• « زندگی » مـُقـدس است، خدا هم حق ندارد حکم قتل و اعدام بدهد.

    «ارتــای خوشه(سیمرغ)»

    گاه نوشتــار ِ
    « رضـا ایــــرانی »


    « آزادی هر ایرانی، زمانی میسر است که شــــریعت اسلام را با فرهــنگ مـردمی ایران مهار ساخته و دوام این آزادی را همــــواره با نگـــه‌داشتن شریعت اسلام با اندیشه‌های «قداست جان و زندگی و خرد مردمان»، و بدور از شمشیر اســلام، ضمانت نمــــاید.
    این تنها راه است، مابـقی، فـــریب و دروغ و ریــــا و ساده‌لوحی خطرناک و از سر، چیرگی شـریعت خونریز اسلام است. »

    بــرای انــــدیشه ایــــــرانی، انسان اندازه حکومت است.


    «« بزرگتـرین دشمن ملــت ایران، حکومت اسلامیست.
    حکومت اسلامی،دهه‌هاست که در همــــه جبهــــه‌های سیـــاسی و اقتـــصادی و فرهنگی و هنری و ملی، با نهایت درند‌‌گی و خشونت با ملت ایران می‌جـنگـد.
    اندیشیدن برای پیروز شدن ملــــــــــت ایــــــــران بـــــر حکــــــومت اسلامی
    در این جنگ وحشتناکست که انــــدیشیدن حقیــقی است.»»

  • « زندگی » مـُقـدس است، خدا هم حق ندارد حکم قتل و اعدام بدهد.

    « زندگی » مـُقـدس است، خدا هم حق ندارد حکم قتل و اعدام بدهد
  • بایگانی

جمهوری ایرانی چیست؟ بخش نخست

jomhoriirani

فرهنگشهر»  در رادیو مانی»

جمهوری ایرانی چیست؟  بخش نخست

برای شنیدن برنامه، بر روی آن کلیک نمائید

==========================================================================

بیان دردهاست که اندیشیدن است

آقای غیبی ** گرامی،

بسیار سودمند نوشته‌اید و من از نوشته شما شاد گشتم. همواره نوشته‌های شما را خوانده و چون هر نوشته‌ای از هر نویسنده‌ای، صرفنظر از اینکه چه گرایش فکری، سیاسی یا ایدئولوژیک داشته باشد، تنها حتی اگر خردلی از واقعیت را بیان یا میهن‌دوستی را با اندیشه در میان نهد، به پخش آن کوشش کرده‌ام.

سخنی بسیار کوتاه را با شما در میان می‌گذارم، شاید شما و دیگران را به اندیشیدن بر محور آن بیانگیزد.
نخست آنکه با رویکرد شما به نمونه‌ی خواهر فرهنگی ایران،  تجربه هندوستان، که با پرهیز از خشونت و استواری گاندی بر مبنای فرهنگ آن سرزمین، سبب اعتماد و  بسیج مردمانش در راه رهائی و استقلال انجامید، هم نظرم. اما،  جامعه ما یک تفاوت فاحش و ژرف با هندوستان داشته و دارد. در آنجا جنبش با حاکمان انگلیسی روبرو بود و «دشمن» بسیار آشکار بود. در ایران، ما با اسلام و حکومت مقدس ضحاکی‌اش رو در رو هستیم. با «قدرت مقدسِ حقیقت واحد«. قدرتی که مقدس شد به سادگی از دسترس نقد و سنجش به کنار می‌رود بویژه زمانی که باصطلاح  بیشترین طیف روشنفکران ایرانی، بکلی آن را نادیده انگاشته و با آن از طرق سیاسی و بنا به اینکه به چه طیف سیاسی یا ایدئولوژیک، تعلق عقیدتی داشته باشند، پیکارشان بر اساس قالب‌هایی است که این تعلق عقیدتی برایشان فراهم نموده است.
مشکل نخست ما، نشناختن این»قدرت مقدس» در این پیکار است.

شوربختانه، «احترام و رحم» تحصیل‌کرده‌گان ایرانی به «اعتقادات عامه» مطلبی است که علیرغم چهار دهه حکومت ضحاکی اسلام در ایران، کماکان ادامه دارد و رویگردانی امروز مردم از آخوند، گرچه هنوز با ریشه‌های آن آشنا نبوده و نیست دستکم حاصل تجربه‌ی خود اوست نه از روشنگری و آگاهی از سوی طیف روشنفکران! حتی در دوره مشروطه این پیکار با کوشش و تلاش بیشتری همراه بود گرچه در نهایت آنان نیز ناتوانی خویش را در برابر قدرت مقدس آخوند، با تن در دادن به متمم قانون اساسی، به نمایش آوردند اما   1906 کجا و دوره معاصر ما کجا!
جنبش بابی بزرگترین رخداد ایران و خاورمیانه بود، از شما می‌پرسم کدام دسته و سازمان و گروهی را می‌شناسید که تلاش دلیرانه‌ی آنها را، در «منسوخ» کردن اسلام و دستگاه آخوندی در بیش از یک سد و شصت سال پیش،  درک و برای نسل کنونی بازگو کرده باشد؟

بیان دردهاست که اندیشیدن است، اندیشیدن ما، بیان درد‌های ما و آزادی‌ ماست. اندیشیدن با فکر سر و کار دارد فکری که از جنبیدن و پویائی ایستاد همانند «بُت» است و تبدیل به «عقیده» گشته است. و محتویاتش، نام «حقیقت»  بخود می‌دهد. اندیشیدن این نیست که از آراء و افکار اندیشمندان و متفکرین غربی ( بدون درک و فهمیدن بدون هضم کردن)، تقلید کنیم! تقلید، تقلید است چه از کانت و دکارت و چه از مارکس و گرامشی و چه از آرنت و چه از شاه و آخوند، تفاوتی نمی‌کند. درست مساله ما همین است که بجای شناختن فرهنگ خودمان، بجای فهمیدن ارزش‌های مردمی و انسان دوست فرهنگ ایرانی، افتادیم بدنبال کپی برداری و واردات افکار غربی، آن هم بخشی از افکار غربی. سوسیالیزم علمی که معرف حضورتان هست؟ هیچ‌‌گاه کسی از این طیف مقلدین، بخودش زحمت نداد که اندکی از این افکار آبستن به اندیشه خود شود، هیچ‌‌گاه بخود زحمت ِشخم‌زدن زمین فکری خود و کاشتن بذرها و دانه‌های فرهنگ ایرانی که دوام ایران و ایرانی را تاکنون در برابر انواع گوناگون هجوم‌ها به دوش کشیده است، نداد. در عوض، مرجع تقلید خود را تغییر داد ولی این تغییر، محتوای فکری او را دست نخورده باقی نهاد. به «چپ اسلامی» اشاره کرده‌اید، می‌پرسم واقعا چه تفاوتی بین تفکر این چپ و چپ کمونیستی  ستیزه‌جو در دوره 57 می بینید، آیا امروز رویکردشان تغییری کرده است آیا فرهنگ ایران را چیزی جز از تاریخ شاهان ستمگر و «ناسیونالیزم فاشیست» ارزیابی کرده یا می‌کنند؟

آیا کسی به این سراندیشه‌ی عرفان  که «به هرچه  از راه باز مانی، بت است» اندیشیده است که آن را به جد بگیرد؟ گسترشش پیشکش!
در عوض،  بیشترین این را می دانند که » هیچکس در یک  رودخانه‌ دو بار نمی‌تواند شنا کند» چرا، چون یک اندیشمندِ غربی آن را بیان کرده است و تازه از همین سخن که در واقع همان سخن عُرفاست، چه کسی بیدار شده است؟ چه کسی را به اندیشیدن وا داشته یا به سخنی دیگر، چه کسی را به «گُسستن» از عقیده‌های تحمیلی و قالبی که به آنها ایمان داشته و دارد، انگیخته است؟
از دید من، گام نخست ما، گُسست ماست که سبب پدیداری خود ما و نه آنچه که برای ما «خود» ساخته‌اند و مفهوم ما از «خود» است، می‌گردد. این :خودها همه ساختگی و جعلی هستند. « خود » با گُسست از عقایدی که ما را به بند کشیده‌اند،« پدیدار» می‌شود. آنگه می‌توانیم گوهر و شیره‌ی فرهنگی ایرانی را ببوئیم و در پهن‌‌کردن آن «طرحی نو در اندازیم».

با آرزوی شادی، پیروزی و خرمی و سپاس فراوان،

ر. ایرانی

سایت: ارتای خوشه

استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی

«حکومت و جامعه بر شالوده فرهنگ ایران»

«« بزرگتـرین دشمن ملــت ایران، حکومت اسلامیست.
حکومت اسلامی،دهه‌هاست که در همــــه جبهــــه‌های سیـــاسی و اقتـــصادی و فرهنگی و هنری و ملی، با نهایت درند‌‌گی و خشونت با ملت ایران می‌جـنگـد.
اندیشیدن برای پیروز شدن ملــــــــــت ایــــــــران بـــــر حکــــــومت اسلامی
در این جنگ وحشتناکست که انــــدیشیدن حقیــقی است.»»

استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی

انتشار از سر

 02/18/2011 

«مکن خویشتن را ز مردم‌کُشان»

 

این سخن «ایــرج» در شاهنامه را می‌بایست بر دیوارها در سراسر ایــران نوشت.

«ایرج»، نماد «مهــــر» بدست برادرانش، سلم و تور کشته می‌شود و از بین می‌رود، ولی همواره بعنوان آرمان حکومتی ایران زنده می‌ماند.

«سیامک» برای پاسداری از جان و زندگی ِکیومرث که نماد همه‌ی جانهاست،(«به گیتی نبودش کسی دشمنا») بپا می‌خیزد و بدست اهریمن، از پای در می‌آید، اما آرمان دفاع از اندیشه‌ی «قداست جان و زندگی» می‌گردد.

«سیاوش»
، رانده از پدر و میهن، در غربت بدست دشمنان ایران، پر پر می‌شود، اما همواره در یاد مردم ایران نماد راستی و سوگ می‌گردد.


امروز جوانان پهلوان ِ«برهنه تنا» و بپاخاسته ایران، همه ایرج و سیامک و سیاوش هستند.

استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی

استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی

مکن خویشتن را  ز مردم‌کُشان

 

 

چگونه انسان، ضحاک می‌شود؟

 

«« چگونه انسان، ضحاک می‌شود؟ »» 

از زنده‌یاد، پهلوان منوچهر جمالی

در تورات و قرآن، این ابلیس است که انسان را به طغیان علیه یهوه یا الله می‌فریبد. در شاهنامه، این اهریمن است که ضحاک را به « آزردن جان » در مطبوع ساختن «خورش‌های خونی » می‌فریبد
در اسلام، گناه در برابر الله معنی دارد. در شاهنامه، گناه در برابر جان (زندگی) معنی دارد

در شاهنامه، اهریمن، آنچه را نامطبوع برای انسان‌است با هنر و نیرنگ‌ا‌ش، برای انسان مطبوع می‌سازد. هدفش، مطبوع ساختن و لذت‌بردن از «آزار جان» است

اهریمن ضحاک را با مطبوع ساختن خورش‌های خونی، به آزردن جان‌ها می‌فریبد و از این راه، او را به «قدرت‌یابی بر انسان‌ها و جانوران و طبیعت» می‌فریبد. اهریمن به انسان می‌آموزد که جان‌ها را بیازار و به جان‌ها آسیب بزن تا بر انسان‌ها قدرت بیابی
قدرت‌یافتن، فقط از راه آزردن جان‌ها و زندگی انسان‌ها و طبیعت ممکن می‌گردد. ولی از دید ایرانی قدرت، هیچ حقانیتی ندارد ولو آنکه آزردن، به امر و اراده الله یا یهوه یا هر خدای دیگری باشد

.هنگامی آزار دادن جان، برای انسان مطبوع شد، انسان، ضحاک شده است

به گوهر ِ آتشین خود رسیدن

« به گوهر ِ آتشین خود رسیدن »

از زنده‌یاد، پهلوان منوچهر جمالی

 

کُفر و دین و شک و یقین، گر هست
همه با عقل، همنشین دیدم
چون گذشتم ز عقل و صد عالم
چون بگویم که کُفر و دین دیدم؟
هر چه هستند، بند راه خودند
سد اسکندری من این دیدم
فانی محض گرد، تا برهی
راه نزدیک‌تر، من این دیدم
چون من اندر صفات افتادم
چشم صورت، صفات بین دیدم
هر صفت را که محو می‌کردند
صفتی نیز در کمین دیدم
جان خود را چو آن صفات گذاشت
غرق دریای آتشین دیدم (عطار)

با چیرگی دین بر روان و اجتماع، عقل، فقط در خدمت دین، به شکل « ابزار دین» بکار برده می‌شد، تا محتویات و تصاویر دین را، عقلانی سازد.
این عقل را عقل آلتی یا عقل ابزاری می‌نامند.
از سوئی، ادیان کتابی، با نوشته‌شدن، و تثبیت آموزه‌های خود، نظامی پایدار و تغییر‌ناپذیر از مفاهیم و تصاویر می‌سازند، که همه تجربیات ژرف و پویای انسان را سنگواره می‌سازند و هر انسانی در این اجتماع از این‌ها «هست».
آنچه این آموزه‌ها در انسان پدید آوردند، پوسته‌ها و صفاتی بیرونی از انسان شده‌اند که ما آن را « هستی خود» می‌شماریم. ما خود را با این نظامِ معقولِ مفاهیم و تصاویر، عینیت می‌دهیم و آنرا هستی خود می‌دانیم. ولی وقتی این صفات و این عقل، در ما فانی شوند، آنگاه « گوهر آتشین ما» نمودار می‌گردد.
در واقع، آنچه در ما باید فانی شود، همین ساختارهای عقل ابزاری هستند که در خدمت ادیان و عقاید، « هستی دروغینی » در ما پدید آورده‌اند.

گوهر انسانی، آتشین است، و آنچه ما هستی خود می‌خوانیم، «سنگواره‌های افسرده‌ای هستند که بنام عقل، به خود حقانیت میدهند».
رهانیدن خود از «عقل ابزاری» که در خدمت هر دین و عقیده و جهان‌بینی و مکتب فلسفی، سرگرم «عقلی‌سازی» محتویات آنها هستند، راه پیدایشِِ  « خرد آتشین » ماست.
این عقل ابزاری را عرفان در گذشته، با عقل بطور کلی، مشتبه می‌ساخت. خردی که از جان آتشین بر می‌خیزد، با این عقل ابزاری، تفاوت فراوان دارد.
با نادیده‌گرفتن این خرد، عرفان، امکان تازه‌ای به فریب تازه‌ای زیر نام «کشف و شهود»، باز کرد. عقل ابزاری، عقل آزاد و زنده و آفریننده یا به عبارت دیگر، عقل آتشین نیست. خردی که از جان (زندگی) بر می‌خیزد، همان ویژگی آتش را در تفکر باستانی ایران دارد که اضداد را به هم می‌پیوندد و زندگی می‌آفریند. یعنی درست مساوی با عشق است (آتش اندیشی).
و اینکه عرفان ایرانی، در خدایش، « جانان » (=آنچه به جان نسبت دارد) می‌بیند، و در او به سراغ « جان » می‌رود، با همین آتش و مهر و خرد، کار دارد.
آتش نمی‌سوخت، بلکه به هم می‌پیوست.

« در جستجوی بُن خود »

«« در جستجوی بُن خود »»

از زنده‌یاد پهلوان  «منوچهر جمالی»

 تجربه‌های مایه‌ای ما، بُن ما هستند و ما بدون یافتن بُن خود، نمی‌توانیم خود را پدید آوریم. انسان در پیدایش خود از بُن‌اش هست که به خود می‌آید.
و این تجربه‌های مایه‌ای ما در گذشته جامعه‌ی ما، پراکنده و در تاریکی‌های رویداد‌ها و افکار و شخصیت‌ها و پهلوانان اسطوره‌هایش گم شده‌اند.
در گذشته‌های جامعه‌ی خود، ملتِ خود، بُن‌ها یا تخم‌های خود را جُستن، غیر از آنست که انسان هاله تقدیس به دور هرچه گذشته است، بکشد.
در تاریکی‌های رویداد‌های گذشته، در جستجوی بُن خود و ملت خود بودن، غیر از بازگشت به گذشته، بکردار بازگشت تاریخی است.
این بُن‌ها و تخمه‌ها که در تاریکی رویداد‌ها و اندیشه‌ها و نماد‌ها و چهره‌های گذشته باید جُسته شوند، می‌توانند بر عکس آن رویداد‌ها و اندیشه‌ها و چهره‌ها، از سر برویند و رستاخیز تازه باشند.
جستجوی بُن، تجلیل و تقدیس سراسر گذشته و گذشتگان و اعمال و افکار و احساسات آنها نیست.
بُن‌ها و تخم‌ها را باید در گوشه‌های تاریک و گُمنام این گذشته‌ها و این افکار و کارها جُست و یافت.
در گذشته‌ها، بُن خود را جُستن، نه گریختن از اکنون است و نه رستاخیز و احیاء « یک دوره یا حالت خاص تاریخی»، بلکه جُستن « آن تجربه‌های مایه‌ایست» که کاشتن آن‌ها در زمین ما، بهترین شکوفه‌ها و بارها را خواهند آورد.

همه‌ی اعمال و افکار آن گذشتگان و همه‌ی رویداد‌های گذشته، از همین تجربه‌های مایه‌ای اشتقاق یافته‌اند، فقط همه‌ی این اعمال و افکار آن‌ها، تلاش‌های محدود برای جذب این تجربه‌های مایه‌ای در چهارچوبه تاریخی خود بوده‌اند ولی خود آن تجربه‌های  مایه‌ای نیستند.
ولی بدون یافتن تجربه‌های مایه‌ای نیز نمی‌توان اعمال و اقدامات و اشتباهات و انحرافات و پیروزی‌ها وشکست‌های آنها را دریافت، همان‌سان که ما نیز بدون این تجربیات مایه‌ای، امکان پیدایش و آفرینش خود را نداریم.

و ما در برخورد با فرهنگ‌ها و دستگاه‌های فکری یا ادیان و جهان‌بینی‌های دیگر، باید بُن‌های آنها را بجوئیم و در زمین خود بکاریم، نه آنکه آنها را بطور سرتاسری به زبان و فرهنگ خود انتقال بدهیم.

آنچه از زمین ما نروید، می‌خُشکد و برای آن که اینگونه فرهنگ‌ها و دستگاه‌های فکری یا دینی بیگانه را در این جا نگاه داشت، باید متوسل به زور شد و دستگاه تربیتی و حکومتی ساخت که همیشه آنها را به مردم تحمیل کنند.