• « زندگی » مـُقـدس است، خدا هم حق ندارد حکم قتل و اعدام بدهد.

    «ارتــای خوشه(سیمرغ)»

    گاه نوشتــار ِ
    « رضـا ایــــرانی »


    « آزادی هر ایرانی، زمانی میسر است که شــــریعت اسلام را با فرهــنگ مـردمی ایران مهار ساخته و دوام این آزادی را همــــواره با نگـــه‌داشتن شریعت اسلام با اندیشه‌های «قداست جان و زندگی و خرد مردمان»، و بدور از شمشیر اســلام، ضمانت نمــــاید.
    این تنها راه است، مابـقی، فـــریب و دروغ و ریــــا و ساده‌لوحی خطرناک و از سر، چیرگی شـریعت خونریز اسلام است. »

    بــرای انــــدیشه ایــــــرانی، انسان اندازه حکومت است.


    «« بزرگتـرین دشمن ملــت ایران، حکومت اسلامیست.
    حکومت اسلامی،دهه‌هاست که در همــــه جبهــــه‌های سیـــاسی و اقتـــصادی و فرهنگی و هنری و ملی، با نهایت درند‌‌گی و خشونت با ملت ایران می‌جـنگـد.
    اندیشیدن برای پیروز شدن ملــــــــــت ایــــــــران بـــــر حکــــــومت اسلامی
    در این جنگ وحشتناکست که انــــدیشیدن حقیــقی است.»»

  • « زندگی » مـُقـدس است، خدا هم حق ندارد حکم قتل و اعدام بدهد.

    « زندگی » مـُقـدس است، خدا هم حق ندارد حکم قتل و اعدام بدهد
  • بایگانی

انسـان ِ سـرفـراز – سرفـرازی، « منش ِمـردمی » است

 

 

آفرینندگانِ«منش ِمردمی»مـلـّت ایران

فردوسی+عطار+مولوی+سعدی+ حافظ+ نظامی+ خیام

 

انسـان ِ سـرفـراز

سرفـرازی، « منش ِمـردمی » است

فریدالدین عطار

ادبیات ایران، آرمان « مردمی بودن » را درروان‌ها وضمائر مردم کاشتند. مردمی بودن، چیست ؟  مردمی بودن، سرفرازی است. این اندیشه ِشکوهمند را که بنیاد فرهنگ کهن درایران بود، از نو عطار، درقصه‌ای بی‌مانند، دربرابرقصه « خلق آدم از الله درقرآن »، عبارت‌بندی کرد وسر آغازِ جستجوی حقیقت ساخت.  درکتاب « منطق الطیر»، نخستین مرحله، که مرحله جستجو( طلب ) هست، با این قصه که هرچه نمی‌توان هرگز گفت، می‌گوید، آغازمی‌شود.این کتاب، با خلق انسان از الله، وبا تسلیم‌ شدن انسان به اراده الله و اطاعت از دست نشاندگانش، آغازنمی‌شود، بلکه با « جستجوی انسان » آغازمی‌شود. انسان، وجودیست جوینده.  چرا انسان درهمه جهان می‌جوید ؟  چون انسان، آنچیزی را می‌جوید که درگوهرش نهفته، هست. در گوهرش، سرفرازی نهفته است. گوهرش، « آتش جان » است که « فرایازنده = افرازنده » است . مسئله بنیادی انسان، جستجوی خدا ئی( سیمرغ = ارتای خوشه = کانون آتشها ) است که تخم آتشش، درجان اوست . انسان، می‌تواند خدا را بیابد. انسان، رابطه مستقیم و بی‌واسطه با خدا می‌جوید.  و« انسان‌ها باهم »، درجستجوی خدا وشاه ( حکومت ) درپایان، درمی‌یابند که خودشان باهم سیمرغ ( = ارتای خوشه = خدا ) هستند، خودشان باهم، هم حکومت وهم خدا هستند. عطار را از « عمرو بو‌عثمان » نقل می‌کند. « عمرو»، بو « عثمان ». « عمرو »، نام ابلیس می‌باشد که معرب « امرو= مر= مار» باشد. البته عربها به ابلیس « ابومـره » هم میگویند. « عثمان » کیست ؟ عثمان نیز به معنای « مـار» است. « امرو+ مار» که همان « مار ِ مار » باشد به معنای « ماربزرگ » است. هم یزدان‌شناسی زرتشتی وهم تورات وهم اسلام، مارا با ابلیس یا شیطان این‌همانی می‌دهند. این‌ها همه با فرهنگ زنخدائی پیشین می‌جنگیدند و ازاین رو نام خدای پیشین را زشت می‌ساختند. این مار که همان مر یا مره یا امرو باشد کیست ؟ سیمرغ، که خوشه‌ای بود که خودرا می‌افشاند و می‌پراکند، به علت این دوکارش، دونام ودوچهره گوناگون داشت. « امرو »، نام چهره افشانندگی ( جوانمردی) اش بود و« چمرو»، نام چهره پراکنندگیش درگیتی بود که درفارسی، چمران وشمیران شده است، و در عربی « جَمره » شده است. پس «خوشه تخم انسانها» یا « کانون آتش جان انسانها »، همین ماربزرگ( مر= امر= امرو ) است، و این « تخم آتش یا آتش جان انسان »، ویژگیش، « سرفرازی » بود. وانسان که « مردم » باشد، « مـر+ تخم » است، یعنی، تخم مـر= تخم ابلیس = تخم سیمر‌غست، و گوهرجانش که « آتش » است، « افرازنده » است. کسی‌که تخم وفرزند خداست، سرفرازاست. وسرفرازی، سرکشی از اطاعت ازهرگونه قدرتیست. پس گوهرمردم ( انسان )، سرفرازی دربرابرهمه قدرت‌هاست.  انسان وجودیست که نمی‌خمد، سجده نمی‌کند، عبد نمی‌شود، اطاعت نمی‌کند، پیرو ومقلد نمی‌شود، مخلوق کسی نمی‌شود. سرفرازی، آزادیست.

عطار، ازاین فرهنگ، لب فرو می‌بندد، با آنکه درهمان  نام « عمرو بو عثمان »، مطلب را به اشارهِ بسیار واضح گفته است.

این گوهر و فطرت انسان، نه با آموزه زرتشت می‌ساخت، ونه با شریعت اسلام. انسانی که گوهر خودش را بجوید و بشناسد، حاضر به « مخلوق شدن » نیست، حاضر به عبد شدن نیست، حاضربه اطاعت کردن  وتابعیت وسجود ورکوع وپذ یرفتن امروحکم، از هیچ قدرتی نیست. پس باید راه شناخت گوهر سرفرازیش، به خود انسان، بسته شود. آنچه درجان تو هست، ابلیس ملعون ومطرود است. این جان سرکش وآتشین باید بیرون انداخته و طرد گردد و بجایش روحی نهاده شود که خاکی و تابع اوامر است. الله، ازهمه انسان‌ها، اطاعت ازامرخود را می‌خواهد واین برضد سرفرازی گوهرانسان یا « آتش جان = ارتا= هوفریان = خانه پـری به » هست. سرفرازی برضد هرگونه اطاعتیست. سرفرازی، روابط « خالقیت- مخلوقیت »، « معبودیت – عبودیت »، « آمر+ مطیع » را نمی‌شناسد ونمی‌پذیرد. گوهرآتشین انسان، اجرا کننده اوامر و نواهی نیست. اینست که ابلیس که همان « آتش جان = امـرو= مَـر» درهرانسانی ( مردم = مـَر+ تخم ) است، خط بطلان برهمه این گونه روابط می‌کشد. این آتش جان، از تن انسان، بیرون انداخته و  تبعید وطرد ولعن می‌شود. به عبارت دیگر اصل « طغیانگری= سرفرازی » درانسان، بایستی از وجود انسان، حذف و طرد و لعن گردد. آتش جان انسان ( پری به = هوفری‌یان = مهترپریان )، ابلیس ِالله می‌گردد، و ازاین پس، وجودی خارجی وبیگانه ودشمن با انسان می‌گردد. بدینسان، فطرت انسان، واژگونه ساخته می‌شود.  الله، برای خلق کردن انسان، از همه روحانیان آسمان  می‌خواهد که خم شوند وسجده کنند، تا « سرّ تازه ای را که درفطرت انسان بجای آتش جان » می‌گذارد، « نبینند ».  درست این ابلیسی ( امرو= عمرو) که خود جان هرانسانیست، وسرفرازست وفطرتا هیچگاه نمی‌خمد، حق ندارد، خودش را ببیند ! این تنها ابلیس ( آتش جان انسان ) است که « سرّ وجود انسان » را می‌داند، ومی‌داند که الله، می‌خواهد، بجای فطرت اصلی او، فطرت بردگی واسارت وعبودیت واطاعت » بگذارد. « سرّ » که « سریره » باشد، نام دیگر همین ارتا‌ست که گوهر آتشین هستی انسانست. ابلیس ( امرو ) خودش همین « سرّ نهفته » یا « گنج مخفی » یا سرافرازی  درانسان هست که ازوجود انسان رانده می‌شود و هیچ کجا حق ندارد بگوید که من، فطرت سرفرازی انسانم. اکنون نگاهی به این «قصه ای که آنچه نتوان گفت هرگز، گفته است » می‌اندازیم. فریدالدین عطار در منطق‌الطیر در « حکایت آدم وسجده نکردن شیطان اورا » چنین می‌گوید:

عمروبوعثمان مکی درحرم     آورید این گنج نامه درقلم

گفت : چون حق می‌دمید این جان پاک

درتن آدم، که  آبی بود وخاک

خواست تا خیل ملایک سربه سر

نی خبریابند از جان، نی اثر

گفت ای روحانیان آسمان   پیش آدم، سجده آرید این زمان

سرنهادند آن همه برروی خاک

لاجرم، یک تن ندید آن « سـرّ پاک »

چون نبود ابلیس را سربر زمین

« سرّ بدید او »، زانکه بود اندر کمین

حق تعالی گفت : ای جاسوس راه

تو به سرّ دز‌دیده ای، این جایگاه

گنج چون دیدی که بنهادم نهان

بکشمت، تا سرّ نگوئی درجهان

مرد گنجی، گنج دیدی آشکار   سربریدن بایدت کرد اختیار

ورنبرم سر زتن، ایندم ترا      بی سخن باشد همه عالم ترا

گفت یارب، مهل ده این بنده را

چاره ای کن، این زپا افکنده را

حق تعالی گفت مهلت بر منت   طوق لعنت کردم اندرگردنت

بعد ازاین ابلیس گفت این گنج پاک

چون مرا شد روشن، از لعنت چه باک

شناختن حقیقت انسان، تابع هیچ امری از الله یا از قدرتی دیگر نمی‌شود. انسان، هرچند قدرت مقدسی نیز حکم به ندیدن گوهرخودش  کند، نباید به سجده بیفتد واز « شناخت حقیقت » چشم بپوشد.  درشناخت حقیقت، هیچ حکمی وقدرتی، حق بستن چشم را ندارد. ابلیس که آتش جان انسان باشد، لعنت ابدی برترین قدرت را می‌پذیرد و از شناختن حقیقت، چشم نمی‌پوشد. شناخت حقیقت را براطاعت ازحکم الله  ترجیج می‌دهد.

چرا آتش جان انسان، نباید از روحانیان آسمان دیده شود. چون هیچ‌کدام به فکر سرفرازی نیفتند. ولی درست این خود انسانست که می‌خواهد « سرّ وجود خودش » را که « امرو= عمرو= ابلیس = آتش سرفرازنده » باشد ببیند. او می‌خواهد گوهر ضد اطاعت وضد تابعیت و ضد عبودیت وضد مخلوقیت خود را ببیند وبشناسد. شناختن گوهر سرفراز خود، زنده کردن منش مردمی درخود هست. کشف گوهر سرفرازنده درخود، اصل مردمیست.

اندیشه سوسیالیستی عطار از« عـدل » و ریشه‌اش درفرهنگ ایران

 

 

آفرینندگان ِمنش ِمردمی ِ مـلـّت ایران

فردوسی+عطار+مولوی+سعدی+ حافظ+ نظامی+ خیام

 

عدل آنست که

خلق، مانند آنان‌که حکومت می‌کنند،خوش باشد

اندیشه سوسیالیستی عطار از« عـدل »

و ریشه‌اش درفرهنگ ایران 

 

فریدالدین عطار

شعرای بزرگ در ادبیات ایران، « آرمان‌های بدون مرز» را در روان وضمیر مردم کاشته‌اند، و این آرمان‌های نهفته درضمیراست که احساس ملیت نوین ایران را می‌آفریند. این آرمان‌های نهفته و پوشیده که پیوند مردمی جامعه را پدید آورده، باید پیش فرض هرگونه « قانون اساسی» باشد، تا به حکومت درایران، حقانیت بدهد.  با بیدارساختن این آرمان‌های نهفته و خفته درضمیرملت، و گستردن آن در پهنه‌های اجتماعی وسیاسی واقتصادی وحقوقیست که چهره سیاسی ملت، پدیدارمی‌شود. با بیدارساختن این آرمان‌ها که شعرای بزرگ، درضمیرملت افشانده‌اند، می‌باشد که حکومتهای دینی وقدرت‌مدار، متزلزل می‌شوند. چون چنین ملتی که منشش ازاین آرمان‌های مردمی وبین المللی ساخته شده، فقط ‌حکومتی را می‌پذیرد که خود را مکلف بداند  آن آرمان‌های مردمی را واقعیت ببخشد. ملتی که از آرمان‌های مردمی این شعرا، پیدایش یافته است، با حکومتی که از واقعیت‌بخشی این آرمان‌های مردمی، سرمی‌پیچد، سرسازگاری ندارد، و این گونه حکومت‌ها طبعا همیشه متزلزل هستند وخواهند بود.  این آرمان‌های مردمی بی مرز ِ ملت است که قفس‌های تنگ مذهبی ودینی وایدئولوژیکی را درهم می‌شکند.  حکومتی  ازاین پس، حکومت ملی است، که این آرمان‌های مردمی بی مرز را واقعیت ببخشد.  حکومت باید تجسم این آرمان‌های ملت، در گستره‌های اقتصاد وحقوق وسیاست وهنر باشد. این آرمان‌هاست که باید ازهمه روزنه‌های زندگی حقوقی واقتصادی وسیاسی واجتماعی ملت بجوشد.  وظیفه اصلی تفکرفلسفی آنست که « آنچه درضمیر ملت ایران، سده‌ها خفته ونهفته، تحول به « خود آگاهی، به آگاهبود روشن، وخواست‌های ِ واضح » بدهد

ازجمله این آرمان‌های بزرگ مردمی، اندیشه ژرف عطار درباره « عدل » است. از دیدگاه او، عدل، خاص وعام نمی‌شناسد. همه، چه شاه، چه رهبر، چه حاکم، وچه عام وخلق، درپیشگاه ِ عدل، برابرند و هیچگونه امتیازی برهم ندارند. همه دربرابر عدل، برابرند. مسئله بنیادی عدل، بهره‌مندی همه ازشادی ورفاه وبهزیستی و نعمت است. خلق ( همه طبقات واقشاراجتماعی + سراسرکشور ) و طبقه حاکمه باید مانند هم، از رفاه وشادی وخوش‌زیستی اجتماعی بهره‌مند شوند، چون همه باهمست که اجتماع وملت را می‌آفرینند، همه انباز درآفریدن اجتماع ملی هستند. حکومت، آنگاه حکومت عدلست که همه افراد درهمه روستاها و شهرها و همه اقوام درسراسرکشور، از شادی‌ها وامکانات رفاهی وحقوقی واقتصادی، بطورمساوی برخوردار شوند. حکومت باید دربهره بردن ازشادی وبهزیستی و پیشرفت، درهمه جای کشور، بطور یکسان، حاضر باشد وگرنه، حکومت بیداد است. این اندیشه که امروزه نام « سوسیالیسم » به خود گرفته، ریشه نیرومند وژرف درفرهنگ کهن ایران دارد، و پدیده تازه‌ای نیست.  درفرهنگ ایران، همه خدایان زمان وزندگی، « باهم، گیتی را می‌آفرینند ».  به عبارت دیگر، آفریدن اجتماع وملت و سیاست واقتصاد و حقوق، پیایند همکاری و انبازی همه افراد اجتماع باهمست. درفرهنگ ایران، « داد »، دو رویه جدا ناپذیر ازهم دارد. داد، نخست، پیایند « شریک بودن همه افراد درایجاد اجتماع وملت » است. ازاین رو همه افراد بایستی بدون هیچ تبعیضی، درشادی‌ها ورفاه وخوشی ونعمت‌ها و امکانات، شریک باشند. عطار، درقصه ای که از« انوشیروان » می‌آورد، همین رویه نخست را گرانیگاه عدل می‌داند. ازین رو نیز انوشیروان، برای او دادگر نیست. شاه ورهبروحاکم وطبقه حاکمه، با خلق، دررفاه وشادی وبهزیستی باید شریک هم باشند، چون اجتماع وملت، پیایند انبازی همه شهروندان باهمست. علت این که عطار این رویه داد را اولویت می‌دهد، آنست که می‌داند که  رویه دیگر « داد »، به آسانی بدون این رویه، دچاربحران وتباهی وورشکستگی می‌شود. رویه دیگر« داد »، آنست که هرکسی به اندازه « سزاواری خود » حق بهره‌مندی از شادی‌ها ونعمت‌ها و امکانات اجتماع را دارد.  عطار می‌داند که درداستان « فریدون وایرج » این مفهوم از داد به تنهائی، به پارگی اجتماع وملت وملل ازهم می‌کشد. این مفهوم از داد را که فریدون ( درشاهنامه )  بنیاد می‌نهد، به اختلاف وجنگ میان برادران می‌کشد، چون هرکدام، خود را سزوارتر از بهره‌ای می‌دانند که فریدون، درداد‌ورزی، به او داده است. پخش کردن شادی‌ها وثروت ورفاه، تنها طبق معیار« سزاواربودن »، به دشمنی و پارگی وستیزندگی وکین توزی می‌کشد.  درحالیکه « داد »، هنگامی داد هست که درپخش کردن شادی‌ها وثروت وامکانات اجتماعی وملی وحقوقی، مهروپیوند و دوستی و انبازی اجتماعی، استوار باقی بماند. ازاین رو عطار، گرانیگاه داد را، برپایه‌ی برخورداری مساوی همه، چه طبقه حاکمه، چه خلق می‌گذارد. وانتقاد او ازانوشیروان دراین قصه آنست که، انوشیروان، برغم آنکه « دادگر» خوانده می‌شود، این رویه از داد را درحکومتش ایجاد نکرده است. این قصه، درهمان راستای داستان « فریدون وایرج » ساخته وپرداخته شده است. مسئله بنیادی داد، حفظ وبقای « مهروپیونداجتماعی، مهروپیوند ملی، مهرو پیوند جهانی و آشتی  » است. البته پیوند دادن این دورویه داد به هم، باید محور تفکرات تازه به تازه  قانون‌گذاری باشد، چون ازپیش نمی‌توان با یک نسخه حل همیشگی آنرا برای همه زمانها وهمه اجتماعات پیچید.

هنگامی که عطار، ازدستگاه عدالت اسلامی، آشفته می‌شود، خواه ناخواه به فکر« گفتن چیزی می‌افتد که درچهارچوبه سلطه اسلامی، نمی‌توان گفت ».  او هرگاه می‌خواهد از« الله » انتقاد کند، بسراغ انتقاد از « نوح » می‌رود، چون می‌داند که درجامعه اسلامی نمی‌شود مستقیما از الله، انتقاد کرد. ولی انتقاد ازنوحش،  درست انتقاد از الله است. همین کار را مولوی در داستان شبان وموسی درمثنوی می‌کند. بجای انتقاد ازالله وشریعت اسلامش، انتقاد ازموسی می‌کند. اینجا نیز عطار بجای انتقاد از اسلام و مفهوم عدل اسلامی ودستگاه قضاوت اسلامی، از انوشیروان دادگر انتقاد می‌کند، تا بگوید، همه آنها‌ئیکه به دادگر وعادل مشهورند، دادگر وعادل نیستند.

دراین قصه، انوشیروان، گذرش به ویرانه‌ای می‌افتد ودرآنجا، دیوانه ای را می‌یابد. دیوانه، نزد عطار، کسیست که گستاخانه حقیقت را برغم سلطه‌ی شریعت اسلام می‌گوید. ازآنجا که درشریعت اسلام، دیوانه را نباید جد گرفت ومجازات کرد، تنها امکان آزادی  برای گفتن حقیقت آن بود که حقیقت  دردهان دیوانگان گذاشته شود. آنها‌ئیکه پای بند شریعت بودند، این حقایق برایشان، فقط نکته‌های خنده‌آور بود که نباید جد گرفت. دیوانه که « عقل » ندارد. آدم عاقل کسیست که حساب شمشیربرّای شریعت را می‌کند که هرلحظه می‌تواند برگردنش زده‌ شود. هنوز هم روشنفکران دینی، چنین عقلائی هستند. البته هنوز روشنفکران سکولار ما نیز، همین اصطلاح «عقل» را با افتخاربکارمی‌برند، و با چنین عقلی، می‌خواهند به تفکرآزاد فلسفی بپردازند، و حتا با کاربرد چنین « عقلی »، به فکر روشنگری مردم نیز هستند. ولی نمی‌دانند که درست همه مردم، برپایه این ارهاب شریعت که تا مغزاستخوانشان فرومی‌رود، « عاقل کامل » هستند، و بیشتر از این روشنفکران سکولار، بدین معنا، « عقل» دارند . این روشنفکران، سخنان عطار را نیز مانند همان متشرعین، هیچ‌گاه به جد نمی‌گیرند، چون کسی گوش به ترهات « دیوانگان  » نمی‌دهد. ولی این دیوانه در این قصه هست که اندیشه عطار را با گستاخی می‌گوید. انوشیروان این دیوانه را درویرانه می‌یابد:

ناله می‌کرد وچو نالی (= نائی) گشته بود

حال، گردیده، به حالی گشته بود

درمیان خاک راه افتاده بود    نیم خشتی زیرسربنهاده بود

ایستاده برزبر، نوشین روان   مانده حیران دررخ آن ناتوان

مرد دیوانه، زشور بیدلی

گفت :  …. تو نوشین روان عادلی ؟

( انوشیروان )گفت : می‌گویند این هرجایگاه

( دیوانه ) گفت : پُر‌گردان دهان‌شان، خاک راه

تا نمی‌گویند برتو این دروغ    زانکه درعدلت نمی‌بینم فروغ

عدل باشد، اینکه سی سال تمام

من دراین ویرانه می باشم مدام

قوت خود می‌سازم از برگ گیاه

بالشم خشت است وخاکم، خوابگاه

گه بسوزم پای تا سر زآفتاب    گاه افسرده شوم ازبرف وآب…

من چنین باشم که گفتم خود ببین

روزگارم، جمله نیک وبد ببین

تو، چنان باشی که شب برتخت زر

خفته باشی، گرد تو صد سیمبر

شمع بربالین و پائین باشدت

درقدح، جلاب مُشکین باشدت

تو چنان خوش،… من چنین بیحاصلی

وانگهی گوئی که هستم عادلی ؟….

گرتوهستی، عادل وپیروزگر

همچومن، درغم، شبی با روز بر

گردرین سختی وجوع وبیدلی

طاقت آری،…. پادشاه عادلی

با آنکه انوشیروان می‌خواهد تدبیرکاراو را بکند ولی او آنرا ازانوشیروان نمی‌پذیرد، ومی‌گوید کاررفته ( بیدادی که شده است ) را نمی‌شود برگردانید. آنگاه عطارنتیجه می‌گیرد که:

عادل آن باشد، که درملک جهان

داد بستاند، زنفس خود، نهان

نبودش درعدل کردن، خاص وعام

« خلق را چون خویشتن، خواهد مدام »

آفرینندگان ِمنش مردمی ِ ملـّت ایران: فریدالدین عطار

 

 

از « استاد منوچهر‌جمالی »

آفرینندگان ِمنش مردمی ِ ملـّت ایران

فردوسی+عطار+مولوی+سعدی+ حافظ+ نظامی+ خیام

 

درمجازات، فقط این حق موجود است

که ازمجرم، چیزی گرفته شود

که می‌توان به او پس داد

فریدالدین عطار

بی هیچ شکی، این اندیشه فریدالدین عطار، نه تنها برضد قصاص اسلامیست، بلکه  آنرا باطل می‌شمارد، واز منش ِ مردمی  ایرانی، طرد وحذف می‌کند. فرید الدین عطار، درست ازاندیشه قصاص اسلامی بود که روان وفکرش، به شدت آشفته شده بود، و ازاین رو درقصه « انوشیروان وبزرگمهر درالهی نامه » می‌گوید که قصاص اسلامی، ضد ِمردمیست، و درمجازات، قانون وجامعه وحکومت ودین، فقط این حق را دارند که چیزی را ازانسان بگیرند، که می‌توانند باز به او درهمین زندگی برگردانند.  اگر دستش را به خاطرجرم، می‌برند، باید بتوانند سپس همان دستش را به او برگردانند، اگرچشمش را کورمی‌کنند، باید بتوانند چشمش را بازبه او برگردانند. اگربرای مجازات، روان مجرم را شکنجه می‌کنند، باید روانش را بتوانند چنان درمان کنند که به حالت نخستین بازگردد. اگر درمجازات، قدرت تفکر وخرد انسانی را می‌آزارند، باید بازهمان قدرت تفکررا دراو بیافرینند.  اگراورا به گونه ای مجازات می‌کند که درجامعه ننگین و بی آبرو می‌شود وحیثیت اجتماعی او صدمه می یابد، باید باز همان احترام وآبرو حیثیت اجتماعی را ابقاء کنند. این اصطلاح  « درمجازات چیزی را ازانسان گرفتن » معنائی بسیارژرف دارد. عطار معتقد است که « هرمجازاتی، بطورکلی چیزی را از جان انسان می‌گیرد ». هرمجازاتی، جان انسان را می‌آزارد، چون چیزی ازجان گرفتن،  آزردن جان وخرد وروان  انسانست. آزردن جان وخرد، درفرهنگ ایران، « دروغ » خوانده میشد. دروغ آن چیزیست که جان وخرد انسان را می‌آزرد، ازانسان جان وخرد را می‌گیرد و به انسان، ستم می‌کند. دروغ، فقط زبانی نیست. قدرت وحکومت وشریعت، درهرمجازاتی، با آزردن جان وخرد انسان، اصل دروغ می‌شود، وبدینسان، حقانیت خود را به کلی از دست می‌دهد. با چنین اندیشه‌ای، عطار، موجودیت اسلام را زیرسئوال می‌برد، چون اندیشه قصاص درهمان خود « خلقت انسان = خلقت آدم وحوا » پوشیده موجود است.  این اندیشه را که اسلام ازیهودیت ومسیحیت به ارث برده است ( هرچند نیز اندکی دستکاری باشد) استوار برآنست که‌: انسان حق ندارد از درخت معرفتِ ( خوشه گندم = گون دم = خوشه برفرازساقه = حنطه = اند= تخم ) خوب وبد بخورد، تا نتواند ازخودش، اندازگذار خوب وبد بشود. بدینسان الله ویهوه و پدرآسمانی، هرسه، « جان آزار» می‌شوند، چون « خردی » را که برای معرفت خوب وبد ازجان خود ِ انسان می‌روید، ازجان انسان، می‌برّند.  درست این غصب حق انسان ازانسان، ازیهوه وپدرآسمانی والله، می‌شود بزرگترین « نافرمانی و گناه انسان ». به عبارت دیگر، ازاین پس حق ندارد، که ازجان انسان، خرد اندازه گذار، بروُید، و باید درتابعیت واطاعت ازاحکام واوامر ونواهی شریعت ودین، این چنین خردی ازجان انسان، گرفته وسلب شود. واین درست برترین « آزار به جان انسانی واصل ضد مردمی » است. این روند آزردن جان، که دراطاعت ازهرحکمی وامری ونهی‌ای در این ادیان هست، وظیفه مقدس اصلی همان شریعت ودین است.  شریعت باید دراجرای احکامش، مانع پیدایش خرد از جان انسانی گردد تا انسان نتواند با خردِ زاده ازجان خودش، در آزمایش، خوب وبد را تشخیص بدهد. بدین ترتیب، شریعت اسلام درسراسرعمر، مانع پیدایش « خرد اندازه گذار، ازجان خود انسان » میشود، و آنرا « ارشاد » می‌نامد.  شریعت، « اصل گرفتن خرد ازجان انسان » میشود که درطبیعت ازهم جدا ناپذیرند. انسان، مجرم ابدی می‌شود. انسان مجرم بالقوه همیشگی می‌شود. چون حق خوردن میوه درخت معرفت نیک وبد را ندارد. درحالیکه خردِ خودش، همان خوشه ومیوه ایست که ازدرخت جان خودش می‌روید، واین میوه وخوشه، ازجان اوهرروزبریده و ازاو گرفته می‌شود و هیچگاه به او باز داده نمی‌شود

.این ریشه اندیشه قصاصست

فریدالدین عطار، این اندیشه والا را درقصه‌ای ازانوشیروان وبزرگمهر بدین شکل، به عبارت می‌آورد. قیصرروم، معمائی نزد انوشیروان می‌فرستد که اگر دانشمندان او نتوانند آنرا حل کنند  ایران باید باج به قیصر روم بپردازد. انوشیروان همه موبدان ودانشمندان ایران را برای حل این معما فرا می‌خواند ولی همه ازحل این معما برنمی‌آیند و وا می‌مانند. آنگاه بیادش می‌آید که این کار، فقط ازعهده بزرگمهر برمی‌آید. ولی این بزرگمهررا که تنها مغزمتفکر ایرانست، این شاه دادگر! کور کرده وبزندان انداخته است ( کاری که موبدان زرتشتی وشاه دادگرش به اتفاق همدیگرسده ها می‌کرده اند، وسپس ارث آنها به حکومات اسلامی که حکومت عدل علی و آخوندها رسیده است ). بزرگمهر کور را از زندان می‌آورند واو این معما را می‌گشاید.

به غایت شادمان شد زان دل شاه

بدو گفتا که : « ازمن حاجتی خواه »

حکیمش ( بزرگمهر) گفت، چون آن روی دیدی‌!

که کورم کردی و میلم کشیدی

(حکومت دینی، اصل خرد را دراجتماع، کورمی‌کند )

کنون آن خواهم ازتو،  ای سرافراز

که بس سرگشته ام،   چشمم دهی باز

شهش ( شاه دادگر! عدل اسلامی !) که من این کی توانم

تو خود دانی که من این می ندانم

حکیمش( بزرگمهر) گفت: ای شاه سرافراز

چو  نتوانی که چشم من دهی باز

مکن تندی،    زکس چیـزی سـتـان تو

که گر خواهی،  تـوانی دادش آن تو

چرا می بستدی چیزی که از عـز

عوض نتوانی آنرا داد هرگز