Posted on 07/19/2013 by رضا ایرانی
«خدائی که باید خوب باشد»
«« خدائی که تابع اخلاق شد، از اهمیت و اصالت میافتد.
خدائی که اصالت دارد خدائیست که میزان خوب و بد را میگذارد طبق خواستش معین میکند که چه خوبست و چه بد است. بنابراین اخلاق تابع اوست.
ولی وقتی نزد انسانها و در اجتماعاتی یک ارزش اخلاقی آنقدر ارجمند شد که مردم آنرا برترین اصل ساختند، آنگاه خدائی را نیز که دارای آن ارزش نیست، قبول ندارند و نمیتوانند ایمان به چنین خدائی داشته باشند.
مثلا برای ایرانیها اصل «داد»، آنقدر ارجمند بود که حاضر نبودند آنرا تابع الله سازند. از این رو، تشیع که پیروانش را در ایران میجست، مجبور شد عدالت را جزو اصول دین قرار بدهد. الله باید عادل باشد تا الله باشد. بدینسان نخستین گام برای بیارزش ساختن الله عربی یا برای «ایرانی ساختن الله» برداشته شد.
برای ایرانی، داد مفهومی غیر از «عدالت» بود. عدالت، تعادل میان دو طرف میزان( ترازو ) است، تعادل بخشیدن میان دو چیز است. عدالت، تعادل دادن میان مردم است.
داد، برای ایرانی معنائی دیگر داشت. داد معنایش در آغاز، «آفریدن» بود. خدا میآفرید، یعنی خود را پدیدار میساخت. «خودش»، پیدایش مییافت. او بدین گونه داد میکرد که هنرهایش (فضیلتهایش) را پدیدار میساخت. دادن، آزادی پدیدار ساختن خود است. آزادی در مفهوم داد، موجود بود. مهر و خرد و راستی خود را برهنه میکرد.
ولی این کار از عهده الله بر نمیآمد و بر ضد اصل «رسالت و نبوت» بود، چون اگر خدا، خرد و بینش خود را پدیدار میساخت، نیاز به واسطه نداشت.
مشتبهساختن مفهوم «داد» با مفهوم «عدالت»، الله را وجودی التقاطی کرد. داد نزد ایرانی فضیلت و صفت اخلاقی نبود، بلکه «حرکت وجودی و آفرینندگی» بود. ولی عدالت در عربی و در قرآن، فضیلت اخلاقی بود. ایرانی با دادش، خدایش را اخلاقی نمیساخت ولی تشیع با مفهوم عدالتی که از زبان عربی میگرفت، الله را اخلاقی میساخت.
ترجمه کلمات، چه اشتباهاتی بنیادی به وجود آورده است، و به وجود خواهد آورد. »»
از پهلوان منوچهر جمالی
Filed under: فرهنگ ایرانی، فرهنگ سیمرغی ایران، جمهوری ایرانی | Leave a comment »
Posted on 07/14/2013 by رضا ایرانی
« خوار شمردن خود، درد دارد »
«« انسان چه اندازه باید از حقیرسازی خود درد و عذاب کشیده باشد که برای رفع این عذاب، نیاز به بزرگسازی خود، به خداسازی خود داشته است؟
ما نیاز به خدا داریم، چون به شیوهای خود را با او عینیت میدهیم و در این عینیتیابی با او، از بزرگی و قدرت و علم و … او بهرهای میبریم.
انسان میپندارد تا از خود، خدا نسازد، از دردی که از حقارت خود میبرد، رهائی نخواهد یافت. ولی حتی وقتی نیز خدا میشود، سراسر گفتار و رفتارش، جبران همان دردیاست که زمانی از حقیرسازی خود کشیده است.
او همیشه از عظمت خدا، از قدرت خدا، از علم خدا سخن میگوید، چون او در واقع نیاز به عظمت خدا، نیاز به قدرت خدا و به علم خدا برای خود دارد و در واقع از خود و نیازهای خود سخن میگوید.
کسی که زیاد از خدایش سخن میگوید، زیاد از خودش سخن میگوید ولو آنکه خودش هم نداند. »»
از پهلوان منوچهر جمالی
Filed under: فرهنگ ایرانی، فرهنگ سیمرغی ایران، جمهوری ایرانی | Leave a comment »
Posted on 07/11/2013 by رضا ایرانی
« مسئله فلسفه، خداشناسی نیست »
«« مسئله اساسی فلسفه، این نیست که خدا هست یا نیست. مسئله اساسی فلسفه این است که آنچه در ذهن و روان و خیال انسان به نام خدا هست، چیست و چه نقشی در زندگی و اجتماع و تاریخ انسان بازی میکند.
رد کردن یا اثباتکردن وجود یا صفات خدا، اگر یک کار احمقانه نباشد، عملیست پوچ و کوفتن آب در هاون.
فلسفه با آنچه در ذهن و روان و خیال انسان رُخ میدهد کار دارد، ولو این چیز، بسیار ناچیز . بیارزش و بیاهمیت، و یا دروغ و خرافه و باطل باشد.
البته این یک مسئله فلسفی هست که چرا انسان، این مفهوم و تصویر و خرافه یا اشتباه فکری را که سدهها به نام حقیقت به آن چسبیده بوده است، ترک میکند و یا کنار میگذارد و یا رد میکند و یا نسبت به آن لاقید میشود و یا از آن نفرت پیدا میکند.
و یا چرا انسان به مفهومی و تصویری و خرافهای و فکری، ولو اشتباه به نام حقیقت، رو میآورد و آن را میپذیرد و به آن عشق میورزد و سدهها پابند آن میشود.
کشف شیوههای این کشمکش و کشاکش و تنش و رانش، یکی از شاهراههای انسانشناسی است.
آنچه انسان به خدا نسبت میدهد، با تجربیات انسانی خودش کار دارد و متناظر با تجربیات روانی و وجود انسان است.
مسئله فلسفه این است که چرا انسان این تجربیات عمیق انسانی خود را از خود، در مفهومی بنام خدا پنهان میکند؟
چرا او با این تجربیات، محرم نیست؟
چرا او خود را در اصالت تجربیاتش میفریبد؟ و از نسبتدادن این تجربیات به خود امتناع میورزد؟
چرا به خود ریا میکند؟
چرا اینگونه تجربیات را، آنقدر بالا میبرد که دست معرفت خودش نیز بدانها نمیرسد؟ »»
از پهلوان منوچهر جمالی
Filed under: فرهنگ ایرانی، فرهنگ سیمرغی ایران، جمهوری ایرانی | Leave a comment »
Posted on 07/05/2013 by رضا ایرانی
«« بندگی کردن و زیستن »»

به سوزد در آتش گرت جان و تن
به از بندگی کردن و، زیـستـــن
(فردوسی)
«« هیچگونه بندگی، شومتر از بندگیکردن از یک فکر و عقیده نیست
ولی انسان نیرومند، نمیتواند در بندگی، زندگی کند
و انسان، در سُستی، زندگی را با وجود بندگی، دوست میدارد
و برای کشیدن بار ِ بندگی، آن را ایمان و وفاداری به عهد مینامد
و بنده هر که شد، او را خدا میسازد
و یا، بندگی را برترین هنر، میخواند
یا آن فکر و عقیده را، حقیقت میشمارد
که بندگیکردن از آن، روا و پایا باشد
و این نیرومند است که زیستن را بیسرفرازی نمیپذیرد
و در بندگیکردن، جانش میسوزد
و آتشی میشود که تا بهآسمان زبانه میکشد
و آنچه او را بنده ساخته، با خود، خاکستر میکند.
من آنانی را دوست میدارم
که دست رد بهسینه حقیقتی میزنند که انسان را تسلیم خود میخواهد
من آنانی را دوست میدارم
که فکری را که میخواهد بر آنها حکومت کند، از در میرانند
من آنانی را دوست میدارم
که از بندگی خود، فضیلت نمیسازند
و از آنها بیزارم
که دل، به بندگی سپردهاند،
و با خردشان، از بندگی، مایه برای زندگی همگان میسازند. »»
Filed under: فرهنگ ایرانی، فرهنگ سیمرغی ایران، جمهوری ایرانی | 1 Comment »
Posted on 07/03/2013 by رضا ایرانی
« از آفرین به مدح »
«« آفرین گفتن هنر است
و مدح گفتن، چاپلوسی است.
در آفرین گفتن، ما پرتو روشنائی خود را، به هنر دیگری میتابیم.
در مدح گفتن، ما دیگری را برای دید خودش، تاریک میسازیم.
در آفرین گفتن، ما توانائی خود را، در دیدن ِهنر مینمائیم.
در مدح گفتن، ما توانائی خود را، در پوشیدن سُستی با هنر، نشان میدهیم.
در آفرین گفتن، ما نُخبگان ملت را برمیگُزینیم
در مدح گفتن، ما «آوازه بزرگ» را بجایِ «هنر بزرگ» میگذاریم.
در آفرین گفتن، ما هنری را برهنه میکنیم تا پیدایش یابد
در مدح گفتن، با پوشاندن جامههای گرانبها، از دیده پنهان میسازیم.
روزگاری، به بلندی و سرفرازی رسیدیم که هنر آفرین کردن را میشناختیم
و روزگاری به پستی و تیرهبختی افتادیم که مدح را بجای آفرین گذاشتیم
و نه تنها شاعران ما بودند که مدح شاهان را میگفتند،
بلکه همه، از آفرین کردن به فّر دیگری، ناتوان بودند
و از شعرای خود، فن و فوت مدح کردن را در همه جا، آموختیم.
و آنها استاد و سرمشق ما، در مدح گفتن شدند.
و مدح گفتن،
چه مدح خدا، چه مدح شاه، چه مدح خلق، چه مدح طبقه، چه مدح کسی باشد،
بر ضد آفرین کردنست.
و روزگار ِجمشید برای آن بپایان نرسید که او فّرش را از دست داد،
بلکه برای آنکه، کسی توانائی شناختن فّر و هنر را دیگر نداشت.
و همه از آفرین کردن به بزرگی و نیکی رو بر گردانیدند
و همه درندهخوئی و مردمآزاری ضحاک و دیگران را بنام هنر، مدح گفتند.
جمشید برای آفرین نکردن ما، ناپدید شد
ولی ما به دروغ گفتیم که او فرّش را گم کرده است
و ضحاک با مدح کردن ما، پیدایش یافت
و هزار سال، گوش و روان او را، با مدیحهسرائی، نواختیم
و او را پدر و نگاهبان و رهاننده خلق خواندیم. »»
از پهلوان منوچهر جمالی
Filed under: فرهنگ ایرانی، فرهنگ سیمرغی ایران، جمهوری ایرانی | Leave a comment »
Posted on 06/30/2013 by رضا ایرانی
« بازماندهها »
« ما میپنداریم اگر اندیشهای را رد کنیم، آنچه از آن اندیشه برخاسته، نیز رد شده است.
ما میپنداریم این اندیشههای پیرامونی، از خود و به خود نیستند.
ما میپنداریم اگر اندیشههای بنیادی یک فلسفه با یک دین را رد بکنیم، سراسر گستره آن فلسفه و دین، رد شده است.
اگرچه یک اندیشه را میتوان با منطق، رد کرد ولی هر اندیشهای، یک چشمه نیز هست.
و هرچه این چشمه بیشتر میجوشد، خار و خاشاک و گِلی که با خود از جا میکند و میبرد، بیشتر است.
و ما که در دشتها زندگی میکنیم، همیشه از آب گلآلود مینوشیم و هیچگاه آب پاک و زُلال را ندیدهایم.
و هیچگاه رنج رفتن هفتخوان را بخود نمیخریم، تا بر فراز کوه، از چکههائی که از برفهای یخزده میریزد، جام خود را پُر کنیم.
مسئله، مسئله رد کردن یک اندیشه نیست، بلکه مسئله، مسئله بستن یک چشمه، با گل و سنگ و آهک است.
از رد کردن یک اندیشه، که کار آسانیست تا بستن یک چشمه، که کار دشواریست، تفاوت هست.
چشمه یک اندیشه را میتوان با گل و سنگ و آهک بست ولی آبهای جوشنده، از جائی دیگر و بنامی دیگر، سر در خواهند آورد. »
از پهلوان منوچهر جمالی
Filed under: فرهنگ ایرانی، فرهنگ سیمرغی ایران، جمهوری ایرانی | Leave a comment »
Posted on 06/22/2013 by رضا ایرانی
«« اولویت ایمان، بایستی به کنار گذاشته شود، و «جان= زندگی» اولویت بیابد »»
«« جمهوری اسلامی، واقعیتی ندارد، بلکه حکومت مذهب شیعه دوازدهامامی وجود دارد که ناسازگار با سایر مذاهب است.
اسلام، به طورکلی، به عنوان «اصل وحدتدهنده ِکثرت اجتماعی» واقعیتی ندارد، بلکه به شکل« مذاهب مختلف» واقعیت دارد، و مذاهب گوناگون اسلامی دراثر همان اختلافات به ظاهر جزئی، بزرگترین دشمنان هماند.
اینست که اولویت ایمان، بایستی به کنار گذاشته شود، و «جان= زندگی» اولویت بیابد، تا بتوان همه را باهم آشتی داد. »»
از پهلوان منوچهر جمالی
Filed under: فرهنگ ایرانی، فرهنگ سیمرغی ایران، جمهوری ایرانی | Leave a comment »
Posted on 06/17/2013 by رضا ایرانی
«« …
«« تاریخ ایران، فرهنگ ایران نیست »»
آقای … من چندین پرسش را آورده بودم، که متاسفانه پاسخی به آنها ندادید و سخنانی را پیش کشیدهاید که ارتباطی با بحث من نداشت و خود نشانگر نیاندیشیدن شما به پرسشهای مطرح شده بود. سخن بر سر «فرهنگ ایران» است که شالودهی برپایی حکومت و جامعهی فردای ایران است. نخست میبایست با این فرهنگ آشنا شد و آنرا فهمید و درک کرد، تا سپس آنرا بتوان رد یا تایید کرد.
بدلیل سرکوبی این فرهنگ از دورهی میترائیان و زرتشتیان وسپس غلبه شریعت اسلام، ایرانی پیوند خود را با آن از دست داد اما همواره در «ناآگاهبودش» خفته و زنده باقی است. «فرهنگ» (=قنات و کاریز) واژهایست ایرانی و ویژهگی ایرانی دارد و نباید آنرا با تعریف » کالچر » درغرب مشتبه ساخت. تاریخ ایران، فرهنگ ایران نیست. خمینی و دیگر قصابان ایران تاریخ ایران هستند و نه فرهنگ ایران! سراندیشهی « گزندناپذیری زندگی» برآمده از فرهنگ ایران است نه تاریخ ایران! متاسفانه، این کاریست رایج از سوی بسیاری از روشنفکران ایران بخصوص روشنفکران چپ، که با دید غربی، فرهنگ را اساسا» بیارزش و یا بسیار کمارزش میدانند و اقتصاد و جبر تاریخی را فوقالعاده مهم وتعیینکننده.
«فرهنگ» از دید ایرانی، خودجوشی ملت در ایدهها و آرمانهایش، در تجربیات روان و اندیشه یک ملت میباشد.
من بطور مختصر اشاره به بزرگترین اصل این فرهنگ، یعنی «قداست جان» و نتایجی که از آن حاصل میشود و پیآیند مستقیم آن هست، کردم و گفتم « اگر اندکی به این مفهوم اندیشه و تأمل شود، بنیان ژرف و مردمی آن آشکار میشود» که شوربختانه از سوی شما نادیده گرفته شد. وارونه آنچه شما آوردهاید، مفاهیم انسانی، در هر فرهنگی برخاسته از فرهنگ ویژهی خود آن ملت است، که در نگاه سطحی شاید که یکسان نیز بنظر رسد؛ اما علوم انسانی و راه حلهای مسائل و معضلات انسانی یک جامعه، مانند ریاضیات و فورمولهای شیمی نیستند که در همه جا یکسان و قابل وارد کردن باشند. سخن ار ذهن و روان انسانی است نه فرمولهای خشک ریاضی! مفاهیم غربی را میبایست از نو در فرهنگ خود اندیشید و با زبان خود از نو، عبارتبندی نمود و ارائه داد. تنها دیدن میوه بر درختی در اروپا و امریکا، و خواستن همان میوه، نیازمند شخمزنی زمین خود، کاشتن و نگاهبانی و خوندل خوردن باغبان دلسوز و باغدوست دارد. در زیر تک تک مفاهیم انسانی غرب، سالها و سالها، زحمت و کوشش و جانفشانی اندیشمندان و متفکرین غرب نهفته است. نمیتوان دست به وارادت ساده و بیدردسر میوهی درختان غربی زد. نمیتوان با خواندن چند و یا چندین کتاب ترجمهشده از متفکرین غربی، «صاحب» تلاش و ثمرهی نتایج فکری غرب شد. چنین کاری در مرحله نخست، نیازمند وارد کردن فرهنگ غربی(یونان) و سپس وادار ساختن مردم ایران، به پذیرفتن این فرهنگ و مفاهیم آن دارد که خوب نتایج فاجعهوار و تاسفانگیز آنرا از مشروطه تا امروز تجربه کردهایم. بر پایه فرهنگ ایرانی، گوهر هر انسانی، آزادی است چون انسان (=مردم=مرت تخمه) هست یعنی انسان تخمی است «خودزا»، که میروید و «سرش راست» میگردد «چو سرو بلند» (شاهنامه) یعنی از خودش هست، اصالت دارد، «قائم بهذات» است. خودش با خردش میتواند خود را تعیین کند و خودش با خردش میتواند تصمیم بگیرد. انسان در این فرهنگ خود « کلید بندهاست» این با «اراده» که شما از ان سخن میگوئید، متفاوت است. اراده با مفهوم «قدرت» و «غلبهکردن و چیرهشدن» سرو کار دارد. خدایان ادیان ابراهیمی، همه ارادهگر هستند و با اراده امر میکنند که «بشود» و میشود. مفهوم مردم(=انسان) در فرهنگ ایرانی، درست وارونه این «اراده» هست. با «اراده» کردن امکان ترک عادتی مضر مانند سیگار کشیدن شاید امکانپذیر باشد، اما «اراده» نمیتواند به پیکار «الله» و آخوند برود. آیا با همین «اراده» نبود که روشنفکران ایران دست به اسلحه برده تا «موتور بزرگ» را برای از میان برداشتن «حاکم بیمار» براه بیاندازند، ولی جهنم آخوندی پدید آمد؟ نه، برای این کار، اگر جدی هستیم نیاز به اندیشه و تفکرفلسفی نو هست. مسائل و معضلات جامعه ما با از بین رفتن «ولایت» و»حاکم»، گیرم از نوع سالم هم، بپایان نمیرسد چون همهی این مسائل ِانباشتهِ هزارهایست که پاسخ ریشهای میخواهد نه صرفا» تعویض «حاکم».
سخنم را در رابطه با اشاره شما به «تعصب» و «واهمه» شما، به پایان میبرم تا آنجا که من آگاهم، استاد منوچهر جمالی، بیش از یکصد و چهل کتاب در بارهی «نواندیشی و فلسفه انگیزشی ِفرهنگ ایران» منتشر نموده است که در سایت ایشان در دسترس همگان هست و به پرسش خوانندگان خود همواره پاسخ میدهند.
من در هیچ کجا سخنی از «ایران مرکزی» و «پایبندی» که اسباب «واهمه» شما گردیده به میان نیآورده (و همچنین استاد جمالی) و عنوان نمودن چنین مطلبی از سوی شما برایم قابل درک نیست. این برداشت شاید باز بیانگر نخواندن نوشته و کجفهمی در برداشت از بحث است. میهندوستی و علاقه و مهر به فرهنگ ایران، در نگاه من «تعصب» نیست.
با سپاس و درود،
رضا ایرانی >>
Filed under: فرهنگ ایرانی، فرهنگ سیمرغی ایران، جمهوری ایرانی | Leave a comment »
Posted on 06/12/2013 by رضا ایرانی
«جمهوری ایرانی» آتش زیر خاکستر

آقای گنجی کردار خود را در زمان خیزش مردمی در ایران، که چکاد آن شعار «جمهوری ایرانی» بود، پاک به فراموشی سپرده و به نقش خود و یاران باصطلاح «لائیک و سکولار» اش در نیویورک درهمدستی با سرکوبی شعار «جمهوری ایرانی» اشارهای نمیکند. کاش ذرهای مانند این پادوی آخوند، اصل مطلب را بازگو میکرد.
««
در نظریه ‘مکتب ایران’، زمانی که در خیابان های تهران در روز قدس، در روز ۱۸ تیر، ریختند و گفتند: ‘استقلال، آزدی، جمهوری ایرانی’، نظریه مکتب ایران پاسخ به ‘جمهوری ایرانی’ بود. یعنی ‘نظریه مکتب ایران’ خواست به بخشی از جامعه سیگنال بدهد که نظام جمهوری اسلامی با پدیدهای مانند ایران تزاحم و تقابل ندارد. اگر ایران دوست هم هستید بیایید زیر پرچم همین نظام، چرا در گفتمان ‘جمهوری ایرانی’ که برانداز است، میروید… نظریه مکتب ایران، امنیت آفرین و امنیت زا بود یعنی باعث شد آن شکافی که گفتمان ‘جمهوری ایرانی’دنبال ایجاد آن بود را بشکند و گفتمانی در چارچوب جمهوری اسلامی مطرح کند… دولت و یارانش با طرح ‘مکتب ایرانی’ تلاش کردند از حربه دشمن که طرح ‘جمهوری ایرانی’ بود به نفع نظام اسلامی استفاده کنند »»
Filed under: فرهنگ ایرانی، فرهنگ سیمرغی ایران، جمهوری ایرانی | 1 Comment »
Posted on 04/30/2013 by رضا ایرانی
از رکابگیران آخوندها، بیش از این، چه میتوان انتظار داشت؟
تنها نام واقعیشان را که « آخوندهای مقیم خارج از کشور » است، پنهان نمودهاند!
«فراخوانِ کنشگران مقیم خارج از کشور»!!
Filed under: فرهنگ ایرانی، جمهوری ایرانی | Leave a comment »