• « زندگی » مـُقـدس است، خدا هم حق ندارد حکم قتل و اعدام بدهد.

    «ارتــای خوشه(سیمرغ)»

    گاه نوشتــار ِ
    « رضـا ایــــرانی »


    « آزادی هر ایرانی، زمانی میسر است که شــــریعت اسلام را با فرهــنگ مـردمی ایران مهار ساخته و دوام این آزادی را همــــواره با نگـــه‌داشتن شریعت اسلام با اندیشه‌های «قداست جان و زندگی و خرد مردمان»، و بدور از شمشیر اســلام، ضمانت نمــــاید.
    این تنها راه است، مابـقی، فـــریب و دروغ و ریــــا و ساده‌لوحی خطرناک و از سر، چیرگی شـریعت خونریز اسلام است. »

    بــرای انــــدیشه ایــــــرانی، انسان اندازه حکومت است.


    «« بزرگتـرین دشمن ملــت ایران، حکومت اسلامیست.
    حکومت اسلامی،دهه‌هاست که در همــــه جبهــــه‌های سیـــاسی و اقتـــصادی و فرهنگی و هنری و ملی، با نهایت درند‌‌گی و خشونت با ملت ایران می‌جـنگـد.
    اندیشیدن برای پیروز شدن ملــــــــــت ایــــــــران بـــــر حکــــــومت اسلامی
    در این جنگ وحشتناکست که انــــدیشیدن حقیــقی است.»»

  • « زندگی » مـُقـدس است، خدا هم حق ندارد حکم قتل و اعدام بدهد.

    « زندگی » مـُقـدس است، خدا هم حق ندارد حکم قتل و اعدام بدهد
  • بایگانی

آیا انتقاد از یک مکتب فلسفی یا تئوری سیاسی یا دین، ردکردن آن است؟

«آیا انتقاد از یک مکتب فلسفی یا تئوری سیاسی یا دین،
ردکردن آن است؟»

از کتاب ««فلسفه، شیوه بریدن از عقیده»» نوشته استاد منوچهرجمالی

انتقاد از ایدئولوژی‌ها، از مکاتب فلسفی، از جهان‌بینی‌ها، از عقاید دینی و از تئوری سیاسی و اجتماعی و اقتصادی، و مشخص‌ساختن اشتباهات یا نقاط ضعف و نقض آنها یا نشان دادن عدم انطباق آنها با بعضی واقعیات، این نتیجه را نمی‌دهد که پس باید آنها را دور ریخت و بی‌ارزش دانست و به کنار  گذاشت.

انتقاد از آنها ایدئولوژی‌ زدائی یا فلسفه و دین زدائی یا تئوری زدائی نیست، بلکه تلاش برای تعیین محدودیت کار برد آنهاست. در انتقاد از هر چیزی، ما آنرا نسبی می‌سازیم و در نسبی ساختن آن، خود را از آن آزاد می‌سازیم.

نسبی ساختن هر چیزی، شیوه‌ای از بریدن است. در مقابل ایمان به یک ایدئولوژی یا ایمان به یک مکتب فلسفی یا ایمان به یک دین یا تئوری سیاسی و اجتماعی و اقتصادی که طبعا» ارزش مطلق به ان آنها ایدئولوژی یا مکتب فلسفی یا دین می‌دهد (بدین معنا که آن ایدئولوژی یا مکتب فلسفی یا تئوری سیاسی و اقتصادی واجتماعی و یا معرفت دینی را در برخورد با همه مسائل و پدیده‌ها و واقعیات بطور یکسان به کار می‌برد و از کاربُرد سایر ایدئولوژی‌ها، و مکاتب فلسفی، و تئوری‌های سیاسی واجتماعی یا سایر ادیان می‌پرهیزد) عیب‌گیری و نقص‌یابی به این نتیجه نمی‌رسد که آن ایدئولوژی یا مکتب فلسفی یا تئوری سیاسی و اقتصادی و یا  معرفت دینی را در حل هیچ مسئله‌ای و درک هیچ پدیده‌ای و برخورد با هیچ واقعیتی نمی‌توان به کار بُرد، بلکه این نتیجه را می‌دهد که هر ایدئولوژی یا دینی، هر مکتب فلسفی یا هر تئوری، در بعضی مسائل و واقعیات و پدیده‌ها، ما را از درک آنها نه تنها دور بلکه منحرف می‌سازند و  در برخورد در بعضی مسائل و واقعیات، آنها را بلافاصله و مستقیم و در نهایت سادگی، روشن و ملموس می‌سازند و در بعضی مسائل و واقعیات، هرچند به پاسخ کافی می‌رسند ولی راه رسیدن به پاسخ‌شان بسیار ناهموار  و پیچیده و دشوار است.

بنابراین، انتقاد از ایدئولوژی‌ها و ادیان و مکاتب فلسفی، و تئوری‌های سیاسی و اجتماعی و اقتصادی، مسئله زدودن  و رد و طرد‌کردن سراسری آنها نیست، بلکه مسئله تشخیص دامنه‌های گوناگون هر کدام از آن‌هاست.

هیچ فکری از انسان در اجتماع و در تاریخ، دور‌انداختنی و طردکردنی و بی‌ارزش نیست، همانطور که هیچ فکری نیز، ارزش مطلق ندارد، و ما را در حل همه مسائل به یکسان یاری نمی‌دهد. دست کشیدن از ایمان مطلق به یک دین یا به یک مکتب فلسفی یا تئوری سیاسی و اجتماعی و اقتصادی (مانند مارکسیسم)، دست کشیدن از ارزش واقعی که آن مکتب فلسفی یا تئوری سیاسی و اجتماعی و اقتصادی یا دین در دامنه‌های مختلفی دارد نیست.

هیچ دستگاه فلسفی یا هیچ تئوری سیاسی یا اقتصادی، هیچ دین و ایدئولوژئی، بیهوده از مغز انسان نتراویده است.

از این گذشته برای درک هر برهه‌ای از تاریخ یک جامعه، باید همه مکاتب فلسفی ، همه تئوری‌های سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و همه جهان‌بینی‌ها و ادیان نافذ در ان دوره و جامعه را شناخت. ولی کسی که روزگاری، ایمان مطلق به یک مکتب فکری یا تئوری سیاسی و اجتماعی و اقتصادی یا دستگاهی فکری یا دینی داشته است، نمی‌تواند خود را به آسانی با ارزش نسبی و کارُبرد نسبی آن مکتب وتئوری و دستگاه فکری سازگار سازد.

برای او همه یا هیچ مطرح است. برای او تصمیم میان این یا آن مطرح است. یا ایمان مطلق به یک دین یا دستگاه فکری یا طرد مطلق آن مطرح است.

اگر این چیز، ارزش دارد، ارزش مطلق دارد و همه چیزهای دیگر بی‌ارزشند. انسان از بی‌عدالتی به عدالت کشیده نمی‌شود، بلکه از یک نوع بی‌عدالتی(ایمان مطلق به یک دستگاه فکری و بدبینی نسبت به همه دستگاه‌های فکری دیگر و ایمان به بی‌ارزشی مطلق آن‌ها) به نوعی دیگر از بی‌عدالتی(طرد ونفی و رد مطلق آنچه تا به حال به آن ایمان داشته است)  رانده می‌شود.
ما در برخورد به افکار و مکاتب فلسفی و تئوری‌های سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و ادیان، نباید در پی رد یا قبول مطلق آنها باشیم بلکه باید نسبت به همه آنها، عدالت بورزیم. داوری‌کردن، مسئله داد ورزیدن نسبت به افکار و مکاتب فلسفی و تئوری‌های سیاسی و اقتصادی و اجتماعی را طرح می‌کند. مسئله ما تلاش مداوم برای ردکردن هر دستــــگاه  فکری یا دینـی یا ایـدئولوژئی نیست،  بلـــکه مسئله ما عادل‌بودن در برابر  همـــه‌ی دستگاه‌های  فــــکری و ادیـــان و ایدئولوژی‌هاست.

 

 

سیامک مهر زیر فشارهای شدید جسمی و روحی

« تهدید به حذف فیزیکی وبلاگ نویس زندانی توسط شهروندی رئیس اجرای احکام دادگاه انقلاب

 

در ایران وبلاگ نویس زندانی در شرایط حاد جسمی در میان زندانیان عادی و خطرناک قرار دارد. وبلاگ نویس زندانی محمد رضا پورشجری تنها زندانی سیاسی است که بدستور بازجویان وزارت اطلاعات به زندان ندامتگاه کرج منتقل شده است تا تحت فشارهای شدید جسمی و روحی قرار گیرد.

 او را درحالیکه در شرایط حاد جسمی بسر می برد در سلولی همراه با باندهای مافیای زندان قرار داده اند و دائما از طرف این باندهای مافیایی مورد تهدید و اذیت و آزار است . این باندهای مافیایی زیر نظر مسئولین زندان عمل می کنند .

 روز یکشنبه 24 مهرماه خانواده اش با وی برای مدت کوتاهی بصور کابینی ملاقات کردند.شرایط او بسیار حاد می باشد و تحت فشارها و تهدیدهای پاسداربندها قرار دارد. از طرفی دیگر خانواده پورشجری به اجرای احکام دادگاه انقلاب کرج مراجعه کردند و با فردی بنام شهروندی رئیس آن در مورد علت انتقال عزیزشان به زندان ندامتگاه و قرار دادن او در کنار زندانیان خطرناک پرسیدند.

اما شهروندی بجای دادن پاسخ منطقی به این خانواده با رفتاری غیر انسانی اقدام به تهدید آنها نمود. شهروندی خطاب به خانواده آقای پور شجری گفت : «اگر دست من بود جفتتون را کشته بودم، اینشالله اونجا یا کشته می شود و یا می میرد. ».

وبلاگ نویس زندانی محمدرضا پور شجری (سیامک مهر) 27 شهریور ماه بدستور بازجویان وزارت اطلاعات بدون هیچ دلیلی به زندان ندامتگاه کرج منتقل گردید و از آن تاریخ تا به حال در شرایط حاد جسمی و در کنار زندانیان عادی و خطرناک نگهداری می شود. فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران ،انتقال و قرار دادن وبلاگ نویس زندانی در کنار زندانیان عادی و خطرناک برای تحت فشار قرار دادن وی را محکوم می کند و از کمیسر عالی حقوق بشر خواستار اعزام گزارشگر ویژه حقوق بشر سازمان ملل متحد برای دیدار با زندانیان سیاسی و خانواده های آنها و تهیۀ گزارشی از جنایت علیه بشریت رژیم ولی فقیه علی خامنه ای در ایران است.

فعالین حقوق بشرو دمکراسی در ایران 24 مهر 1390 برابر با 16 اکتبر 2011 «

کسانیکه به تماشای مجازات میروند

روشنفکران ایرانی با اندیشیدن با مغز خود بیگانه هستند

«آدرس عوضی»

می‌خواهد اسلام را از مسئله حذف کند و این کاریست که نه تنها او، و سایر اسلام‌سازان راستین تا کنون انجام داده‌اند بلکه بسیاری از روشنفکران باصطلاح «سکولار»  و سایت‌های ایرانی، کماکان سرگرم همین هستند.
حکومت اسلامی، نظامیست الهی و مقدس! باید با آن همانطور که هست گلاویز شد و از دروغ‌پردازی خوداری نمود.

روشنفکران ایرانی از آنجا که با اندیشیدن با مغز خود بیگانه هستند، و افکارشان، همه ترجمه‌ای است، ناتوان از رو در روئی با اسلام هستند چون آنرا چیزی جز روبنا نمی‌دانند و از تحولات فکری و اندیشگی و روانی اروپا در دوران روشنگری نیز چیزی نفهمیده‌اند. این است که هر روز، دنبال یک چیز میروند، امروز  نعره‌ی «سکولاریزم» برای ایران می‌زنند بدون اینکه بدانند سکولاریته و روند آن چیست. بدون آنکه ایران را واقعا بشناسند. من از شما میپرسم کدام روشنفکر ایرانی را می‌شناسید که متون کهن ایران را ، دینکرد، اوستا، بنُدهش و … خوانده و تعمق کرده باشد؟
کدام روشنفکر ایرانی را می‌شناسید که به شاهنامه از دید باززائی ایران نگاه کند و آنرا ناسیونالیست و فاشیست نداند؟
کدام روشنفکر ایرانی را می‌شناسید که به سراغ عطار و حافظ و مولوی و صائب رفته، از برای شناخت فرهنگ ایرانی و نه ایران‌شناسان مسکو و غربی؟

کدام روشنفکر ایرانی را می‌شناسید که زرتشیتگری را با فرهنگ ایرانی یکی نداند؟

کدام روشنفکر ایرانی را می‌شناسید که این سخنان را جدی بگیرد؟ همه سرگرم مسائل «سیاسی» و دعوا با همدیگر هستند؟ کسی به خود زحمت اندیشیدن و ایستادن بر روی پاهای خود را نمی‌دهد، همه پُست‌مدرن و سکولار و حقوق‌بشری هستند اما درمانده از پیکار فکری-فلسفی با آخوند و اسلام‌ش!
این استکه با اسلام کاری ندارند و  آخوند و ولی فقیه‌اش را «سلطان» می‌خوانند، حال آنکه اگر اندکی با ایران آشنا بودند می‌دانستند که اندیشه‌ی «ولایت فقیه»، کاملا» اندیشه‌ایست ایرانی، بر مبنای حکومت دینی موبدان دوران ساسانی. آخوند همان موبد است. پس چرا از گفتن واقعیت می‌گریزیم؟ . پس چرا آنچه را که در اروپا گذشته را برای ایران دربست کپی و رونوشت‌برداری می‌کنیم؟

ایران در آستانه‌ی یک زایش فرهنگی و نو هست و به میهن‌دوستانی که با مغز خود فکر می‌کنند شدیدا» نیاز دارد نه به اسلام‌سازان راستین و یا مقلدین «سکولار»!