فکری ِسکولارجامعه هستند، دربرابررهبران دینی( چه سنتی و چه نوگرای آن) ، ضعف ونالیاقتی وناشایستگی خود را در«انقلاب ضدمشروطه » سی ویکسال پیش، ثابت نمودند، واعتبارومرجعیت خود را به کلی نزد مردم ایران، ازدست دادند. بدینسان روشن شد که روشنفکران غیردینی، ریشه درخردمستقل وآزاد و درفرهنگ اصیل ایران ندارند. اینست که اکنون ملت، پشت به هردوگونه رهبری کرده است ، وبی این دورهبر، می‌خواهد باخردجمعی، برغم اشتباهاتی که  پیش میآید، سرنوشت خود را بسازد، واین نشان بلوغ ملت است.»

رضا ایرانی

« ایران با «جمهوری‌ایرانی» بر پا می‌خیزد» – بخش چهارم

« ایران با «جمهوری‌ایرانی» بر پا می‌خیزد»

بخش چهارم


« مقدس بودن زندگی درزمان یا «سکولاریته»؟ »

«جمهوری ایرانی» ِ فردا، بر شالوده «مقدس بودن زندگی درزمان» که بزرگترین ارزش فرهنگ ِانسان‌دوست وجهانی ایران است، برپا خواهد گردید.

انسان ایرانی، دیگر در میهن‌اش ، نه ‌برطبق «خواستِ» این اِلاه، و آن اِلاه، و نه ‌برطبق «خواستِ» این حزب  و آن گروه سیاسی، یا «راه‌بر» و امام و شاه، و یا شریعت اسلام،  و یا این و آن آموزه، که آنطورکه خود می‌خواهد، آنطورکه خود او «معین» خواهد کرد، آنطورکه بُن اوست،  «زندگی ِدرزمان» را بمعنای واقعی آغازخواهد نمود. زندگی درست آنزمان«اصالت» ِ به سرقت‌رفته‌اش را باز می‌یابد. ایرانی دیگر لزومی بر دور‌انداختن زندگی خود برای «حقیقتی الهی و آسمانی» نمی‌بیند چون از این پس، معیار ارزش زندگی‌اش، در «پیدایش» خود اوست، در شکوفایی بُن زندگی‌اش درخود، دراین گیتی است. او دست‌رد به‌آخرت ، به اراده و مشیت الهی و هرآنچه به نام»حقیقتی» فراسوی زندگی اوست، می‌زند. او تنها به ارزش زندگی، یعنی به پروردن و نگاهبانی زندگی، که چیزی جز دادن امکان پیدایش بُن زندگی ِتک تک افراد در گیتی نیست، می‌اندیشد. «زمان» برای او بریده و پاره شده نیست که دو گیتی با اراده‌ی «الاهی» خلق شود،  و یکی را «فانی»و «لهو و لعب» بنامد و یکی «رستگاری از گناه» باشد! « زندگی بخودی خود برای ایرانی مقدس است ». به سخنی دیــگر در ذهنیت انسان ایرانی این دگرگونی و جابجائی ارزش زندگی پدیدار گشته ویا دست‌کم درحال پدیدآمدن است که « زندگی در همین گیتی» و یا «زندگی عوامی» است‌که بزرگترین ارزش را دارد. این معنای سکولاریته است.
چرا ما اصرار می‌ورزیم که مفهومی ساده را دشوار سازیم؟ آیا این همه «هوچی‌گری» و فریاد «سکولار، سکولار» سردادن، تنها برای پوشانیدن از خویش‌ فکرنکردن است؟ یا تنها برای نادیده‌انگاشتن سترونی خود؟  وگرنه ما واقعا چه نیازی به این اصطلاح غربی داریم؟
هزاره‌ها ایرانیان « سکولار» بوده‌اند و سکولار می‌اندیشیدند و سکولار زندگی می‌کردند. تنها  این اصطلاح را بکار نمی‌بردند، و اساسا محتويات سياسي و اجتماعي و ديني خود را به گونه اي ديگر بيان می‌كرده اند. آنها برخلاف ما که امروزه بيشتر با مفاهيم سرو کا رداريم و تلاش‌در پُرسش واندیشیدن با مفاهیم می‌کنیم، در «تصاوير» می‌انديشيده اند، و یا به‌سخنی دیگر « صورت‌انديش و نقش‌انديش» بوده‌اند،  ولی اکنون ما این شيوه‌ی انديشيدن را، به نام «تخیل پردازی» و»خرافه» خوار مي‌شماريم، زیرا به ژرفای آن آشنا نیستیم.  غافل از آنکه این ما هستیم که در خرافات امروزی‌مان بسر‌می‌بریم، و تنها از آن خبر نداریم. البته درجهان امروز نیز، این نقش‌اندیشی نه‌تنها پایان نیافته، که کماکان ادامه داشته وگرنه این همه نقاشی و تصویر، و تابلوهای تبلیغات و تلویزیون و سینما، موردی نداشت. نمونه‌ای می‌آورم تا خواننده‌ ژرف‌بین با مقصودم آشنا گردد؛ مفهوم «خدا»، با تصویر «خوشه» برابرنهاده واندیشه می‌شد، دانه‌های این‌خوشه،  جمع و پیوستگی همه جانداران ومردمان گیتی، و یا «جانان» گرفته می‌شد وپیآیند این «نقش‌اندیشی»،  برابری واصالت همه‌ی دانه‌های این خوشه باوجود تفاوت‌هایشان می‌بود. دیگر آنکه، آزُردن دانه‌ای ازاین خوشه‌ی جانان،برابربا آزردن خود «خدا» شمرده می‌شد. خدا خوشه‌ای بود که به گیتی دگردیسی می‌یافت. خدا زندگی بود. امتداد وگسترش خدا درهرجانداری بود. اینست‌که بزرگترین «گناه» در این اندیشه، آزردن «زندگی» بود، یعنی آزردن« خدا »بود. این بود که ایرانی اندیشه « مقدس بودن زندگی را پدید آورد » اکنون پرسیدنی‌است با چه «مفهومی» امروزه می‌توان به این شفافی وهنرمندی، این «نقش‌اندیشی» را عبارت‌بندی نمود؟ آیا «خرافه‌ای» که چنین سراندیشه‌ای، پیآیند مستقیم و بلاواسطه‌اش باشد، ارزشمند نیست؟
آیا ساختن خرافه‌ای از «علم» و هر آنچه» علمی» دانسته شد، باصطلاح «علمی»ا‌ست؟ که سبب ‌شود تا با دستاویز قراردادن آن، روکشی برای سترونی ونیاندیشیدن ما گردد؟ برای نمونه از همین خرافه‌ها ، سرمشق‌قراردادن هرآنچه درغرب رخ داده‌ واز درون جوامع اروپائی و امریکائی تراوش کرده‌ است، می‌باشد. به‌جای انگيخته شدن به نوآفريني، و تحريك  نیروی آفرينندگی و زايند‌گی، تقلید و رونوشت‌برداری پیشه بیشترین روشنفکران ما، نه تنها کرداری شرم‌آور نیست که هنرهم بشمار می‌آید!!
از این گذشته، خوب می‌بینیم که هر اصطلاح و واژه وارداتی ِغربی، براحتی از سوی متولیان‌ اسلام بلعیده می‌شود و سپس چنان بلائی بسرش می‌آید که دیگر هیچ شباهتی به آنچه زمانی در اصل داشته ویا بوده، ندارد.
اسلام‌فروشان ویا باصطلاح » روشنفکران دینی » و » فیلسوفان دینی‌»،  بخوبی میدانند که این روشنفکران خودخوانده «سکولار-لائیک » ِهوچی ما، از خود، حرفی برای گفتن ندارند و بیشترین آنان، تنها دارای «آراء» و «ذخیره معلومات » ترجمه‌ای هستند وبه آن نیزمی‌بالند! اینست‌که همواره بساط شعبده‌بازی خود را بر‌پا می‌دارند و همه مفاهیم را در انبان گشاد وزشت اسلام راستین و»قرائت (چقدر این واژه نخ‌نماست!) رحمانی» ار آن می‌ریزند. آنوقت برخی از روشنفکران ِهوچی‌، برآشفته می‌شوند که مثلا چرا می‌گوئید «سکولار سیاسی!» وبرخی نیزبدین خاطرهم‌فکری، به‌وجد آمده و این یعنی که ابتکاری در اندیشه و کارشان نیست ومنتظرند تا اتفاقی رخ دهد ویا » فیلسوفان دینی » چیزی را گفته و اینان یا پاسخ دهند، یا بیانیه سردهند، امضاء پایش گذارند، تا زمانی دیگر، که دوباره چه پیش آید. تازه نام‌ش را هم می‌گذارند «روشنگری»!.
سال‌ها طول کشید تا معنا ومفهوم «مدینته‌ النبی» و «بیعت» با متولیان‌اسلام برایشان (آنهم هنوز برخی‌ از ایشان نه همه‌شان) «روشن» گردید، که اکنون نیز از سر، با شعار «جامعه سکولار» همان راه را می‌روند. باید دانست که «سکولاریزشن» یک روند است که با «گـُسست فکری» از «ایمان» به ادیان (مفهوم رایج دین) وایدئولوژی‌ها پدیدارمی‌گردد، ودر این روند، به همه باورها و آموخته‌ها و سنت‌ها و بديهیات، شك می‌ورزد.این گـُسست نه با ترجمه و نه با تقلید ازشعارهای افکار اروپائیان روی می‌دهد.

«تغيير انديشه، بايد به روان و ناخودآگاهي فرو بريزد. روان ما، تنها سطح انديشه ها و مسائل روز نيست، بلكه لايه هاي گوناگون تاريخ و پيش از تاريخ را هم در خود دارد، و توحش هزاران سال پيش نيز ميتواند در يك آن، وارد آستانه خود آگاهي شود، اين است كه ديده ميشود يك ملت در اوج مدنيت، ناگهان به قعر دوره توحش باز ميگردد. بسياري از چيزها كه در تاريخ نانوشته مانده، در روان ما، ناخودآگاه هست. انسان، مجموعه شگفت انگيزي از سده ها تحولات فرهنگي و فلسفي و ديني و هنري اش هست (استاد منوچهر جمالی) »
اگرما کمی با دل وجان ومغز خود، ودرفرهنگ خودمان بیاندیشیم، و بقول مولوی:
« کاریـز درون جـــــان تو، می‌بایـد          کزعاریه‌ها، تورا دری نگشاید
یک چشمه، که ازدرون تو می‌جوشد      به‌از رودی، که‌از برون می‌آید »

در می‌یابیم که به «عاریه‌ها» همانند اصطلاحات  «سکولار» ویا « لائیسیته‌ی» غرب، نیازی نیست و تنها نیازما، اندیشیدن درمفهوم «زندگی» و«زمان» درفرهنگ ایرانی است.
« زندگی مقدس است »، و‌ما دراین «مقدس بودن زندگی در زمان» ‌است که معنا می‌یابیم و نه در»آخرت» و نه در»جهانی دیگر» ! ونه در داشتن ایمان به الله ورسول و کتابش. دراین «مقدس بودن زندگی در زمان» که بزرگترین ارزش فرهنگ ایران است، می‌شود مرز خود را با همه قدرت‌ورزان وخدعه‌گران کشید و راه «بهشت»  دراین گیتی را گشود. دراین «زندگی» است که جان وخرد همه انسان‌ها ونه فقط موءمنان به اسلام، (ونه فقط هم‌حزبی‌ها وهم‌فکران، دوستان و…)  مقدس وارجمند می‌باشد. با این فرهنگ است که هیچ کسی بدون هیچ استثنائی، حق کشتن و آزار نخواهد داشت، هیچ کسی حق دادن «فتوای» قتل وآزار دیگری را نخواهد داشت و ، هیچ کسی حق آزار «خدا»، حق آزار «زندگی» را نخواهد داشت و سرانجام شمشیر وتیغ برنده‌اسلام برای همیشه در ایران‌زمین شکسته خواهد شد.
نیازما، اندیشیدن درمفهوم «زندگی ِدر زمان» درفرهنگ ایرانی است. این ساده‌اندیشی خواهد بود که کسی تصور کند با سکولاریته غربی، ویا آوردن  بند« جدایی حکومت از دین» اسلام و متولیان رنگارنگش، ازمیدان بدر خواهند رفت.
ما نیاز به اندیشه‌هائی داریم که «ریشه در خاک تیره» ِفرهنگ ایرانی داشته باشند و توانایی مقابله و وادار ساختن شریعت خونریزاسلام، در قرار گرفتن و پذیرفتن چارچوب ارزشهای فرهنگ انسان ‌دوست وجهانی ایران را داشته باشند. نه افکاری که هیچ رابطه ‌وپیوندی با ذهن و روان ایرانی ندارند ونخواهند داشت و در برابر تیع برنده اسلام، بناچار تاب نخواهند آورد.
«جمشید» یا «جم» نخستین انسان ایرانی، بُن زیبائی و مدنیت درفرهنگ ایران است چون اوست که هم زیباست (نام جمشید در اوستا = جمشید زیبا، هورچهر) و هم گیتی را زیبا می‌خواهد و سرانجام هم آنرا زیبا می‌سازد.(« به شهریاری جم ِدلیر، نه سرما بود ونه گرما، نه پیری بود، نه مرگ و نه…‌« اوستا- رام َیشت) از اینجا در می‌یابیم که زیبائی بُن و گوهر هرانسانی‌است چون آنچه بُن و گوهرو فطرت «جمشید» است، بُن و گوهرو فطرت هر انسانی درفرهنگ ایران است. افزون براین، چون نخستین انسان، همیشه بیان گوهر وفطرت هر انسانی بطور کلی است. درهمه ادیان ابراهیمی-نوری نیز چنین مقصودی ازنقش انسان نخست موجود هست، هرچند به چشم نیز نیآید. اینست‌که همه انسان‌ها رانده ‌شده ازبهشت، خوار وبنده وعبد ِ الله ویا یهوه وپدرآسمانی و یا اهورامزدای زرتشتی هستند وازخود هیچ اصالتی ندارند و با عربده «کرامت انسانی» شریعت اسلام هم، دارای اصالتی نمی‌گردند.
فردوسی در شاهنامه ودر داستان جمشید، اززبان او می‌آورد:

« جهان را بخوبی من آراستم        چنان گشت گیتی که من خواستم »

«آراستن» گیتی، آفریدن شادی‌ برای مردمان در گیتی‌است. اساسا پدید‌آوردن زیبائی، آفریدن احساس شادی وسرور درهر انسانی می‌باشد. زندگی درجهان، زمانی شادی‌آور است، که زیبا باشد و زیبا ساخته شود. این مفهومی‌است ویژه فرهنگ ایرانی، که چنین درکی از زندگی را هدیه می‌دارد.این بود که برای انسان ایرانی «جهان‌آرائی، شهرآرائی و کشور‌‌آرائی، و رامیاری» چنین مفهومی داشت، ونه واژه «سیاست» که ما امروزه بکار می‌بریم. خدایان ایرانی، همه خدایان زیبائی، جشن وشادی، و رقص وموسیقی بودند. «شاد وشاده» اساسا ازنام‌های زن‌خدا است.(نگاه کنید به آثار استاد «منوچهرجمالی») «رام» نیز زن‌خدا‌یست که نام و گوهرش نه‌ تنها جویندگی و شناخت (اوستا- رام َیشت: «جوینده نام من است») است که همچنین رقص و موسیقی است.
وحشت وترس آخوند، ازنو زنده‌گشتن ایده‌ی زن‌خدا رام  ِنی‌نواز است که گیتی را سراسر شاد وشاده می‌سازد. ما امروز به این سر‌انديشه‌های فرهنگ ایرانی براي بناي فلسفه انديشه نوين نیازفراوان و شدیدی داریم  و نه به مفاهیم خشک و وارداتی غربی و نه شریعت خونریز اسلام.

رضا ایرانی

« ایران با «جمهوری ایرانی» بر پا می خیزد » (بخش سوم)

« ایران با «جمهوری‌ایرانی» بر پا می‌خیزد»

(بخش سوم)

«زندگی اصل برتر است، نه دین »
«جدایی حکومت از دین در ایران »

رضا ایرانی
_________________________________________________________________________
در کعبه ز اسرار حقیقت  خبری نیست
این زمـــزمه از خانه خمّــار بلند است

«صائب»

جدایی حکومت از دین و سکولاریته، چیزی جز « نوزائی فرهنگی ایران » در پیکریابی نوین آن نیست. «جمهوری ایرانی» درست پیکر‌یابی چنین نوزائی‌است. «جدایی حکومت از دین» تنها آن یک بندی نیست که با آوردنش در قانون اساسی، دین را از حکومت جدا سازد. این خرافه‌ای بیش نیست که سالیان سال دست از سر روشنفکران ایرانی بر نمی‌دارد. نیاندیشیدن با مغز خود در باره مسائل و معضلات جامعه و تنها مصرف‌کننده اندیشه و دستاورد غرب گشتن، نه تنها نیاز جامعه ما را بر طرف نمی‌کند، که ما را هر چه بیشتر سترون می‌سازد. نیاز ما اینست‌که دریابیم با چه اندیشه و بنیاد فلسفی از نفوذ فکری و روانی لشکر چند سدهزارنفری آخوند و اسلام، بشود بدون کاربرد قهر و خشونت، در جامعه پیش‌گیری نمود.
باید دانست که با آوردن بند «جدایی حکومت از دین» در قانون اساسی، آخوند ساکت نخواهد نشست و از راه‌های دیگر و در فرصت مناسب جامعه را دستخوش قدرتورزی، انحصار‌طلبی، و کین‌توزی خود خواهد کرد. در مقابل، حکومت نیز با تکیه به  این بند «جدایی حکومت از دین» در قانون اساسی‌اش، در بکارگیری زور و خشونت، پرهیز نخواهد کرد.
پاسخ و حل نهایی این مساله، در گرو تغییر‌یافتن «تصویر خدا» در اذهان و روان‌ها است که تنها از عهده فرهنگ اصیل ایران ساخته است. فرهنگ اصیل ایران و نه آنچه که تا‌کنون به ما بعنوان فرهنگ ایران تلقین کرده‌اند، و نه آنچه الهیات زرتشتی به نام فرهنگ ایران عرضه کرده، فرهنگی است مردمی و جهانی. گوهر یا طبیعت این فرهنگ، « قداست جان و زندگی » است. جان و زندگی انسان، بزرگترین ارزش و ارج در گیتی است. در این فرهنگ هیچ حقیقتی و دینی، هیچ ایدئولوژی و دستگاه فلسفه‌ای، و هیچ آموزه و شریعتی بالاتر از این ارزش، یعنی مقدس بودن « جان و زندگی» انسان نیست. دراین فرهنگ، هزاره‌ها « دین » (=دائنا= داء+ نا)* معنای اصل زایندگی و آفرینندگی و موسیقی درهرانسانی را داشته است. با آئین میترایسم، ایده عهد و میثاق بر‌پایه‌‌ی «قربانی خونی» کردن و پیمان تابعیت وایمان به آموزه‌ و شریعت خاصی بستن، برای نخستین بار در اندیشه‌ی انسانی پدید آمد و سپس با تغییراتی چند، تحول به آنچه ما امروز بنام «دین‌های ابراهیمی» (یهودیت، مسیحیت و اسلام) می‌‌شناسیم، یافت. در واقع این‌ها نه دین بمفهومی که ایرانی از « دین » (=بینش آفریننده هر‌انسانی) داشته، که  ضددین و دین‌های ساختگی و جعلی هستند. تصویری که فرهنگ ایرانی از خدای هم‌گوهر انسان ، و خدایانی که انسان ایرانی هزاره‌ها، خود را امتداد و گسترش آنها‌ میدانسته، و برابر با آنها بوده، از بن و ریشه  با این ضد دین‌های تاریخی رایج تفاوت دارد. تصویر « خدا » در این فرهنگ وجودی «قدرتمند» و بریده و جدا از انسان نیست، که نیاز داشته باشد شخصی را «برگزیند»، تا بعنوان و‌اسطه به مردمان دستور دهد و آنها را بترساند، تا به او و واسطه‌اش «ایمان» بیاورند. تصویر « خدا » در این فرهنگ نیاز به «ایمان» ندارد. در این فرهنگ خدا « پروردگار » است چون خویش‌کاریش، مهر به انسانها، مهر به گیتی و نگاهبانی و پرورش زندگی است. اینست‌که داستان «سام و زال و سیمرغ» در شاهنامه، بیان این‌ چنین « پروردگاریست ». از اینروست که با بسیج نمودن این فرهنگ، دین‌های ساختگی و جعلی، خود بخود از حکومت جدا میگردند و ما نیازی به وارد کردن این شعار ترجمه‌ای «جدایی حکومت از دین»** نداریم.   ما در برابر شریعت و «دینی» که گوهرش قهر و تجاوزطلبی، خشونت و ترس و وحشت‌اندازیست قرار گرفته‌ایم. تهدید و آزار و کشتن، بنیاد شریعت و دین اسلام است که نه تنها خرد و روان هر انسانی را می‌آزارد، بلکه همچنین از آزار و ستم به حیوانات نیز پرهیزی ندارد. هر حقیقتی که انسان‌ها را بترساند و تهدید کند، دروغیست اهریمنی که به خود نام «حقیقت» داده ‌است. پس هر ایرانی حق دارد که برضد چنین حقیقتی و حکومتی، برضد هر آموزه و دین جعلی و شریعتی، به‌پا خیزد که می‌خواهد بنام حق یا حقیقت بر انسانها قدرت بورزد.

ایرانیان امروز، با مقاومت و دلیری در برابر این خشونت و وحشت‌انگیزی، در برابر این قهر و تجاوز اسلام، پایداری می‌کنند و می‌روند تا با «جمهوری ایرانی»، با فرهنگ انسان‌دوست خود، بن و ریشهء آموزه و دینی را که، گوهرش ستم و تجاوز و قهرورزی‌است، از جا بر‌کنند و «طرحی نو در اندازند». گوهر یا طبیعت فرهنگ ایرانی مقدس بودن « جان و خرد و زندگی» انسان است. هیچ قدرتی و قانونی، و هیچ خدایی و دینی، حق ندارد که جان و خرد و زندگی انسانی را بیآزارد.
«جمهوری ایرانی»  یک صفت خشک و خالی نیست، و بر خلاف تحلیل‌هـــای بیش از حد «علمی» برخی از روشنفکران، «جمهوری ایرانی» بیان و خواست ملت برپایه ارزش‌های فرهنگ ایرانی است. ما پیش از آنکه «جامعه اسلامی» باشیم ، «جامعه ایرانی» هستیم . اینست که بنای حکومت و جامعه ایرانی، باید نخست بر پایه‌ی ارزشهای فرهنگ ایران گذاشته شود. ما تا آنجا از اسلام یا هر دین یا ایدئولوژی یا فلسفه دیگر، می‌پذیریم که از صافی این ارزشهای مردمیِ فرهنگ ایران، بگذرد. این سخن بدین معناست که، الله و رسول و آخوندش هم، تنها بشرطی در « جمهوری ایرانی » پذیرفته می‌شوند که شمشیر و تیغ را شکسته و اصل «مقدس بودن جان و خرد و زندگی» را پذیرفته، و به آن پای‌بند گردند. این معنای جدا‌ گشتن حکومت از دین است.

در فرهنگ ایران، هم‌زیستی اجتماعی و حکومت، بر پایه خرد مردمان پیدایش می‌یابد و استوار می‌گردد. معنای این سخن آنست‌که مردمان از هر قوم و دسته و دین و مذهب، از هر ایدئولوژی و مرام و جنس و طبقه که باشند، با هم، بر اساس خرد و بینش خودشان در باره زندگی بعنوان برترین اصل و راه‌های بهبود آن در اجتماع خود در این گیتی اندیشه می‌کنند و حکومتی را که طبعا پیآیند چنین هم‌پرسی و هم‌اندیشی‌شان است، پدید می‌آورند. پس خویشکاری چنین حکومت برآمده از هم‌پرسی و هم‌اندیشی‌ مردمان، پاسداری و پرستاری از جان همه‌ی انسان‌ها می‌گردد. در چنین حکومتی، همه مردمان برابرند چون همه دارای یک جانند. جان هر انسانی آمیخته با جان دیگریست واین هم‌جانی مردمان، اصل این برابریست. مهرورزیدن به همه جانها، پیآیند مستقیم این اندیشه‌ی « مقدس بودن جان وخرد و زندگی» است.  این «مهر»، تعهد هرانسانی برای رفع آزار و گزند، از همه جانها و دادن شادی به همه‌ی جانهاست .
مهر ایرانی، یک اندرز و یا نصیحت نیست بلکه پای‌بندی به یک ارزش انسانیست.

بنی آدم اعضای یـکدیگرنـــــد که در آفرینش زیک گوهرند
چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قـــرار
«سعدی»

سعدی با این سخن، به ما چه می‌گوید؟ او می‌گوید همه انسانها،(نه فقط انسان ایرانی) بهم پیوسته‌اند، زیرا همه  از یک طبیعت، از یک گوهر و از یک جان یا جانان هستند و ما نمیتوانیم به خودی خود شاد و بیدرد باشیم . ما زمانی از درد رهایی می‌یابیم و شاد می‌گردیم که همه‌ی جانها از درد، آزاد شوند. این نکته‌گویی شاعرانه سعدی نیست،
این تفکر و سرمایه فرهنگی ایرانی‌است، که او عبارت‌بندی نموده است و شوربختانه، به جد گرفته نشده و هنوز نیز به جد گرفته نمی‌شود چون اندیشه‌ای ایرانی‌است و سخن فلان اندیشمند اروپائی یا امریکائی، و یا آخوند اسلامی نیست!
اندیشه‌ای که در آن فرد، فقط میتواند در آخرت، و در جنت به سعادت برسد، ساختهء دروغین ادیان ابراهیمی‌است و درست در تضاد و رو‌یارویی با فرهنگ ایرانی‌است.  مقدس بودن جان ، انسان را متعهد میسازد که برای واقعیت‌یابی این ارزش انسانی، در همین گیتی بکوشد . «گیتی‌آرایی» در فرهنگ ایران، یعنی گیتی را آباد و شاد ساختن، یعنی زندگی و خرد مردمان را شیرین و شاد ساختن. اینست‌که مقدس بودن جان و زندگی ، مفهوم دیگری از«قداست»  را به میان می‌آورد که در ادیان ابراهیمی ناشناخته و نامفهوم است.  با ژرف شدن در این سراندیشه، بخوبی می‌توان دید که این خود یک ایده‌ی اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، و حقوقیست. چــرا؟  چون با مقدس بودن جان، ازیکسو هم می‌بایست با نرمی و مهر با همه جان‌ها و زندگان رفتار نمود و هم، در نگهبانی و پاسداری از جان و زندگی و خرد، از سوی دیگر،  با سرکشی و پیکار دربرابر قانونی و حکومتی و حاکمی ایستادگی کرد، که آزارنده جان و خرد انسانیست. این فرهنگ اصیل ایران است.
اکنون پرسیدنی است که آیا هیچ حقوقدان ایرانی آزاده‌ای، تاکنون به این ایده اندیشیده، تا به آن عبارت‌بندی حقوقی بدهد؟ آیا حقوقدان ایرانی می‌بایست همه وقت خود را بیهوده صرف بیرون آوردن «دموکراسی» از اسلام یا روشن‌تر بگویم، «دموکراسی» را در اسلام جا‌سازی نماید! و آخوندی بر آخوند دیگر را ترجیح دهد و برگزیند، چونکه خدعه‌گر ماهر‌تریست؟ آیا روشنفکر آزاده ایرانی‌، نبایست با ایستادن بر روی پاهای خود، با اندیشیدن با مغز خود، به پیدایش و رشد فردیت در جامعه یاری رساند، نبایست با همهء نیرو و توانش، این اندیشه فرهنگ خودش را از نو واتابد و گسترش دهد و کوشش کند تا آنرا در دل و روان هر ایرانی از سر شعله‌ور سازد؟ یا آنکه از آخوندی خدعه‌گر، تمنای صدور فتوای «لغو حکم اعدام» را نماید؟
آیا از بام تا شام فریاد  «اعلامیه حقوق بشر» را سردادن و ترجمه کردن، ما را دارای حقوق بشر می‌کند؟ آیا این «حقوق بشر» به یکباره و ناگهانی شروع به باریدن از آسمان اروپا نموده است؟

براستی «حقوق بشر» چگونه پیدایش می‌یابد؟
اساس  تجربه حقوق بشر بر محور فردیت هر انسانی است. بدین معنا که فردیت برترین اصل است. فرد و فردیت مطلق می‌گردد. از این زمان ببعد، بزرگترین سازمان سیاسی جامعه یعنی حکومت، و هم‌چنین سازمان دینی، نسبت به این فردیت مطلق،  نسبی می‌گردند. افزوده بر این، از آنجا که دیگر این فرد، « خود » را سر‌چشمه بینش و معنای هر‌گونه معنویت می‌داند،  یعنی خود را میزان و اندازه هر چیزی می‌داند، پس دستگاه و سازمان دینی دیگر حق مداخله در زندگی، و یا معین‌‌کردن هدف و سعادت این فرد را ندارد. اینست‌که گفته می‌شود «دین امر خصوصی» افراد می‌گردد. نه اینکه هر کسی می‌بایست در خانه‌اش و در خلوتش به دینداری بپردازد! افکار ترجمه‌ای، که ویژگی انگیزشی خود را، برای اندیشیدن ما از دست بدهند،( چونکه ژرف‌اندیشی نمی‌شوند) بیش از پیش ما را سترون و عقیم هم می‌سازند. اینست‌که این افکار فقط جذاب و دلربا باقی می‌مانند. می‌بایست مفهوم «حقوق بشر» و فردیت را خوب فهمید و درک نمود، و نه اینکه اسلام را رها کرد تا کار » خصوصی» افراد اجتماع باشد! اگر به مومنی گفته شود، دین «امر خصوصی» است، او هرگز نخواهد پذیرفت.
مفهوم «حقوق بشر» و فردیت آنست‌که « من » (=بهمن، من‌به، اندی‌من، هومن) فردی هستم که نه اسلام، نه مسیحیت نه زرتشیگری، و نه هیچ دین دیگری، حق معین‌کردن مرا ندارد. هیچ سازمان دینی حق دخالت‌کردن در امور زندگی من را ندارد که تعیین کند «خیر و صلاح» من چیست، که ایده‌آل من «آخرت» است، که «قیامت» و زندگی پس از آن «سعادت» من می‌باشد! این « من » هستم که خود را معین می‌کنم. این « من » هستم که اندازه هر چیزی می‌باشم. « من » هستم که معین‌کننده قانون می‌باشم. این « من » جمشیدی هستم که سر‌چشمه و تعیین‌کننده حکومت می‌باشم. از این‌پس، دستگاه و سازمان دینی، کشیش و آخوند، ویا هر متخصص شریعتی، تنها می‌تواند به من بعنوان پیشنهاد و نه «امر به معروف و نهی از منکر» کردن، اندرزی و نصیحتی، ویا سفارشی بنماید. پس «اخلاق» دیگر یک مساله سفارشی می‌گردد ونه «امری». اینست‌که شریعت با همهء زائده‌هایش از جمله «ولایت فقیه» به کناری نهاده می‌شود. من، از هر حکومت و دینی که بخواهد زندگی‌ام را تعیین کند، نه تنها سرپیچی می‌کنم، که بر ضد آن حکومت و دین همانند « کاوه » قیام می‌کنم. این معنای » خصوصی» شدن دین است و دموکراسی نیز بر‌پایه فردیت انسان مستقل استوار است.  اساس فردیت با نوشوی گره‌‌خوردن و جفت‌گشتن است. خرد بهمنی اصل مرجعیت و جوینده هر انسانی و بن این نوشوی است.
با سراندیشه « قداست جان‌و زندگی» است که حکومت و سازمان دینی تابع ارزش‌های فرهنگ اصیل ایران می‌گردند. و با «جمهوری ایرانی» که بر شالوده فرهنگ اصیل ایران بنا خواهد شد، هر فردی، سرچشمه بینش شناخته میشود، و نیازی به «سکولاریته و لائیسیته»، نیازی به «جدایی حکومت از دین» نخواهد بود.

– این جستار دنبال می‌شود.
* اوستا
Separation of Church and State * *

« ایران با «جمهوری ایرانی» بر پا می خیزد » (بخش دو)

« ایران با «جمهوری‌ایرانی» بر پا می‌خیزد»

(بخش دو)

رضا ایرانی

_________________________________________________________________________

هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو
کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست
«حافظ»

با در نظر داشتن راهنمایی برخی خوانندگان گرامی، ناگزیر از اشاره به دو نکته هستم: یکم اینکه مطلب به شکل فشرده آورده می‌شود و همه گستره‌ها را در نوشتاری‌کوتاه که از حوصله خواننده فراتر نرود، نمیتوان آورد. دویم آنکه، ما نیاز داریم ‌تا ‌به مسایل آورده شده، با دقت و ژرف‌نگری ‌بیاندیشیم تا ضمن درک‌ مطلب،‌ دچار برداشت (یا‌برداشتهای) نادرست از نوشتار، نگردیم. پس‌گمان نمی‌کنم تاکید بر ساده‌‌نویسی بیشتر، چاره‌ساز باشد.

******

در بخش نخست آوردم که آنچه ایران را به سوی رستاخیز‌فرهنگی پیش می‌راند چیزی بجز بیداری بهنگام خرد‌خفته مردمان‌اش نیست که میرود تا «حقانیت حکومتی» خویش را از ضحاکان زمانه بازپس گیرد. این خرد بیدارگشته بنابر فرهنگ ایران خردی‌است ضد قهروخشونت، و خردی‌است اندیشنده و سامانده. با این خرد است که جامعه و حکومتی پدیدار می‌گردد که در آن جان و زندگی همه مردمان، از هر قوم و نژاد و طبقه‌ای، با هر زبان و اندیشه ومرامی از گزند و آزار محفوظ می‌ماند. ‌ در فرهنگ اصیل ایران، این خرد سه ویژگی‌ بنیادین داشته، که یکی جویندگی و آزمون‌گری است، دیگری نگاهبانی و دور داشتن جان از اصل آزار است. بقول فردوسی در شاهنامه: «خرد چشم جان‌است چون بنگری»  و سومین آن،  سامان‌دهی ونظم‌دهی در زیبایی ‌است.
اکنون کوشش خواهم کرد تا به این ‌بپردازم که:
1. این گزندناپذیری زندگی و جان وخرد انسان به چه معنایی است؟
2. چرا با «جمـهوری ایـرانی» این اصل «گزندناپذیری» یا «مقدس» داشتن زندگی و جان ‌و خرد انسان برپا  می‌گردد.

جامعه‌ای آزاد است که درآن «تفاهم همگانی» به‌کردار اصل فراگیرنده اجتماع، پذیرفته شده است و همواره تقویت می‌گردد. جامعه‌ای آزاد است که افرادش امکان پدیدار نمودن گوهر خود را داشته باشند. روند پیدایش گوهر‌ی هر انسانی، و امتداد و گسترش آن و یا به سخنی دیگر، فراهم کردن چنین امکانی یا پیدایشی، درست معنا و مفهوم واژه «آزادی» است. با  این برداشت که استوار بر فرهنگ ایرانی‌است، ما تعریف و درک مثبتی از آزادی ارایه می‌دهیم. آزادی، همیشه در آزادی امکانات ما است. ما تنها در برگزیدن چند امکان داده شده و یا موجود، آزادی را تجربه نمی‌کنیم و این هنوز آزادی نیست، بلکه ما زمانی آزاد ‌هستیم که خود بتوانیم امکان نوینی پدید آوریم ویا امکانی به سایر امکانات پیش بیافزاییم و دامنه امکانات‌مان را گسترش دهیم. برای نمونه، ما نه تنها  باید این حق را داشته باشیم که از بین «ادیان» و مکتب‌های فلسفی و فکری موجود در جامعه انتخاب نماییم بلکه با تاسیس دین تازه، و یا فلسفه تازه و یا اندیشه نو  و دیگری در جامعه، امکانات گزینش خود را نیز افزایش دهیم. ما زمانی آزادی را تجربه می‌کنیم که بتوانیم از چنین حقی بر‌ خوردار باشیم. به سخنی دیگر ما خود اصل ابتکار و مبتکر باشیم. همچنین جامعه و حکومتی مستقل است و یا دارای استقلال خواهد بود که «خودش»، «خودش» را زاییده باشد. که «خودش»، «خودش» را تعیین کرده باشد، یعنی اصالت داشته باشد. چنین جامعه‌ای خودش، خود را معین می‌نماید ، پس بر پاهای خود می‌ایستد و تصمیم می‌گیرد، از اینرو تابع کسی و قدرتی نخواهد بود. این همواره حق همیشگی مردمان چنین جامعه‌ای است و آنرا به هیچ مرجعیتی و هیچ قدرتی، هیچ حزب و سازمان و رهبری، واگذار نمی‌کند. ملت هیچ‌گاه با کسی پیمانی بر اساس واگذاری این حق همیشگی خود، نمی بندد و نخواهد بست. حکومت همیشه از ملت سرچشمه می‌گیرد. این تنها راه آزادی در ایران است. حکومت می‌بایست تنها یک سرچشمه داشته باشد وآن سرچشمه ، «ملت» ایران است. نه الله، نه اسلام و نه امام یا ولی فقیه.
مرجعیت حکومتی* بنابر فرهنگ اصیل ایران، از «بهمن» است که خرد سامانده در هر انسانی‌است، پس هر انسانی سرچشمه حکومت است.  برخلاف آنچه برخی می‌پندارند، «جمهوری ایرانی» چنین محتوایی را با خود پدیدار خواهد ساخت. از دید من، برپایی چنین جمـهوری یا نظام سیاسی‌و اجتماعی و حقوقی و اقتصادیی، بدون محتوای فرهنگ ایرانی، امکان‌پذیر نخواهد بود.
پیدایش و فراهم‌آوردن امکانات شکفتن گوهر هر‌انسان ایرانی، نیازمند گرامی‌داشتن و گزندناپذیر دانستن «جان و خرد و زندگی» همه انسان‌هاست. اصل مقدس دانستن جان و خرد و زندگی مردمان، بزرگترین و والاترین اصل فرهنگی ما ایرانیان است.
واژه « مقدس »** در فرهنگ ایرانی بار «دینی-مذهبی» نداشته بلکه بیان گزندناپذیری جان است.
من با یقین فراوان تاکید دارم که ایرانی اگر بتواند آتش این سراندیشه و گرانیگاه فرهنگی‌اش را برپا و شعله‌ور سازد، مسایل هزاره‌ای و کنونی‌اش را نه تنها پاسخ خواهد داد، بلکه به همسایگان خود و سایر جهانیان هدیه‌ای ارزشمند تقدیم می‌دارد.
بزرگترین مسـاله ما، نگاهبانی و پرورش جان‌ها و خرد مردمان بوده و هست.  بزرگترین مسـاله ما، باهم زیستن در نیآزردن جان و زندگی‌ست. بزرگترین مسـاله ما، دور داشتن آزار و دفع گزند از هر جانی است. بزرگترین و مهمترین خویشکاری جامعه و حکومت،  نگاهبانی و پرورش جان‌ها و خرد مردمان بوده و هست. مسـاله ما، اندیشه قدرت نیست، بلکه مقدس دانستن جان و زندگی و خرد مردمان است. مسـاله ما، اختلاف بر سر زبان فارسی و «نژاد» نیست، بسیاری از واژه‌های ما در زبان‌ وگویش‌های دیگر فرهنگ ایرانی زنده و پویا هستند پس  مسـاله ما، ترک و عرب و  فارس نیست. مسـاله ما،  «دین» و مذهب کسی نیست. آزار است که بزرگترین گناه در فرهنگ ایران است، نه نداشتن ایمان به یک الاه.

مباش در پی آزار و هر چــه خواهـــــی کن
که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست

«حافظ»

جامعه و حکومتی که تابع این اصل شد و همه نیروهایش را در خدمت این پرنسیب قرار داد ، دیگر هیچ هراسی به خود راه نخواهد داد. اکنون ایران‌زمین نیاز به انسان‌های دلیری دارد که به این ایده، به این بذر آینده‌زا بیندیشند و به پیایند‌های ژرف آن خیره شوند و آنرا به میان همه ایرانیان برند. ژرفای این سراندیشه کهن فرهنگ ایران در روان و ضمیر هر ایرانی نهفته است. اینستکه داستان «سام و زال و سیمرغ» در شاهنامه، برای هر ایرانی منش و نماد «حقوق بشر» است. هر ایرانی تنها با مقایسه این داستان با داستان ابراهیم و اسماعیل که پیکریابی منش، و معین کننده همه ادیان ابراهیمی‌است، و ایده قربانی کردن برپایه ایمان رابنا ‌می‌گذارد، بخوبی در می‌یابد که فرهنگش از چه منش انسانی برخوردار است. ما نیازی به وارد کردن چند ماده بعنوان » حقوق بشر» و سرمشق قراردادن آنها نداریم. اکنون می‌پرسم کدامین روشنفکر ایرانی ‌تاکنون به این داستان، به این سخن حافظ و یا دیگر اندیشمندان ایرانی پرداخته تا (گسترش معنای آن سخن پیشکشش!) از نو فلسفه و اندیشه ایرانی را عبارت‌بندی کرده و آن را از نو پدید آورد؟
آیا براستی اندیشه ایرانی سترون است؟  » دین خوست «؟ توانایی ندارد؟ دچار «استبداد آسیایی و شرقی‌»است؟ همه این بدبختیها از » کم آبی ایران » ‌است؟ و یا ناشی از»توطئه» قدرت‌های بیگانه! آیا همین ایرانی نبود که درست در 160 سال پیش، جنبش بزرگ بابیان را در میهن ما بر‌پا نمود و اساس تفکر شیعه را به چالش کشید و لرزه بر وجود آخوندهای آن دوره و کینه‌توزی‌شان را تا به‌امروز سبب گردید؟
کدامین نقاش ایرانی کوشش نموده تا این داستان را بار دیگر در پیش دیده ما رنگ آمیزی نماید؟
کدامین آهنگ‌ساز ایرانی، نغمه‌ای از این داستان را با گوش ما همراه کرده است؟
کدامین نمایش‌نامه نویس، فیلم‌ساز ما، این داستان را دوباره برروی صحنه آورده است؟
مسـاله ما چنان که گفته شد، پاسداری و نگهبانی از جان و خرد و زندگی هر انسانی در گیتی‌است. حال این جان و زندگی، جان و زندگی‌یه مومن باشد یا کافر، مذهبش سنی باشد یا انواع و اقسام شیعه‌گری، بابی باشد یا بهایی، یهودی باشد یا زردتشتی، مسیحی باشد یا یار‌سانی، کمونیست یا شاه‌پرست، بودایی یا آینده‌نگر، مدرن یا پست‌مدرن، بلوچی باشد یا کرمانی، آذری یا خراسانی، کرد باشد یا عرب، تهرانی یا شیرازی، بی خدا یا با خدا…

تا کی دارم عشق نهان در دل خویـــــــــش
مقصود رهم تویی، نه دین‌است و نه کیش!

«عین‌القضات همدانی»

«جمـهوری ایـرانی» در راه، بر اساس قانون اساسی اداره خواهد گشت، که موسسانش یعنی مردمان، نخستین اصلش را با «جان و خرد و زندگی هر انسانی از گزند محفوظ است» برقرار و آغاز خواهند نمود.
مسـاله ما صندوق رأی نکبت‌زده حکومت اسلامی نیست. مسـاله ما باز‌گشت به دوران بزرگترین جلاد تاریخ ایران یا جابجایی چند مهره نطام اهریمنی اسلامی نیست.  همچنین، مسـاله ما باز‌گشت به مقطعی از تاریخ ایران هر چند با «شکوه» و یا بازگشت به هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان، آنچنان که برخی می‌پندارند، نیست. مسـاله ما، نوشدن از بن آفریننده و بذرهایی در گذشته‌است که آینده ‌زا است و بن بر‌پایی نگاهبانی جان و خرد و زندگی انسان‌ها از آزار است. این پایه و اساس حقوق بشر «جمـــــــهوری ایــــــــــرانی» است.
آری، ما نیاز به وارد کردن مواد » حقوق بشر» نداریم، ما نیاز به شناخت فرهنگ اصیل خود داریم. روشنفکران ما هنوز تفاوت فرهنگ و تاریخ را در نیافته‌اند. تاریخ ایران، فرهنگ ایران نیست، تاریخ ایران را قدرتمندان و زور‌گویان پدید آورده و نوشته‌اند.

سرو از فکر لباس عاریت آسوده است
جـــامه از پیــکر بروید مـــــردم آزاده را

«صائب تبریزی»
افکار و عقاید و ایده‌های غرب، هر چند زیبا، هر چند ارزنده، پیوندی نا‌گسستنی با روان و ضمیر انسان غربی دارند. برای اشاعه و ترویج افکار و ایده‌های غرب در ایران، ما نیاز به وارد کردن فرهنگ غربی نیز خواهیم داشت. بزرگترین اشتباه روشنفکران ایران از مشروطه تا کنون، در غلتیدن به این کژفهمی و دوری گزیدن از فرهنگ ایرانی بوده است. اینان همه چیز را به‌کردار واردات وصادرات می‌یابند. مساله خواندن و از بر نمودن چند مقاله و کتاب و نام نویسنده و سپس روایت آنها نیست!،  بلکه در گام نخست، پس از گوارش درست این ایده‌ها، نقش انگیزندگی آن‌هاست که برای ما اهمیت دارد. مساله آبستنی از افکار ارزشمندی‌است که در هر کجا یافتیم با آن بتوانیم خود را از نو بیآفرینیم. این با دنباله‌روی و همانندشوی متفاوت است. این همان تقلید است هر چند «مراجع تقلید» عوض شده باشند. اما، ایستادن بر پای خویش، یعنی زایش خود از خود، معنا و مفهوم رستاخیز فرهنگی‌است. همانطور که در بخش نخست نیز اشاره کردم، ایده «جمهوری ایرانی» یک فرم وارداتی بهمراه چند یا چندین سازمان اداری حکومتی و یا شکل فرمالیته آن نیست، مهم محتوای این جمهوری است.
این جمهوری منهای محتوای فرهنگی ایرانی‌اش، پاک دستخوش قدرت‌ورزی گرگ‌های در پوست میش رفته می‌گردد. «جمهوری ایرانی‌« فردا، اصل برابری جـــــــــان‌ها را شالوده، و نگاهبانی و پرورش جان‌ها را، اولویت خود می‌داند نه ایمان آنها . فرهنگ ایران به‌دنبال رستگاری انسان‌ها نیست. فرهنگ ایران به‌دنبال پرورش جان و خرد آنهاست. همه‌گان، بدون هیچ استثنائی می‌بایست اصل «گزندناپذیری» جان و خردو زندگی مردمان را بپذیرند و تابع این اصل باشند.
مفهوم  این سخن چیست؟
معنای این اصل فرهنگی ایران آنستکه:

1. » امر به معروف و نهی از منکر» درکل بی‌اساس خواهد شد و دیگر وجود نخواهد داشت.
2. هیچ‌کس و  هیچ‌ قدرتی، حق فتوا دادن به قتل، تجاوز، آزار و کشتن را نخواهد داشت.
3. تیغ و شمشیر نه تنها از دست آخوند، که از دست همه احزاب و سیاست‌‌مداران (چه در قدرت و چه خارج از آن) گرفته خواهد شد.
4. جهاد در راه «دین» و عقیده از همه گرفته خواهد شد.
5. خودی و نا‌خودی، کافر و مومن، دیندار و بی‌دین و اساسن چنین مفاهیمی، جایی در جامعه نخواهند داشت.

«جمهوری ایرانی‌« با هیچ‌کس و با هیچ قوم و آیینی و ملتی، دشمنی و ستیز نخواهد داشت و همه انسان‌ها را گرامی و ارجمند می‌دارد.

در بخش بعدی نوشتار به « جدایی دین از حکومت » خواهم پرداخت.

(STATE AUTHORITY) *

(UNTOUCHABLE) **

ایران با «جمهوری ایرانی» بر پا می خیزد (بخش نخست)

« ایران با «جمهوری‌ایرانی» بر پا می‌خیزد»

(بخش نخست)

رضا ایرانی

_________________________________________________________________________

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

«حافظ»

جنبش نوشوی ایران آرام آرام در پی سرپیچی و قیام دانشجویان در 18 تیر چند سال پیش، اکنون با به زبان آوردن مهم‌ترین خواست اساسی‌اش، رستاخیز ایرانی را با بانگ رسای «جمهوری ایرانی»  به گوش همگان رسانید. بدین ترتیب به روشنی با قدرتمندترین فکر حاکم بر جامعه مرزبندی نمود و به شیوه ای آشکار با آن گلاویز شد. هرچند اهمیت این رخداد، از دید طیف وسیعی از روشنفکران خواسته یا ناخواسته پنهان ماند، اما اکنون وحشتی بزرگ نه تنها حکومتگران اسلامی و سرکوبگران درنده‌اش، بلکه همه‌ی آنانی را که با چهره‌ای دروغین و چنگ واژگونه زدن، همواره کوشش نموده‌اند که در برابر این نوزایی فرهنگی ایران ایستاده و آن را از جنبش باز داشته و به راه‌های دیگر بکشانند، فرا گرفته است. نشانه‌های این وحشت چه درایران و چه در خارج از کشور آنقدر آشکار هستند که من در اینجا نیازی به اشاره به آنها نمی‌بینم چرا که خواننده‌ی ژرف‌بین بطور یقین از آن آگاه است. اکنون که می‌بایست بحث وگفتگو و سنجشگری در ابعاد گستـرده، بر محور این برآمد اراده ملت پدید آید و شعله‌ور گردد، باز هم بازار «انشاءنویسی» و آویزان شدن طیف باصطلاح سکولار جمهوریخواه!  به این و آن آخوند خدعه‌گر، هم چنان گرم هست. این نیز نشان همان وحشتی است که از آن سخن رفت.

من در این نوشتار و نوشتارهایی که بدنبال خواهد آمد کوشش خواهم کرد تا ویژگی‌های
این رستاخیز که در مفهوم «جمـهوری ایـرانی» عبارت‌بندی شده و پیکریابی به خود گرفته‌است را بررسی نمایم.

******

ایرانی دیگر به تجربه پی برده‌است که فرهنگ اصیل ایران و نه شریعت اسلام، هویت اوست.
از اینرو امروز ما با جنبشی روبرو هستیم که پایه‌هایش بر چنین درکی استوار است. ایرانی در این نوشدن، در این رستاخیز فرهنگی، در پی آن نیست که همانند دیگری بشود و یا الگویی از پیش تعیین شده را دنبال کند، بلکه اکنون بخوبی با مفهوم رستاخیز آشناست و دریافته که باید «خود» شود و «خود» آینده‌اش را معین سازد. «آینده»، راه از پیش ساخته شده و همواری نیست که تنها ما نیاز داشته‌باشیم آن را بپیماییم تا به مقصد برسیم! بلکه این ما هستیم که آینده را می‌بایست با خرد اندیشنده و سامانده خود بسازیم. هدف از پیش تعیین شده، چیزی جز سترونی نیست. به سخنی دیگر، ایرانی دیگر هیچ مرجعی، هیچ رهبری، هیچ آخوندی، هیچ حزبی و هیچ ایدئولوژی و مرامی را که قصد تعیین او را داشته‌باشد به رسمیت نمی‌شناسد. او خود را بالاترین مرجع می‌داند. اوست که با خرد جوینده‌ی خود، معین سازنده‌ی خویش است. اوست که هدف سیاسی و اجتماعی خود را تاسیس می‌کند. او خود مؤسس است، نوآور است، (یا به زبان آخوندی «بدعت»‌گذار است) ابتکار از اوست. ایرانی مسایل سیاسی، اجتماعی، حقوقی خود را باید با ابتکار خود حل نماید. مساله ما برخلاف آنچه گفته شده و هنوز از سوی مقلدین رنگارنگ تبلیغ می‌شود، همواره معین نمودن خویش بوده‌است و امروز از سر، ما گرانیگاه اندیشه‌های مردمی وجهان‌آرایی در گیتی را در همین فرهنگ اصیل  ایرانی خودمان می‌دانیم و می‌یابیم. نه دراسلام، و نه در چند اندیشه‌ی بریده‌شده از غرب، تازه آن هم به شکل نجویده و نگواریده و هضم نشده، که تنها قورت داده‌شده‌است! درست سی سال پیش، کمبود چنین یقین به خود، قادسیه‌ی دیگری را پدید آورد و سبب چیر‌گی اهریمن شد.
این اصل فرهنگ ایران است که مردمان با اندیشیدن و خرد سامانده‌ی خود به کردار، بالاترین مرجع اندازه گذار و اندازه‌گر هستند. انسان ایرانی خود اندازه و سرچشمه‌ی بینش، حکومت و قانون است و نیازی به هیج کتابی هر چند «آسمانی»، به هیچ دین و شریعتی هر چند «مقدس»، به هیچ امام و رهبری ندارد. درست برخلاف آن دسته از روشنفکران مقلد ایرانی، که مراجع تقلیدشان غرب و اسلام و آخوند بوده و هست، رستاخیز ایران بر پاهای خود برمی‌خیزد و سرچشمه‌اش یقین به خود و فرهنگ مردمی‌اش است. هر انسان ایرانی با خرد ضد خشم بهمنی خود(بهمن اصل ضد خشم و ضد قهر است)، بخوبی  این توانایی و نیرومندی را دارد که خود، جامعه و حکومت‌اش را معین نماید.

پرسش اساسی این است که چه کسی مرا معین می‌کند؟
هر که من را جز من معین نماید، هم اوست که بر من حکومت خواهد کرد. سراندیشه‌ی کهن «حکومت و جامعه بر شالوده‌ی خرد مردمان» زاییده‌ی فرهـــنگ اصـــیل ایران می‌باشد که درتاریـــخ ما، فرصت پیکریابی و تحقق یافتن، بخاطر دلایل گوناگونی که در بخش‌های دیگر این نوشتار به آنها خواهم پرداخت، نیافت. از این رو ایده‌آل انسان ایرانی همواره «جمشید» بوده و هست. در تصویر جمشید است که حکومت و جامعه‌ای پدید می‌آید که خرداد (اصل خوش زیستی در گیتی، در زمان = سکولاریته) و امرداد (اصل دیرزیستی) به کردار تحقق می‌پذیرد.

جهــــــــان را بخوبی من آراستـــم
چنان گشت گیتی که من خواستم
(شاهنامه از زبان جمشید)

اینستکه امروز، ایرانی همان تصویری را که در فرهنگش از «جمشید» دارد، بیان و پایه‌ی نوزایی خود می‌داند. باید این را دانست که هر نوع حکومت و نظامی، هر قانون و فلسفه‌ای و هر علم و اخلاق و دینی، تصویری نهفته از انسان در خود دارد که با برجسته ساختن و با آشکار نمودن آن، می‌توان دید که انسان را به چه شکلی می‌خواهد درآورد و یا چه شکلی می‌خواهد به انسان بدهد.
گرچه این تصویر از دیدها پنهان می‌گردد، اما همواره کارگذار باقی می‌ماند. تصویر آدم و حوا، معین کننده پیروان ادیان ابراهیمی است. با این تصویر، خرد مردمان پایمال و سرچشمه بودن حکومت وجامعه، از آنان گرفته می‌شود. اینستکه همه تبدیل به «امت» و «صغیر» می‌شوند و نیاز به «قیم»، از این راه هموار می‌گردد. پس باید برای رفع این مشکل با الله و پیغمبرش پیمان تابعیت و بندگی، با ایمان آوردن، بست و خود را زدود و «هبوط» کرد.
اما با «جمهوری ایرانی» تصویر دیگری از انسان ایرانی، که سرچشمه بینش است پیدایش می‌یابد که می‌خواهد نظم سیاسی، اجتماعی، حقوقی و اقتصادی خود را پدید آورد. اینستکه رستاخیز فرهنگی، همیشه از نو زاییدن خود از خود است.

«جمهوری ایرانی» آتش نهفته در زیر خاکستر اسلام و عقاید و ایدئولوژی‌های خانمانسوز سد سال گذشته‌است که در حال زبانه‌کشی است. و دیری نخواهد پایید که پیکریابی سیاسی، اجتماعی، حقوقی و اقتصادی خود را بنا برفرهنگ خرمدینی ایران، بر شالوده و سامان حکومت فراسوی عقاید، فراسوی کفر و دین، استوار و پدیدار خواهد نمود.
«جمهوری ایرانی» امکان واقعیت بخشی به ایده‌ی سرکوب گشته‌ی هزاره‌ای ایرانیان است. مساله، «انتخابات» حکومت اسلامی نیست! صغیرکه هیچــگاه قیم خود را تعیین نمی‌کند. ما زمانی می‌توانیم انتخاب کنیم که حاکمیت داشته باشیم و» صغیر» نباشیم. زیرا آنکه انتخاب می‌کند، به » قیم» نیاز ندارد.

آنانی که هنوز در سودای خویشتن‌فریبی و بی‌حاصلی این «انتخابات»  آخوندی حکومت اسلامی بسر می‌برند و همه چیز را ناشی از «مشروعیت یا نداشتن مشروعیت» آن می‌دانند، بجاست که هرچه زودتر خود را از این فریب رها کرده و بیندیشند که ملت ایران بخوبی پی برده و می‌داند که » صغیر» نیست و اوست که حقانیت به قدرت را دارد. اوست که سرچشمه‌ی حکومت و قانون است. از اینجاست که حکومت اسلامی نیز چاره‌ای جز سرکوب و قساوت در خود نمی‌بیند.

با اشاره به یک کژفهمی این بخش را به پایان می‌رسانم. «جمهوری ایرانی»  یک «فرم»
حکومتی وارداتی نیست. مفهوم «جمهوری ایرانی» بکلی با آنچه تاکنون از سوی بحث‌های سطحی و ملال‌آور در باره شکل و فرم نظام سیاسی و یا اتحادهای فرقه‌ای و حزبی، دنباله‌رو این و یا آن آخوند، که حتی خود را نیز بسختی «تحمل» می‌کنند، متفاوت بوده و نه تنها اصل حاکمیت و خرد انسان ایرانی را مطرح می‌کند بلکه همانند چترفراگیر وگسترده‌ایست که همه ایرانیان را،  جدا از هرگونه عقیده و دیدگاه و مرامی در برمی‌گیرد. پسوند «ایرانی» جمهوری، نه بیان «ملی‌گرایی» که محتوای این جمهوری را که براساس فرهنگ مردمی ایران است برجسته و روشن می‌سازد. فرهنگ سیمرغی- خرمدینی ایران، به برابری جان‌ها، همه‌ی جان‌ها، اعتقاد دارد و همه‌ی انسان‌ها از هر قوم و قبیله و نژاد و ملتی با هر عقیده و مرامی، برایش ارجمند می‌باشند. این محتوایست که سخن «ایرج» درشاهنامه است: «مباشد بجز مردمی دین من».
«جمهوری ایرانی»  همان ایده و تجربه‌ی کهن «مردم‌شاهی» است که بار دیگر روان و ضمیر ایرانیان را تلنگر زده و از اینرو مورد وحشت و غضب آخوندها و سایر اسلامیست‌ها قرار گرفته‌است.