• « زندگی » مـُقـدس است، خدا هم حق ندارد حکم قتل و اعدام بدهد.

    «ارتــای خوشه(سیمرغ)»

    گاه نوشتــار ِ
    « رضـا ایــــرانی »


    « آزادی هر ایرانی، زمانی میسر است که شــــریعت اسلام را با فرهــنگ مـردمی ایران مهار ساخته و دوام این آزادی را همــــواره با نگـــه‌داشتن شریعت اسلام با اندیشه‌های «قداست جان و زندگی و خرد مردمان»، و بدور از شمشیر اســلام، ضمانت نمــــاید.
    این تنها راه است، مابـقی، فـــریب و دروغ و ریــــا و ساده‌لوحی خطرناک و از سر، چیرگی شـریعت خونریز اسلام است. »

    بــرای انــــدیشه ایــــــرانی، انسان اندازه حکومت است.


    «« بزرگتـرین دشمن ملــت ایران، حکومت اسلامیست.
    حکومت اسلامی،دهه‌هاست که در همــــه جبهــــه‌های سیـــاسی و اقتـــصادی و فرهنگی و هنری و ملی، با نهایت درند‌‌گی و خشونت با ملت ایران می‌جـنگـد.
    اندیشیدن برای پیروز شدن ملــــــــــت ایــــــــران بـــــر حکــــــومت اسلامی
    در این جنگ وحشتناکست که انــــدیشیدن حقیــقی است.»»

  • « زندگی » مـُقـدس است، خدا هم حق ندارد حکم قتل و اعدام بدهد.

    « زندگی » مـُقـدس است، خدا هم حق ندارد حکم قتل و اعدام بدهد
  • بایگانی

قصه چیست ؟… آنچه نتوان گفت هرگز، گفتن است !

دوکامنت ازایران درباره مقاله عطار:

  • جمالی کسی نیست که بشود از کنار سخنش به راحتی گذشت…سخن جمالی پوست می کند.
  • اندیشیدن به سبک جمالی، مرد افکن است، به شعورمعنی تازه میدهد نحوه تفکرش

««

منوچهرجمالی

داد، آنست که اگر مردمان حقیقت را نیز نیابند،
درزندگی، « حق به آزادی » دارند

« فریدالدین عطار »

آیا رسیدن به حقیقت وشناخت حقیقت یا حق، شرط ، داشتن آزادی هست ؟ آیا کسانیکه حقیقت را نمی یابند ویا تخصص درشناخت حق یا حقیقت ندارند، حق به آزادی ندارند؟
آیا این داد هست که اغلب مردم ، که به حق یا به حقیقت نمی‌رسند، محروم از آزادی باشند، و تابع ومحکوم کسانی باشند که خود را « دارنده حق وحقیقت » می‌دانند؟

فرید الدین عطار، این را برضد اندیشه « داد » می‌داند.  رسیدن به حقیقت ویا به حق، شرط « آزادی انسان » نیست ، بلکه جستجوی آگاهانه یا نا آگاهانه حق وحقیقت که درگوهر جان هرانسانی بطورفطری هست، به انسان، حق به آزادی می‌دهد.

امروزه ، این اندیشه ها برای ما درمفاهیم واصطلاحاتی انتزاعی وفلسفی بیان میشود که ازغرب وام کرده شده است . ولی مفهوم « جان » درفرهنگ ایران ، که قابل ترجمه به زبانهای دیگر نیست ، چون ازاصل، اولویت برهرگونه ایمانی داشته است، استوار بر « اصل جستجوی همیشگی دربینش » هست. جان، یا « جی» اصل جفتی هست . درجان، انسان وحق یا حقیقت، جفت همند و همدیگر را می‌کشند ومی‌جویند .

حق وحقیقت ، همیشه انسان را می‌کشند ، و انسان، نا آگاهانه بسوی حق وحقیقت کشیده می‌شود ، ولو آگاهانه نیزبرضد حق وحقیقت باشد. جستجو وکشش، دو رویه « جان یا جی = زندگی » هستند. هرجانی ( جی ) بدون استثناء وتبعیض، جفت حق وانسان باهم‌ست. این جفت را هرچه هم، ازهم دور کنند، برکشش آنها به همدیگر افزوده می‌شود. اینست که عطار میگوید:

خلق عالم، آشکارا ونهان
جمله خواهانند، حق را درجهان

همین جستجوی نا آگاهانه حق وحقیقت، هرچند آگاهانه نیز نباشد، « سیردردرون ِحقیقت » است. راه ِ تهی از حق و از حقیقت، به منزل حقیقت نمی‌رسد. حقیقت، ایستگاه آخر ِ جستجو نیست، بلکه درخودِ جستجو هست، چون واژه « جُستن » یا « جُویش »، دراصل خود واژه « جوی= یوغ = جفتی » هست. حق و حقیقت، دراثر آنکه در جان انسان با انسان با هم جفت هستند، همیشه به همدیگر، ناآگاهانه کشیده می‌شوند، ولی آگاهانه همدیگر را می‌جویند. کشش در تاریکیست ولی جستجو در روشنائیست. ما نمیدانیم چه ما را می‌کشد ولی این کشش، ما را به جستجو می‌گمارد. ودرست این پیوستگی فطری جانست که به انسان آزادی می‌دهد.

عطار، این اندیشه ژرف را درقصه ای بسیار زیبا می‌گوید. قصه برای او، همان معنارا دارد که ما امروزه در « فلسفه زنده »  می‌جوئیم. قصه برای عطار، چیست ؟

قصه چیست ؟ …….. ازمشکلی ، آشفتن است
و آنچه نتوان گفت هرگز ، ….. گفتن است

ودرست این اندیشه که داد، ایجاب می‌کند که همه مردمان حق به آزادی دارند ، ولو حقیقت را نیز نیافته باشند و دارای حق وحقیقت نباشند، اندیشه‌ایست که بیانش درجامعه اسلامی، ودرهمه جوامعی که ایمان به دین وایدئولوژیی حاکمست، ایجاد اشکال می‌کند. درک یک مشکل دراجتماع، به حل مسئله نمی‌کشد. این آشفته شدن روان وخرد انسان از مشکل هست، که برای رفع آن مشکل ضروریست . با آنکه انسان ازاین مشکل ، آشفته میشود، ولی آن را نمیتواند وحق ندارد آشکار دراصطلاحات فلسفی بگوید . واین آشفتگی، جان وروان وخرد انسان را می‌پریشد ومی‌آزارد. راه چاره چیست؟  راه چاره آنست که چنین مشکلاتی را که دوزخ جان می‌باشند ، در« قصه » بگوئیم  که همه آنرا ناچیز و کم ارزش وتفریح کودکانه می‌دانند .

عطار با این قصه، مسائل بسیارشگفت انگیزی را طرح می‌کند . این « آزادی را به مردمانی که به حق وحقیقت » نرسیده اند ، که می‌دهد ؟   این آزادی را فرعون می‌دهد . ودادن این آزادی را، فرعون، اصل داد دراجتماع می‌داند.  فرعونی که درجامعه اسلامی، اصل تکبر و سرکشی وضد ایمان وضد حق و گمراه همگوهر با ابلیس شمرده می‌شود ، سرچشمه چنین دادی می‌شود . آیا موسی ومحمد وعیسی  می‌توانستند به کسانی که به  حق وحقیقت نرسیده اند، یعنی موءمن بدانها نشده‌اند ، حق به آزادی بدهند؟

دراین قصه، عطار می‌گوید که وقتی فرعون از دور صندوقی را دید که موسای کودک درآن نهفته است به چهارصد کنیزش گفت، هرکه پیش ازهمه این صندوق را بیاورد، اورا آزاد خواهم کرد :

گفت چون تابوت موسی بر شتاب
دید  فرعونش که می‌آورد ، آب
چارصد زیبا کنیزک ، همچو ماه
ایستاده بود ، پیش او به راه
گفت با آن دلبران دلنواز
هرکه آن تابوتم آرد، پیش باز
من زملک خویش، آزادش کنم
بی غمش گردانم وشادش کنم
چارصد دلبر، بیک ره تاختند
خویش را درپیش آب انداختند
گرچه رفتند آن همه ، …… یک دلنواز
شد به سبقت، پیش آن تابوت باز
برگرفت ازآب و، درپیشش نهاد
پیش فرعون جفا کیشش نهاد
لاجرم، فرعون، عزم داد کرد
چار صد مه روی را، آزاد کرد
سائلی گفتش، که ای عهدت  درست
گفته بودی: هرکه تابوت ازنخست
پیشم آرد، باز دلشادش کنم
خلعتش درپوشم، آزادش کنم
کار، چون زان یک کنیزک گشت راست
چارصد را دادن آزادی، چراست ؟
گفت اگرچه، جمله درنایافتند
نه به بوی  یافتن،  بشتافتند
جمله را چون بود امید یافتن
برهمه باید چو شمعی  تافتن
گریکی زان جمله ماندی نا امید
شب شدی برچشم او، روز سپید
لاجرم، گردن گشادم  جمله را
خط آزادی بدادم، جمله را

آنچه درقصه فرعون، ناگفته مانده، ولی درضمیرفرهنگی هرایرانی ، زنده وبدیهی بوده است ، آنست که « همان شنا کردن درآب » ، تجربه درک حقیقت وحق هست .  با جفت شدن انسان ( مردم = مر+ تخم ) با آب ، واژه « آشنا= sna» و« شناختن = sna» پیدایش یافته است .

شناکردن چهارصد دختر، نیازی به رسیدن به صندوق ندارد ، چون شناختن حق وحقیقت ، درهمان شناکردن درآبست . ازجفت شدن تخم که انسان باشد، با آب که خداهست، بینش حقیقت ، سبزوپدیدارمیشود .  انسان، در زندگی درگیتی ، درشیرابه یا جانمایه هستان وپدیده ها ، شنا میکند ومیشناسد .

جهان، درفرهنگ ایران ، دریای خداست ( دریای سمندر= شیرابه وجانمایه سراسرگیتی ) ، وانسان ، ماهی دراین دریاست . درفرهنگ ایران، ماهی بطورکلی مادینه است وازتموج آب، آبستن میشود، چون خود ماهی، « صندوق= زهدان = اصل مادینگی» است.  اینست که شناخت معرفت، درپایان شنا کردن نیست، بلکه درخود شنا کردن، درخود سیرکردن درزندگی، درخود هنجیدن آب درهنگام شنا کردن است که پیدایش می‌یابد .

انسان، درگیتی، درحقیقت، درحق، شنا می‌کند. حق و حقیقت را دریائیست که کسی ندارد و کسی نیز متخصص درحقیقت یا حق نیست. دریای حق وحقیقت، درکوزه وجود متخصصان ودارندگان حقیقت نمی‌گنجد. انسان درشناکردن، نباید به صندوقی برسد که حاوی حقیقت است ( موسی، یا انبیای دیگر، حقیقت نیستند ) ، بلکه خود انسان، بذری هست که درهنجیدن آب، درشناکردن درشسته شدن، سبزوروش میشود .

ولی  برای موءمن، حقیقت درصندوقیست که بدان میرسد ، وبدون داشتن صندوق، بی حق وبی حقیقت است، ودرشناکردن، تخمیست سوخته که آب را در وجودش نمی هنجد ونمی‌کشد و طبعا نمی‌روید وسبز وروشن هم نمی‌شود .

اهمیت این قصه، درآنست که فرعون، منشاء آزادی هست. این فرعون هست که معنای حقیقی داد را میداند چیست .  این فرعون هست که میداند چون همه، به بوی حق به جستجو می‌شتابند، همه حق به آزادی دارند .

مسلمانان، فرعون را اینهمانی با ابلیس می‌دهند ، چون صفات سرکشی وتکبرو منی کردن و درضلالت بودن و گوهر نفس بودن، همه گواه برفطرت ابلیسی فرعون هستند.  به عبارت دیگر، این ابلیس هست که « بینش از راه جستجو» را فطرت انسان می‌داند  و بدان ارج می‌نهد.

درقرآن، فطرت ابلیس، آتش است، وآتش، نمی‌تواند بخمد و سجده کند. ولی ویژگی آتش، وارونه پنداشت قرآن، تنها سرفرازی آتش نیست که به کبر و منی وسرکشی ازاطاعت تعبیر می‌شود، بلکه درفرهنگ ایران، این آتش است که درست در سرفرازی، سرچشمه روشنی ( بینش) و گرمی ( مهر و جوانمردی ) می‌شود.

این دو ویژگی آتش که پیدایش روشنی ( بینش) و گرمی ( مهر) ازآن باشد، درقرآن، بی نام ونشان می‌ماندولی این پیدایش و زایش روشنی وگرمی ازتاریکی چوب یا زغال در آتش، همان مسئله « بینش درتاریکی » است که « جستجو » باشد. این روشنی وگرمی،  متلازم با سرفرازی شعله آتش است.  اینست که ابلیس یا فرعون، نماینده فطرت انسان است که جوینده است و اصل زایش روشنی از تاریکی هست. زایش ِهمیشگی این بینش و روشنی  ازآتش جان انسان، بیان « روند پیدایش همیشگی بینش حقیقت درجویندگی » است. حقیقت، رسیدن به حقیقت در پایان جستجو نیست. انسان، درجستجو، همیشه آبستن به حقیقت تازه است و زایش حقیقت تازه، پیدایش روشنی ازتاریکی زهدانست، و این متضاد با « همه دانی و پیشدانی الله و یهوه و پدر آسمانی و اهورامزدای زرتشت » است.

انسان هم درقرآن، ازخاک مرده، ساخته می‌شود . ولی فرهنگ ایران، درباره خاک، چنین نمی‌اندیشید . خاک که هاگ باشد، درفرهنگ ایران ، به معنای « تخم » هست که اصل پیدایش زندگیست، و انسان ( مردم = مر+ تخم ) ، همان تخم تاریک خدا (= مر= امر= ارتا = ابلیس ) هست، که مستقیما، زندگی و روشنی ازآن، می‌روید ( خاک، خاکینه ) و سر برمی‌افرازد و درسرفرازی، خردی می‌شود که کلید همه بندهاست. »»

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: