Posted on 08/07/2012 by رضا ایرانی
«« رحمانی ساختن اسلام، فریب مردمان است »»
اسلام زمانی پذیرفته خواهد شد که شمشیر و تیغ خونریزش را بدور افکند و ارزشهای ارجمند و مردمی ِفرهنگ ایرانی را پذیرفته و ارج نهد. بزرگترین اصل این فرهنگ، یعنی « گزندناپذیری جان و زندگی و خرد مردمان» را پذیرفته و هیچ گونه حق ویژهای برای خود قائل نباشد. ای کاش «روشنفکران» دینی، دست از انشاءنویسی و کپُیکردن افکارغرب برداشته و از رکابداری ارتجاع و تاجبخشی به ملایان و دشمنی با ایران و خود، دست میکشیدند. اگر واقعا راست هستید، این سخنان زندهیاد استاد منوچهر جمالی را که بیش از چهار دهه برشالودهی فرهنگ ایرانزمین، عبارتبندی نموده، مشعل راه خود و آزادی ایران از چنگال اسلام قرار دهید.
نخست معنای « گزندناپذیری جان و زندگی و خرد مردمان» از زندهیاد استاد منوچهر جمالی آورده میشود و سپس با معنای «رحمت» و «اسلام رحمانی»بیشتر آشنا میشویم:
«« اینکه در فرهنگ ایران، جان و خرد انسان مقدس (گزندناپذیر) است، یعنی چه؟
یعنی، هیچ قدرتی، حق کشتن انسان و آزردن خردش را ندارد …
یعنی، کشتن به حق، برضد حق هست.
حقی که امر به کشتن بدهد، نا حقست …
یعنی، هیچ ملائی، حق فتوای قتل و فتوای جهاد ندارد …
یعنی، هیچکسی حق ندارد، امر به معروف و نهی از منکر بکند …
یعنی، هیچ کتابی و پیامبری و رهبری و آموزه ای، جز جان وخرد انسان، مقدس نیست …
یعنی، هیچکس، حق سلب آزادی از خرد انسان در اندیشیدن ندارد، چون خرد انسان، از جانش میجوشد …
یعنی، فقط خرد انسانی، حق نگهبانی و سامان دادن جان یا زندگی را دارد …
یعنی، فرقی میان بودائی و یهودی و مسلمان و زرتشتی و ترک و عرب و کرد و چینی و هندی نیست …
یعنی، گرانیگاه و سرچشمه حقوق انسانها، جان وخرد انسانهاست، نه ایمانشان به عقاید و ادیان و مکاتب و ایدئولوژیها …
یعنی، حکومت دینی و ایدئولوژیکی، سلب آزادی از خرد انسانیست که از جان میجوشد …
یعنی، «زندگی» برتراز «همه حقیقت ها»ست »»
«« گوهر شریعت اسلام، رحمانیت و رحمت است. این حقیقت را هنگامی میتوان بخوبی شناخت که بیادآورد که « الله »، حکیم است، وهمه افعالش با « حکمت » سروکاردارند، از این رو نیز احکام اسلامی و حکومت اسلامی نیز همه جوهرحکمت دارند. حکمت چیست؟ حکمت، بکاربردن « شرّ» برای رسیدن به « خیر» است. از آنجا که الله، عالم به همه چیزهاست و غایتش، رحمت است، و میداند که انسان، جاهل و ظالم (تاریک کننده حقیقت) وکنود است، با « غضب » که « شرّ » است، میکوشد که انسان را به « رحمت بی نهایتش » برساند. اینست که با دادن عذاب و شکنجه و تهدید و قتل، به انسان « رحم » میکند و شامل رحمت گسترده خودش میکند. هرگونه عذاب و نقمت و تهدید وشکنجه گری الله به انسان، به غایت همین ایجاد « رحمت ورحمانیت » اوست. مسئله بنیادی، اینست که باید دیده ژرف داشت و در زیر قهر و عذاب و شکنجه الهی، این رحمت بی نهایت الله رادید و ازآن به حد اعلی لذت برد. روشنفکران دینی، بجای ساختن اسلامهای کذائی رحمانی، باید به ملت بیاموزند که چگونه در زیر پوشش قهر و غضب الله، میتوان مغز لذید رحمت الله را چشید. باید شیوههای گوناگون « ماسوخیسم » را به موءمنان بیاموزند تا از عذاب و شکنجه و کشتار حکومات اسلامی، رحمت بی اندازه الله را ببینند و ازآن کام ببرند.
رحمت، همیشه نقاب « غضب الله » بوده است و خواهد بود. غضب، بی چهره و بی « صورت » است، چون اصل زشتیست، و زشت، اجازه نمیدهد کسی صورت اورا بکشد و مجبور است که همیشه نقاب « رحمت » به چهرهِ خود بزند، تا « زشتی سهمگین خود » را بپوشاند. رحمانی بودنِ الله، اصل تیره و تارسازنده « اصل غضبانی» بودنِ گوهری الله است. رحمانی بودن و غضبانی بودن، دو چهره جداناپذیر
« قدرت الله » ازهم هستند. مسئله ایران، رحمانی کردن الله نیست، بلکه مسئله بنیادی ایران، پشت کردن به خدای قدرت، و روی آوردن به خدای مهر است که دو رویگی غضب و رحمت را نمیشناسد. با رحمانی ساختن الله، میتوان مردم را فریفت و غضب الله را زمانی چند، پوشانید، ولی نمیتوان ریشه غضب الله را که گرانیگاه قدرتش هست، ازجا کند.»»
Filed under: فرهنگ ایرانی، فرهنگ سیمرغی ایران، جمهوری ایرانی | 2 Comments »
Posted on 07/06/2012 by رضا ایرانی
«گرامی بُد آن کس که بودی دلیر»
« نمیرم از این پس که من زندهام
که تخم سخن را پراکندهام»
پهلوان وآتشفشان اندیشه فرهنگ ایرانزمین خاموش گشت.

«« به اطلاع دوستان و علاقمندان به استاد منوچهر جمالی می رسانیم که مراسم ترحیم و سوگواری آن بزرگوار روز دوشنبه 9 ژولای 2012 در شهر مالاگا در سالن ِ قبرستان و سردخانه مالاگا سمنتریو پارک راس ساعت 4 بعدالظهر آغاز می شود و تا ساعت 6 بعد الظهر ادامه خواهد داشت. پس از مراسم سوگواری و اجرای موسیقی و دعا و نیایش ؛ پیکر ایشان به قبرستان شهری که در آن زندگی می کرد حمل می شود و در شهر آل حورین ال گرانده دفن خواهد شد.
آدرس و نشانی مراسم
دو شنبه 9 ژولای ساعت 4 بعد الظهر شهر مالاگا قبرستان و سردخانه اصلی مالاگا سمنتوریو پارک »»
Parque Cementerio de Málaga
Ctra. Colonia de Sta. Ines a Campanillas, km. 5.
29590 Málaga.
Filed under: فرهنگ ایرانی، فرهنگ سیمرغی ایران، جمهوری ایرانی | 6 Comments »
Posted on 10/28/2011 by رضا ایرانی
«بهار ایران، بهار عرب»
به دوستی نادیده:
جانم مسئله این هست که هر ملتی، تا زمانی که دچار تحول فکری-فرهنگی نشده، سرنوشتی جز این نخواهد داشت که به چیزهائی پناه بیاره و متوسل بشه که با آن آشنا و مأنوس هست. غرب و فرهنگش که به این سادگی جذب و وارد خون و رگ و پی ِ انسانهای این مرز و بوم نمیشه که، میشه؟ واردات که نیست. درست همین وارداتی فکرکردن و نقشهکشی بود که مردم را از وحشت بیگانگی و ترس از ناشناخته، به سمت اسلام و آخوندهاش برد و هنوز هم میبره.
خوب اسلام، در این جوامع تنها مرجعیاست که مردم از روی نزدیکی، عادت و خوگرفتگی، در مواقع حساس و تعیینکننده، با «اختیار»، به آن روی میآورند تا از خود سلبِ اختیار نمایند. ما در ایران سال پنجاه و هفت چنین دیدیم و چنین سلبِ اختیاری از خود کردیم، دو سال پیش هم باز با «یا حسین میرحسین و الله اکبر» از خود سلبِ اختیار کردیم.
یادت هست شعار «جمهوری ایرانی» که پدید آمد، چه دشمنی و سر و صدائی از همین آقایان و خانمهای باصطلاح تحصیلکردهی «سکولار و لائیک» و «روشنفکر» بخصوص در خارج از ایران بیرون آورد؟ تازه اسلامیهای مغضوب و به بیرون پرتاب شده، به کنار. همین امروزش هم فرقی نکرده. هنوز در این طیف نخبگان ایرانی که اگر متوجه میشد ، درست میبایست با مرزبندی و کریتیک اخلاقی و فلسفی با اسلام بعد از سه دهه حکومت آخوندی، حداقل این عادت را اگر نه ریشهکن ، که بسیار ضعیف کرده باشند و در عوض مشغول هوچیگری و دعواهای خودشان بوده و هستند. به این آخرینشان که یکریز از سکولاریسم (زمانی «نو» ، زمانی «سبز» و حالا «دموکرات») دم میزنه، نگاه کن! یکی نیست بگه و بپرسه آخر کجای این گیتی، بدون داشتن یک فلسفه و فکر و منش که مردم را بخودش بکشه و جذب کنه، آزادی پدید آمده، که تونس و مصر و لیبی و بقیه هم چنین کنند و بسوی اسلامیستها نروند؟ خوب چارهای جز این ندارند، روند منطقیاشان را دارند طی میکنند.
خوب اینها که فرهنگی زاینده و نُوکننده مانند ایران ندارند که به کمک روشنفکرانشان، بسیج کنند و بتوانند در برابر اسلامیها، بایستند! ما خوشبختانه آنرا داریم ولی روشنفکرش را نداریم که توانسته باشه تصویر خدا و دین را از چنگ آخوند با این فرهنگ ایران در بیاره و سرانجام وارد عرصه «مفهوم» بکنه. هنوز از واژه «فرهنگ» ترجمهی «کالچر» غرب را در میآورند و چیزی جز سطحیات و «روبنا» دستگیرشان نمیشود. یکی تا بحال بخودش زحمت این را نداده که اندکی خیره بشود و ببیند که ایرانی در درازای هزارهها و تاریخش از مفهوم «دین» چه میفهمیده و تجربهاش چه بوده؟ یادآوری کنم که واژه «دین» برخلاف کژفهمی رایج، اساسا» واژهایست ایرانی و نه عربی.
««نباشد بجز مردمی «دین» من»»!(سخن» ایرج» در شاهنامه فردوسی)
امروزه خیلی سخن از «خرد» و «خرد جمعی» بمیان میآورند ولی در واقع عقل (رشنال غربی) و یا عقل اسلامی، منظورشان هست تا «خرد»! چرا که کسی در واقع روی «خرد» ایرانی کار و تحقیق نکرده. باید پرسید این «خرد» چیست؟ آیا عقل و «خرد» در تجربهی ایرانی یکی هستند؟
مفهوم «رند و رندی» در ایرانیان از کجا میآید و سرچشمه میگیرد؟ اساسا» «رندی» چیست و «رند» کیست؟
مفهوم «پیشرفت» با نوشوی چه ارتباطی داشته و یا دارد؟
ببین سرت را زیاد درد نیاورم، سلاح ِکارساز ما ایرانیان در برابر شریعت اسلام، همین فرهنگ ایران هست. فردوسی است، حافظ و مولوی است، سعدی و صائب و خیام است. اما فردوسیای که گوئی هنوز برای امروز ما سخن میگوید حافظ و مولوی و سعدی و صائب و خیامی و دیگران این فرهنگ، که بزبان امروز و برای امروز ما سخن میگویند همچنان که در دورهی خود میگفتند. اینها همه «بن مایههای» فرهنگ ایرانی و بذر آزادی و شکوفائی ما بوده و هنوز نیز هستند:
«مباش درپی آزار و هرچه خواهی کن
که جز این در شریعت ما گناهی نیست»
سلاح ِکارساز ما ایرانیان در برابر شریعت اسلام، همین فرهنگ ایران هست، که در روند 30 سال گذشته با همت « استاد منوچهر جمالی»، هم از نو پدیدارش نموده و هم گرد و غبارش را گرفته و هم، تر و تازهاش کرده، آنهم بهتنهائی، نه برایش «نوبل» گرفته و نه اهل فضل و دانش با اون همه تئوریهای «علمیشان» یک خط ، دریغ از یک خط، در نقدش ننوشتهاند که هیچ، ای کاش یکی، از این همه اساتید و «فضلا»، این راستمنشی را داشت و میگفت که جانم، ما توانائی فکری از خودمان نداریم و برای همین هم هست که مرتب آثار اروپائیان را ترجمه میکنیم و نسخه برمیداریم ، همین اندازه میفهمیم. آخر اینها دموکراسی و حقوق بشر دارند. سکولاریسم دارند. لائیک هستند. حتی برای حیوانات هم احترام قائلند.!!
من فکر میکنم که میهن ما، تنها به یاری و کوشش ِیک عده میهندوست، ایراندوست ِواقعی نیاز داره که با حوصله و پایداری، مردم را با آن بسیج کنند و دنبال این نباشند که قدرتربائی کنند، بلکه دنبال «کسب حقانیت حکومتی» باشند و به همهی رقبا هم، همین فرصت را بدهند.
«مکتب ایرانی» بیخود از آخوند نیامد بیرون، آخه آخوندها همواره شامهی نیرومندتری از روشنفکرهای ما داشتهاند! هم در جنبش مشروطه چنین بودند و هم در زمستان پنجاه و هفت.
زمان آن رسیده که روشنفکرانمان نیز با اندیشهی خود و ایستادن بر ستونهای فرهنگ ِمردمی ایران، «به هنگام » شوند.
– رضا ایرانی
Filed under: فرهنگ ایرانی، فرهنگ سیمرغی ایران، جمهوری ایرانی | 2 Comments »
Posted on 03/26/2011 by رضا ایرانی
«« زیرخیلی چیزها که علمی شمرده میشوند، نه تنها علم نیست، بلکه ضدعلم نیزهست. زیرخیلی چیزها که حقیقت شمرده میشوند، نه تنها حقیقتی نیست، بلکه ضدحقیقت هم است. زیرخیلی چیزها که خـرد شمرده میشود، نه تنها بی خردی بلکه ضد خرد هم هست. زیرخیلی چیزها که ارزش واخلاق شمرده میشوند، نه تنها بی ارزشی وبی اخلاقی هست، بلکه ضد ارزش وضد اخلاق نیز هست. جامه ِعلم، بربی علمی وضد علمی میپوشانند، وجامه حقیقت، بر بی حقیقتی وضدحقیقت میپوشانند، و جامهِارزش واخلاق ، بربیارزش وضداخلاق میپوشانند، و بدین شیوه، بی علمی وضد علم خود را، علم میسازند، و بی حقیقتی وضد حقیقتی خود را، حقیقت میسازند ، وبی ارزشی وضد ارزشی و بی اخلاقی وضد اخلاقی، خودرا دربازار اجتماع و تاریخ، رواج میدهند.
گرفتن نیروی جامه بافی ازشیره جان خود
چرا چنین کاری امکان پذیر است وچرا، این شیوه، روند زندگی اجتماعی وسیاسی ودینی واقتصادی وحقوقی شده است؟ چون « ازانسانها ، نیرو و توان جامه بافی از شیره جان خودشان را گرفتهاند». « هستی ِ» هیچکس ، دیگر« جامه او » نیست.
ما هنگامی هستیم که جامه هستی خود را، از گوهرجان خود ببافیم. ما دیگر نمیاندیشیم، بلکه ما همیشه «لباسهای فکری» خود را ازاین وآن وام میکنیم و میپوشیم.
چه شد که انسانها دیگر، جامه هستی خود را ازگوهرجان خود نمیبافند و لباسی که دیگران دوختهاند از آنها گران میخرند ومیپوشند وبدان هم افتخارمیکنند؟
این لباسهای متحدالشکل ، که کارخانههای عقاید ومکاتب وایدئولوژیها ومذاهب وادیان واحزاب میسازند، این اندیشه را رواج دادهاند که «هرکسی، همان چیزیست که دراجتماع میپوشد،ومـُد اجتماع یا گروهی ازاجتماعست».
بدینسان همه ، ازبافتن جامه هستی ازگوهرجان خود ، دست میکشند و ازپوشیدن « لباس ِدوخته وآماده شده » ، هنر میسازند وبا دست کشیدن از«جامه هستی »بافی ازشیره جان خود، دچار« نیستی و نقص » میشوند ، و پوشیدن لباسهای دوخته و آماده دیگران، این « نیستی ونقص » را میپوشاند . با این جامههاست که هستی هیچکسی را نمیتوان دید. همه درواقع، « نیستی » میشوند که با « جامه ای که میپوشند» ، « هستی اجتماعی و سیاسی ودینی وفلسفی » مییابند . همه ، محکم به جامههایشان میچسبند ، چون این جامههاست که نمیگذارند « نیستیاشان » فاش و رسوا شود. »»
Filed under: فرهنگ ایرانی، فرهنگ سیمرغی ایران، جمهوری ایرانی | Leave a comment »
Posted on 03/19/2011 by رضا ایرانی
Posted on 03/08/2011 by رضا ایرانی
«به دوستی نادیده»
ببین دوست گرامی:
آنچه که «غرب» را غرب ِامروزه ساخت که شما این چنین شیفتهاش هستید، اندیشههای متفکران و فلاسفهی اروپا بود بر اساس انگیختگی از فرهنگ یونان در دوره رنسانس تا سدهی هیجدهم میلادی.
غرب انسانهایی را داشت که این تحول فرهنگی را از درون فرهنگ یونانی با اندیشیدن از نو و عبارتبندی نو «پدید آوردند» نه مانند ما روشنفکران ایرانی که تنها هنرمان تقلید و به گند کشیدن ایران و ایرانی است! خیلی راحت میشود «دیگری» شد ولی «خود» شدن به این سادگی نیست، بلکه نیاز به دلیری در اندیشیدن و پرسش و جستجو داره جانم. بنظر میاد که شما نیازی به «خود شدن» نمیبینید تنها تصور کردهاید که تغییر «مرجع تقلیددادن» کفایت میکند! اما هنوز «خود» نیستید و نمیدانید.
فرهنگ هر ملتی در ایدهها و آرمانهایش هست، گیرم که هنوز موفق به دستیابی و عملیکردن آنها هم نشده باشد ( زمانی نزدیک به دو هزاره مابین پدیدآمدن ایدهی ازمیان برداشتن تا پایان دادن به نظام بردهداری فاصله بوده). بخشی از داستانهای شاهنامه سرشار از این آرمانها وایدهها هستند. کسی که میخواهد مستقل بشود، نخست «خود» میشود. اگر حوصله به خرج بدی و نگاهی به شاهنامه بکنی در داستان ایرج و یا سیاوش، آرمان «اخلاقی» ایرانی را پیدا خواهی کرد.
در داستان ایرج اولویت و برتری« مهــــر» را از دید ایرانی خواهی یافت، در داستان سیاوش ( که ایرانی برای نگه داشتن فرهنگش و سپس کینتوزیش در شکست از اعراب، درلباس شیعهگری، در داستان حسین وکربلا پیکر بخود گرفته ) ارزشهای مردمی و اخلاقی فرهنگی ایران را در ایستادن در برابر قدرت ( چه قدرت از پدرش کیکاوس و چه از قدرت دشمنش، افراسیاب) و تابع نشدن، خواهی یافت. این «اخلاق» هست که تابعیت از قدرت نمیکند و گرنه مثل اسلام میشه «مصلحت و حکمت» ِالله یا از الله ! و دیگر «اخلاق» نیست.
در داستان زال و رودابه، ایده انتخاب همسر و یار و جفت، ولو آنکه این یار از دشمن باشه، ایدهی «مهـــر» ایرانی را که فراسوی دین و عقیده و مرام وقوم و طبقه و… در مرحلهی نخست، در اولویت بر همه مسائل دیگر قرار میگیره، مییابی. آخه ما میباید این را از غرب یاد بگیریم؟ و یا وارد کنیم؟
حال میتونی بگی اینها همه خیاله، ولی بدون، آخه روشنفکر ایرانی نمیدونه که داستان «پرومتئوس» یونان هم خیاله – نمیدونه که داستان نقطه و خط هم در علم ریاضی خیاله ولی نتیجهگیری و کاربردش در ریاضیات و علوم هست که مهمه و اهمیت داره نه اینکه وجود خارجی داشته و یا داره!
اینکه روشنفکر ایرانی ِمقلد و (تقلیدکردن چه از غرب چه از فلان آخوند یا مارکس و دیگران، فرقی نمیکنه) ناتوان هست که از این ایدهها و بنمایههای فرهنگی خودش را درک بکند و از نو بسیج و عبارتبندی کند از برای «رستاخیز فرهنگی ایران»، تقصیر ملت ایران و یا فردوسی و فرهنگ ایران نیست!
خوبه آدم، کمی با فرهنگ ِخودش آشنا بشه، آخه با فرهنگ یونان و تجربیات غرب که ما از نظر ذهنی وروانی پیوندی نداریم که ما را تکان بده و بسیج بکنه؛
یادت رفته چطور همین روشنفکر سکولار و چپ و انقلابی دیروز و امروزی ِ یک ریز، لیبرال و حقوق بشری و فمنیست و چه وچه؛ با آن همه مطالعات آثارغربی، پرید زیر عبای آخوند؟ هنوز امروز هم بسیاریشون منتظر معجزه دیگری از امامزادهی اسلام با «قرائت نو و بروز شده» نشستهاند؟ پس چی میشه ثمرهی این خواندنها؟ میدونی چی میشه بهت میگم: باد هوا! چون جذب نمیشه درست مثل غذائی نامناسب که میخوری و هیچگاه هضم و جذب خون و تن نمیشه و ناچارا دفع میشود. چون تجربه ایرانی چیز دیگری است، باید از درون تجربه خود ما زائیده بشه، به بیرون تراوش بکنه، ما خود باید از نو « پدیدش» بیآوریم! میپرسی چطوری؟ میگم با فکر کردن در باره همینمفاهیم غربی که عاشق و شیفتهشون شدهای؛ منتها این بار در فرهنگ خودمان بیائیم ببینیم تجربهی ایرانی چی بوده و یا چی میتواند باشد. مثلا» بیائیم ببینیم تجربهی ایرانی از مفهوم «داد»، از مفهوم «بیداد» چی بوده و هست؟ نه اینکه اینها را یعنی مفاهیم و میوه تفکرات غرب را حفظ کنیم و مثل طوطی تحویل بدیم و یا رونویسی کنیم! (لطفا» دوباره و چندباره این قسمت را بخوان و فکر کن!) خوبه آدم، کمی با فرهنگ ِ واقعی خودش آشنا بشه که در «ناخودآگاهش» زنده ولی خفته هست ( حتی در آخوندش هم هنوز زنده هست، چرا نام خودت را گذاشتی آرش و نه مثلا «برنارد «) و نه آنچه که تا کنون به نام فرهنگ، ولی در واقع ضدفرهنگ به خوردش دادهاند، آشنا بشه، بعد آروم آروم بیاد و نقد و سنجش بکنه ببینه که چه چیز این فرهنگ شایستگی نگهداشتن و بسیج از نو داره و چه چیزی شایسته دور ریختن. دست آخر، بعد بیاد و تف و لعنت بکند! همین؛ من دیگه وقتم را هدر نمیکنم با اینگونه افکار بحث کنم. برو با غرب حال کن و ایرانی را تف و لعنت کن.
با مهــر فراوان – رضا ایرانی
arttaa.wordpress.com
پی نوشت:
آقای «آرامش دوستدار» هم که این تفکر را برای چهار دهه تبلیغ میکرد، بر اساس نامه و پاسخ آخرش به «هابرماس» بنظر میرسد که تغییر دید ونگرش داده و همین را میگوید بزبان خودش. در اینجا بخوانید.
Filed under: فرهنگ ایرانی، فرهنگ سیمرغی ایران، جمهوری ایرانی | Leave a comment »
Posted on 03/03/2011 by رضا ایرانی
واژه «پالتیک» که مترجمین در ایران به «سیاست» برگردانیدهاند، نخست در زبان لاتین و فرهنگ یونانی، یعنی زادگاهش، چیزی به معنای هماهنگی و مدیریت شهر و جامعه بود.
زمانی انسان ِایرانی در فرهنگ سیمرغیاش، اصطلاح «جهانآرایی» و «آراستن گیتی» را و نه اصطلاح «پالتیک» بکار میبرد. چرا که درآن دوره، بر این باور بود که گیتی همان «خداست» که در دگردیسی، زیباتر گشته و اساسا» «خدا» را تا گیتی نشده بود یعنی دگرگشت به گیتی یا جهان نیافته بود، «خدا» نمیشناخت ونمیدانست. پس خویشکاری خودش را نیز گیتیآرایی- جهانآرایی میدانست چون خود را تخمی روئیده از خدا و برابر با او میدانست. «خدا» برای او «خوشهای» بود که انسان یا مردم دانههای این خوشه بودند.
بعدها، در اثر فشار قدرتورزان و در تحولات و تغییرات بینشی-فلسفیاش، بکلی پیوندش را با چنین جهانبینی و فرهنگ از دست داد و اصطلاح «سیاست» عربی را که به معنای شکنجهگری و ترساندن است، برای «رتق و فتق» و » حل» مسائل اجتماع یعنی سرکوبی انسان ناراضی و معترض، بکار گرفت! «سیاست کردن» اساسا» بمفهوم زدن و شکنجهدادن و کاربرد قهر و زور بود. (با نگاهی به تاریخ و ادبیات ایران بعد از غلبه اعراب مسلمان و حمله مغول، بکارگیری این مقصود از اصطلاح «سیاست» را فراوان میتوان یافت.)
اسباب شگفتی اینستکه هنوز بر پایهی این درک از «سیاست» و «سیاسیگری»، بشکل انحصارگری، دوست ورفیق، فرقه و دسته وگروهبازی، دروغ وریا، و توجیه «وسیله برای هدف»، در میان بسیاری از «روشنفکران» ایرانی بویژه درخارج از ایران، رایج و امری «بدیهی» است. شریعت اسلام، وایدئولوژیهای خانمانسوز، انسان ایرانی را از «یقین به خود»، خالی کرده است و این چهرهی کریهایست که انسان ایرانی از خود زمانهاست که دارد و رهـاگشتن از آن، در «رستــــــاخــیز فرهنـــگی ایـــران» است که راه را برای بنیانگذاری حکومت و جامعه بر پایه خرد مردمی و آزادی میگشاید و پیدایش چهره زیبایی را در او ، فراهم میسازد.
Filed under: فرهنگ ایرانی، فرهنگ سیمرغی ایران، جمهوری ایرانی | Leave a comment »
Posted on 02/18/2011 by رضا ایرانی
انتشار از سر
02/18/2011 : نوشته شده نخست در
«مکن خویشتن را ز مردمکُشان»
این سخن «ایــرج» در شاهنامه را میبایست بر دیوارها در سراسر ایــران نوشت.
«ایرج»، نماد «مهــــر» بدست برادرانش، سلم و تور کشته میشود و از بین میرود، ولی همواره بعنوان آرمان حکومتی ایران زنده میماند.
«سیامک» برای پاسداری از جان و زندگی ِکیومرث که نماد همهی جانهاست،(«به گیتی نبودش کسی دشمنا») بپا میخیزد و بدست اهریمن، از پای در میآید، اما آرمان دفاع از اندیشهی «قداست جان و زندگی» میگردد.
«سیاوش»، رانده از پدر و میهن، در غربت بدست دشمنان ایران، پر پر میشود، اما همواره در یاد مردم ایران نماد راستی و سوگ میگردد.
امروز جوانان پهلوان ِ«برهنه تنا» و بپاخاسته ایران، همه ایرج و سیامک و سیاوش هستند.
Filed under: فرهنگ ایرانی، جمهوری ایرانی | 1 Comment »
Posted on 02/14/2011 by رضا ایرانی
«از استاد منوچهرجمالی»
کاوه، یک فرد نیست، بلکه سیمرغ، یعنی «همه ملت باهمست» که علیه حکومتهای استبدادی برمیخیرند.
کاوه، در شاهنامه، هیجده پسر دارد، یعنی با خودش «نوزدهتا هستند» و روز نوزدهم هر ماهی، روز فروردین یا ارتا فرود است که سیمرغ یا جانان (همهجانها باهم) باشد.
Filed under: فرهنگ ایرانی، فرهنگ سیمرغی ایران، جمهوری ایرانی | Leave a comment »
Posted on 02/03/2011 by رضا ایرانی
«اسلام را نمیشود لطیف ومهربان ساخت، بلکه باید با فرهنگ ِمردمی ایران، مهارکرد»
تنها راه آزادی واستقلال ایران، آنست که اسلام، درچهارچوبه «اصل قداست جان وخرد انسانی» قرارداده شود که بنیاد فرهنگ ایرانست.
شریعت اسلام درایران، فقط حق موجودیت خواهد داشت، اگرخودرا درچهارچوبه «اصل قداست جان وخردانسانی» قراردهد. «جمهوری ایرانی»، این معنارا دارد.
فرهنگ ایران، رویاروی شریعت ِبی فرهنگ اسلام میایستد. بدینسان، حق امربه معروف ونهی ازمنکر، وحق فتوای قتل وحق فتوای جهاد و قصاص، بکلی کنار نهاده میشوند، وآخوند، قدرت خود رابه کلی با این ها ازدست میدهد.
این فرهنگ، همان سخنیاست که رستم به بهمن زرتشتی که دست به خشونت و جهاد برای ترویج دین زرتشتی زده بود گفت:
«زمن هست تاهست ایران بپای»
این همان حرفیاست که ایرج که ارتا یا سیمرغ باشد به زورمندان و قهرورزان آن زمان گفت:
« میآزار موری که دانه کش است که «جان» دارد وجان شیرین خوش است»
این همان حرفیاست که حافظ گفت:
«مباش درپی آزار( قهروتهدید ) و هرچه خواهی کن
که درشریعت ما (این شریعت همان دین مردمی ِایرج هست)غیرازاین گناهی نیست»
قدرت آخوندها را فقط وفقط با «اصل قداست جان وخردانسانی» میتوان مهارکرد، نه با اسلامهای راستین، که مانندقارچ ازهرطرف میرویند، و ومخرج مشترک همهاشان، دروغ است. جمهوری ایرانی، برپایه این اصل قرارمیگیرد وهمه حقوق بشرازاین اصل، استنتاج میگردد.
«استاد منوچهرجمالی»
Filed under: فرهنگ ایرانی، فرهنگ سیمرغی ایران، جمهوری ایرانی | Leave a comment »