• « زندگی » مـُقـدس است، خدا هم حق ندارد حکم قتل و اعدام بدهد.

    «ارتــای خوشه(سیمرغ)»

    گاه نوشتــار ِ
    « رضـا ایــــرانی »


    « آزادی هر ایرانی، زمانی میسر است که شــــریعت اسلام را با فرهــنگ مـردمی ایران مهار ساخته و دوام این آزادی را همــــواره با نگـــه‌داشتن شریعت اسلام با اندیشه‌های «قداست جان و زندگی و خرد مردمان»، و بدور از شمشیر اســلام، ضمانت نمــــاید.
    این تنها راه است، مابـقی، فـــریب و دروغ و ریــــا و ساده‌لوحی خطرناک و از سر، چیرگی شـریعت خونریز اسلام است. »

    بــرای انــــدیشه ایــــــرانی، انسان اندازه حکومت است.


    «« بزرگتـرین دشمن ملــت ایران، حکومت اسلامیست.
    حکومت اسلامی،دهه‌هاست که در همــــه جبهــــه‌های سیـــاسی و اقتـــصادی و فرهنگی و هنری و ملی، با نهایت درند‌‌گی و خشونت با ملت ایران می‌جـنگـد.
    اندیشیدن برای پیروز شدن ملــــــــــت ایــــــــران بـــــر حکــــــومت اسلامی
    در این جنگ وحشتناکست که انــــدیشیدن حقیــقی است.»»

  • « زندگی » مـُقـدس است، خدا هم حق ندارد حکم قتل و اعدام بدهد.

    « زندگی » مـُقـدس است، خدا هم حق ندارد حکم قتل و اعدام بدهد
  • بایگانی

« از آفرین به مدح »

« از آفرین به مدح »

«« آفرین گفتن هنر است
و مدح گفتن، چاپلوسی است.

در آفرین گفتن،  ما پرتو روشنائی خود را، به هنر دیگری می‌تابیم.
در مدح گفتن، ما دیگری را برای دید خودش، تاریک می‌سازیم.

در آفرین گفتن،  ما توانائی خود را، در دیدن ِهنر می‌نمائیم.
در مدح گفتن، ما توانائی خود را، در پوشیدن سُستی با هنر، نشان می‌دهیم.
در آفرین گفتن، ما نُخبگان ملت را برمی‌گُزینیم
در مدح گفتن، ما «آوازه بزرگ» را بجایِ «هنر بزرگ» می‌گذاریم.

در آفرین گفتن، ما هنری را برهنه می‌کنیم تا پیدایش یابد
در مدح گفتن، با پوشاندن جامه‌های گرانبها، از دیده پنهان می‌سازیم.

روزگاری، به بلندی و سرفرازی رسیدیم که هنر  آفرین کردن را می‌شناختیم
و روزگاری به پستی و تیره‌بختی افتادیم که مدح را بجای آفرین گذاشتیم
و نه تنها شاعران ما بودند که مدح شاهان را می‌گفتند،
 بلکه همه، از آفرین کردن به فّر دیگری، ناتوان بودند
 و از شعرای خود، فن و فوت مدح کردن را در همه جا، آموختیم.
 و آنها استاد و سرمشق ما، در مدح گفتن شدند.

و مدح گفتن،
چه مدح خدا، چه مدح شاه، چه مدح خلق، چه مدح طبقه، چه مدح کسی باشد،
بر ضد آفرین کردنست.

و روزگار ِجمشید برای آن بپایان نرسید که او فّرش را از دست داد،
بلکه برای آنکه، کسی توانائی شناختن فّر و هنر را دیگر نداشت.
و همه از آفرین کردن به بزرگی و نیکی رو بر گردانیدند
و همه درنده‌خوئی و مردم‌آزاری ضحاک و دیگران را بنام هنر، مدح گفتند.

جمشید برای آفرین نکردن ما، ناپدید شد
 ولی ما به دروغ گفتیم که او فرّش را گم کرده است
و ضحاک با مدح کردن ما، پیدایش یافت
 و هزار سال، گوش و روان او را، با مدیحه‌سرائی، نواختیم
و او را پدر و نگاهبان و رهاننده خلق خواندیم. »»

از پهلوان منوچهر جمالی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: